°○☆save me☆○° °○☆part 5☆○°
°○☆save me☆○° °○☆part 5☆○°
یه روز که ساعت حدوداً ۶ بود یوکی داشت با میتسویا و مایکی توی شهر قدم می زدنند ایزانا یوکی رو از دور دید ایزانا یوکی رو از روی موهای قهوه ای موج دارش و خال گوشه چشمش شناخت ایزانا جلو رفت
ایزانا لبخندی گرم زد و گفت : چه خبر یوکی خیلی وقته همو ندیده بودیم فکر کنم ۶ سالی میشه
ایزانا همینطور که داشت به سمت یوکی میرفت مایکی و میتسویا سد راهش شدند
مایکی : از این جلو تر نیا
میتسویا : اصلا تو کی هستی؟
*مایکی رو به یوکی کرد*
مایکی : یوکی این یارو رو میشناسی؟
یوکی ایزانا رو شناخته بود اما نمیخواست با او معاشرت کند یجورایی می ترسید
یوکی : نه نمیشناسم احتمالا با یکی دیگه منو اشتباه گرفته
*ایزانا از این حرف یوکی قلبش شکست بعد از ۶ سال او را دیده بود و او میگفت که نمیشناست اش*
مایکی : شنیدی که چی گفت با یکی دیگه اشتباه گرفتی اش
ایزانا با لحنی درمونده گفت : نه منم یوکی ایزانا توی پرورشگاه ما باهم بودیم یادت میاد؟
میتسویا : از اینجا برو مزاحممون نشو
ایزانا : یوکی........
یوکی : گفتم که نمیشناسمت از اینجا برو!!
*ایزانا سعی کرد میتسویا و مایکی را کنار بزنه تا به یوکی نزدیک بشه*
ایزانا : برید اونور بزارید باهاش حرف بزنم
یوکی : از اینجا برو منو با یکی دیکه اشتباه گرفتی!
*ایزانا ناامید شد*
ایزانا : باشه میرم ولی برمیگردم دیر یا زود و وقتی برگردم اون موقع تو مال من میشی
*ایزانا با قدم های آهسته داشت از یوکی دور میشد و قبل از اینکه کامل از دید محو بشه برگشت و لبخندی به یوکی زد*
مایکی : عجب مزاحمی ببخشید یوکی حالت خوبه؟
یوکی : آره خوبم فقط یکم ترسیدم
میتسویا : اشکال نداره ما ازت محافظت میکنیم
یوکی : خودم میتونم از خودم محافظت کنم دیگه بچه نیستم
مایکی : آره درست میگی ولی اگه کمک خواستی ما اینجا هستیم لازم نیست بار به این سنگینی رو خودت تنهایی حمل کنی ما اینجا هستیم تا کمکت میکنیم
میتسویا : دیگه کم کم داره شب میشه باید برگردیم
یوکی : آره
مایکی با میتسویا و یوکی خداحافظی کرد و رفت سمت خونه خودش وقتی یوکی و میتسویا رسیدند خونه شون دیگه تقریبا ساعت ۹ بود
یوکی : خیلی خستم بهتره بریم بخوابیم
میتسویا : درسته شب بخیر
یوکی : شب بخیر
اون شب یوکی از عذاب وجدان اینکه ایزانا کسی که توی بچگی دوسش داشت رو رد کرد خوابش نبرد پس وقتی میتسویا کامل خوابش برد از خونه رفت بیرون و تا شاید سکوت شب بتونه کمکش کنه که حس بهتری بگیره
یه روز که ساعت حدوداً ۶ بود یوکی داشت با میتسویا و مایکی توی شهر قدم می زدنند ایزانا یوکی رو از دور دید ایزانا یوکی رو از روی موهای قهوه ای موج دارش و خال گوشه چشمش شناخت ایزانا جلو رفت
ایزانا لبخندی گرم زد و گفت : چه خبر یوکی خیلی وقته همو ندیده بودیم فکر کنم ۶ سالی میشه
ایزانا همینطور که داشت به سمت یوکی میرفت مایکی و میتسویا سد راهش شدند
مایکی : از این جلو تر نیا
میتسویا : اصلا تو کی هستی؟
*مایکی رو به یوکی کرد*
مایکی : یوکی این یارو رو میشناسی؟
یوکی ایزانا رو شناخته بود اما نمیخواست با او معاشرت کند یجورایی می ترسید
یوکی : نه نمیشناسم احتمالا با یکی دیگه منو اشتباه گرفته
*ایزانا از این حرف یوکی قلبش شکست بعد از ۶ سال او را دیده بود و او میگفت که نمیشناست اش*
مایکی : شنیدی که چی گفت با یکی دیگه اشتباه گرفتی اش
ایزانا با لحنی درمونده گفت : نه منم یوکی ایزانا توی پرورشگاه ما باهم بودیم یادت میاد؟
میتسویا : از اینجا برو مزاحممون نشو
ایزانا : یوکی........
یوکی : گفتم که نمیشناسمت از اینجا برو!!
*ایزانا سعی کرد میتسویا و مایکی را کنار بزنه تا به یوکی نزدیک بشه*
ایزانا : برید اونور بزارید باهاش حرف بزنم
یوکی : از اینجا برو منو با یکی دیکه اشتباه گرفتی!
*ایزانا ناامید شد*
ایزانا : باشه میرم ولی برمیگردم دیر یا زود و وقتی برگردم اون موقع تو مال من میشی
*ایزانا با قدم های آهسته داشت از یوکی دور میشد و قبل از اینکه کامل از دید محو بشه برگشت و لبخندی به یوکی زد*
مایکی : عجب مزاحمی ببخشید یوکی حالت خوبه؟
یوکی : آره خوبم فقط یکم ترسیدم
میتسویا : اشکال نداره ما ازت محافظت میکنیم
یوکی : خودم میتونم از خودم محافظت کنم دیگه بچه نیستم
مایکی : آره درست میگی ولی اگه کمک خواستی ما اینجا هستیم لازم نیست بار به این سنگینی رو خودت تنهایی حمل کنی ما اینجا هستیم تا کمکت میکنیم
میتسویا : دیگه کم کم داره شب میشه باید برگردیم
یوکی : آره
مایکی با میتسویا و یوکی خداحافظی کرد و رفت سمت خونه خودش وقتی یوکی و میتسویا رسیدند خونه شون دیگه تقریبا ساعت ۹ بود
یوکی : خیلی خستم بهتره بریم بخوابیم
میتسویا : درسته شب بخیر
یوکی : شب بخیر
اون شب یوکی از عذاب وجدان اینکه ایزانا کسی که توی بچگی دوسش داشت رو رد کرد خوابش نبرد پس وقتی میتسویا کامل خوابش برد از خونه رفت بیرون و تا شاید سکوت شب بتونه کمکش کنه که حس بهتری بگیره
- ۹۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط