«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۱۸
مشغول پخت سوپ شدم و کنجکاوانه به اطرافم نگاه کردم. خواستم در یخچالش رو باز کنم که متوجه دوتا نقاشي بچگونه شدم که با اهن رباي ريزي به در یخچال چسبونده شده بودن.. یکیشون نقاشی خیلی بچگونه و کج و کوله اي بود اما یه مرد قد بلند کشیده شده بود که دستاي يه بچه رو گرفته و خورشید و چمن و یه
خونه..
قشنگ بود.
اون يکي هم چيزاي عجیب و غریب رنگارنگ و بچگونه بود.
معلوم بود هر دوتاش کار یه بچه نیست.معلوم بود هر دوتاش کار یه بچه نیست..
کار دوتا بچه مختلفه..
كار كيه يعني؟ بچه؟ کدوم بچه؟
نفسمو بیرون دادم.
کابینت ها مثل خونه من تماماً سفید بودن و یخچال پر از مواد
غذايي..
بي
صدا سرکي به سالن کشیدم.
حالا میتونستم خوب ببینمش..
یه سالن بزرگ با موزاييكهاي سفيد که وسطش فرشي قرار داشت و اطراف فرش مبلهاي شيك و راحتي مشكي و روبروش تلويزيون.. گوشه سالن یه کتابخونه پر از کتاب و سمت دیگه شومینه بود و بالاش یه قاب عکس..
بقیه وسایل خونه ساده بودن.. يعني اصلا خبري از زرق و برق و وسایل تجملاتی نبود
حتي يه وسيله تزييني هم توش نبود..
سادگیش کاملا نشان از یه زندگی مجردي و مردونه بود..
تو کتابخونه اش سرك كشیدم..
كلي كتاب علمي و تخصصي..
اخم باريکي کردم..
يه مجسمه گلي که شبیه گربه که انگار دست ساز بود بین کتاباش
بود. خیلی حرفه ای نبود و معلوم بود کار آدم عادیه
سه تا قاب عکس هم طبقه پایین کتابخونه اش بود.
يکي عکس قدیمی از مرد جوانی بود که پسربچه خندوني رو بغل
کرده بود.
لبخند زدم.
خودش بود و این مرد احتمالا پدرش
خنده ناب و شيريني رو لباي تهیونگ کوچولو بود که شناختش رو
سخت میکرد اما چشماش
چشماش شبیه هیچ چشمی نیست. چه بچه باشه و چه بزرگ.. انگشتم رو نرم رو عکسش کشیدم..
عکس دوم عکس خودش بود. تقریبا تو همین سن و سال و یه..یه دختر بچه تقریبا یکی دوساله با موهاي طلايي تو بغلش که گردن تهیونگ رو سفت چسبیده بود..
يعني کي بود؟
نکنه
بچه داره؟
زل زدم تو چشماي بچه شیرین تو بغلش چشماي عسلیش خندون و زیبا بودن.. اشفته نفسم رو بیرون دادم.
قاب عکس سوم عکس یه پسربچه معلول روی ویلچر بود..
اینا کین؟
یه قاب عکس هم بالای شومینه اش بود.
رفتم جلوش..
قاب مشكي طلايي زيبايي داشت..
نگاش کردم
یه عکس دونفره که یکیش خودش بود و اون يکي. یه دختر جوون با چشماي عسلي و موهاي قهوه اي صاف و بلند
هر دو خندون و شاد و لباسهاي اسکي تنشون بود.
تهیونگ
جوري توي عکس خندون بود که باور نمیکردم همین بداخلاق
روبروم باشه..
قلبم پر از درد شد.
یه زن تو زندگیش بود و شاید بچه..
داغون دست به چشمم کشیدم و محکم فشردمش تا ..نبارم
لعنتي.. چرا الان؟
چرا الان که فهمیدم ویه نباید تنها باشه؟
اون... اصلا چطور تونست انقدر راحت فراموشم کنه؟
داغون رفتم تو اشپزخونه و به سوپ نگاه کردم
نباید میومدم.
دوست دخترش نامزدش زنش یا هرکی که هست خودش باید بیاد..
اما حلقه دستش نیست..
احتمالا دوست دختره
به در بسته اتاقش نگاه کردم..
جرئت نزديك شدن بهش رو نداشتم
میترسم بهم بپره ولي..
نگرانش شده بودم.
هیچ صدایی از اتاقش نمیومد..
اروم سمت اتاق رفتم و خيلي محتاط
اخ..
part ۱۱۸
مشغول پخت سوپ شدم و کنجکاوانه به اطرافم نگاه کردم. خواستم در یخچالش رو باز کنم که متوجه دوتا نقاشي بچگونه شدم که با اهن رباي ريزي به در یخچال چسبونده شده بودن.. یکیشون نقاشی خیلی بچگونه و کج و کوله اي بود اما یه مرد قد بلند کشیده شده بود که دستاي يه بچه رو گرفته و خورشید و چمن و یه
خونه..
قشنگ بود.
اون يکي هم چيزاي عجیب و غریب رنگارنگ و بچگونه بود.
معلوم بود هر دوتاش کار یه بچه نیست.معلوم بود هر دوتاش کار یه بچه نیست..
کار دوتا بچه مختلفه..
كار كيه يعني؟ بچه؟ کدوم بچه؟
نفسمو بیرون دادم.
کابینت ها مثل خونه من تماماً سفید بودن و یخچال پر از مواد
غذايي..
بي
صدا سرکي به سالن کشیدم.
حالا میتونستم خوب ببینمش..
یه سالن بزرگ با موزاييكهاي سفيد که وسطش فرشي قرار داشت و اطراف فرش مبلهاي شيك و راحتي مشكي و روبروش تلويزيون.. گوشه سالن یه کتابخونه پر از کتاب و سمت دیگه شومینه بود و بالاش یه قاب عکس..
بقیه وسایل خونه ساده بودن.. يعني اصلا خبري از زرق و برق و وسایل تجملاتی نبود
حتي يه وسيله تزييني هم توش نبود..
سادگیش کاملا نشان از یه زندگی مجردي و مردونه بود..
تو کتابخونه اش سرك كشیدم..
كلي كتاب علمي و تخصصي..
اخم باريکي کردم..
يه مجسمه گلي که شبیه گربه که انگار دست ساز بود بین کتاباش
بود. خیلی حرفه ای نبود و معلوم بود کار آدم عادیه
سه تا قاب عکس هم طبقه پایین کتابخونه اش بود.
يکي عکس قدیمی از مرد جوانی بود که پسربچه خندوني رو بغل
کرده بود.
لبخند زدم.
خودش بود و این مرد احتمالا پدرش
خنده ناب و شيريني رو لباي تهیونگ کوچولو بود که شناختش رو
سخت میکرد اما چشماش
چشماش شبیه هیچ چشمی نیست. چه بچه باشه و چه بزرگ.. انگشتم رو نرم رو عکسش کشیدم..
عکس دوم عکس خودش بود. تقریبا تو همین سن و سال و یه..یه دختر بچه تقریبا یکی دوساله با موهاي طلايي تو بغلش که گردن تهیونگ رو سفت چسبیده بود..
يعني کي بود؟
نکنه
بچه داره؟
زل زدم تو چشماي بچه شیرین تو بغلش چشماي عسلیش خندون و زیبا بودن.. اشفته نفسم رو بیرون دادم.
قاب عکس سوم عکس یه پسربچه معلول روی ویلچر بود..
اینا کین؟
یه قاب عکس هم بالای شومینه اش بود.
رفتم جلوش..
قاب مشكي طلايي زيبايي داشت..
نگاش کردم
یه عکس دونفره که یکیش خودش بود و اون يکي. یه دختر جوون با چشماي عسلي و موهاي قهوه اي صاف و بلند
هر دو خندون و شاد و لباسهاي اسکي تنشون بود.
تهیونگ
جوري توي عکس خندون بود که باور نمیکردم همین بداخلاق
روبروم باشه..
قلبم پر از درد شد.
یه زن تو زندگیش بود و شاید بچه..
داغون دست به چشمم کشیدم و محکم فشردمش تا ..نبارم
لعنتي.. چرا الان؟
چرا الان که فهمیدم ویه نباید تنها باشه؟
اون... اصلا چطور تونست انقدر راحت فراموشم کنه؟
داغون رفتم تو اشپزخونه و به سوپ نگاه کردم
نباید میومدم.
دوست دخترش نامزدش زنش یا هرکی که هست خودش باید بیاد..
اما حلقه دستش نیست..
احتمالا دوست دختره
به در بسته اتاقش نگاه کردم..
جرئت نزديك شدن بهش رو نداشتم
میترسم بهم بپره ولي..
نگرانش شده بودم.
هیچ صدایی از اتاقش نمیومد..
اروم سمت اتاق رفتم و خيلي محتاط
اخ..
- ۲۷۰
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط