«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۱۷
هنوز پیرهن مشکی مردونه شرکت و شلوار طوسي تنش بود..
صورتش سرخ و تب دار به نظر میرسید.
الهي تایکا فدات بشه..
کلافه گفت: چته؟ داری میشکونیش؟
هول گفتم: عههه .. ول کن درو..حالت خوبه؟ اخر كده گن نحيا شركتن
هول گفتم عههه .. ول کن درو..حالت خوبه؟
اخم کرد و گفت: چرا شرکت نیستی؟
نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم کنار بزنمش ولي دستش رو محکم به در فشرد و با غیض گفت: حال و حوصله کل کل با تو يکي رو
نندارم برو رد کارت
تخس گفتم نمیرم
با اخم نگام کرد.
ببین تو از من خوشت نمیاد منم از تو خوشم نمیاد.. درسته؟ اما وقتي حالت بده يکي بايد ازت مراقبت کنه..پس برو کنار..
با غیض :گفت جمله اولت دقیقا درسته.. و اینم بهش اضافه کن که من به كمك تو نیاز ندارم
خواست در رو ببنده که با حرص در رو گرفتم و گفتم برام مهم
نیست تو چي ميخواي..
خودمو کشیدم داخل و گفتم لباس مشکي خوب براي مراسم تدفينت ندارم. پس مجبورم ازت مواظبت کنم تا نميري
ساك و کیفم رو انداختم زمین و بی توجه بهش سمت اشپزخونه رفتم و گفتم نترس دزدی نمیکنم برو بخواب برات یه سوپ میپزم و
بعدش شاید رفتم..
با خشم نگام کرد.
لبخند شیطوني زدم و در حالیکه در کابینت هاشو دنبال وسایل باز میکردم گفتم یه بار تو عمرت یکی یه چیز میگه گوش کن برو استراحت کن. مطمین باش به اموالت دست نمیزنم.. شك داري سياهه
بگیر از اجناست و بعد برو
خيلي کلافه و داغون رفت سمت اتاق.
حال و در واقع توان بحث کردن نداشت.
توت فرنگي لعنتي داشت از پا درش میاورد..
لبخند کجي بهش زدم و مشغول گشتن دنبال وسایل شدم
part ۱۱۷
هنوز پیرهن مشکی مردونه شرکت و شلوار طوسي تنش بود..
صورتش سرخ و تب دار به نظر میرسید.
الهي تایکا فدات بشه..
کلافه گفت: چته؟ داری میشکونیش؟
هول گفتم: عههه .. ول کن درو..حالت خوبه؟ اخر كده گن نحيا شركتن
هول گفتم عههه .. ول کن درو..حالت خوبه؟
اخم کرد و گفت: چرا شرکت نیستی؟
نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم کنار بزنمش ولي دستش رو محکم به در فشرد و با غیض گفت: حال و حوصله کل کل با تو يکي رو
نندارم برو رد کارت
تخس گفتم نمیرم
با اخم نگام کرد.
ببین تو از من خوشت نمیاد منم از تو خوشم نمیاد.. درسته؟ اما وقتي حالت بده يکي بايد ازت مراقبت کنه..پس برو کنار..
با غیض :گفت جمله اولت دقیقا درسته.. و اینم بهش اضافه کن که من به كمك تو نیاز ندارم
خواست در رو ببنده که با حرص در رو گرفتم و گفتم برام مهم
نیست تو چي ميخواي..
خودمو کشیدم داخل و گفتم لباس مشکي خوب براي مراسم تدفينت ندارم. پس مجبورم ازت مواظبت کنم تا نميري
ساك و کیفم رو انداختم زمین و بی توجه بهش سمت اشپزخونه رفتم و گفتم نترس دزدی نمیکنم برو بخواب برات یه سوپ میپزم و
بعدش شاید رفتم..
با خشم نگام کرد.
لبخند شیطوني زدم و در حالیکه در کابینت هاشو دنبال وسایل باز میکردم گفتم یه بار تو عمرت یکی یه چیز میگه گوش کن برو استراحت کن. مطمین باش به اموالت دست نمیزنم.. شك داري سياهه
بگیر از اجناست و بعد برو
خيلي کلافه و داغون رفت سمت اتاق.
حال و در واقع توان بحث کردن نداشت.
توت فرنگي لعنتي داشت از پا درش میاورد..
لبخند کجي بهش زدم و مشغول گشتن دنبال وسایل شدم
- ۲۴۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط