به پاراگراف زیر نظر میدید لطفا
به پاراگراف زیر نظر میدید؟ لطفا
از بچگی، همیشه از دور به مهمانی های باشکوه آقای گارسیا نگاه میکردم. چون هیچوقت در سطحی نبودم که از نزدیک شاهد زیبایی آن عمارت شوم. بوی خوش غذاها و نوشیدنی ها! صدای موسیقی گوش نواز، افراد باشکوه با لباس های گرون قیمت. همه ی این ها از دور دیده میشد. در این شهر ارزوی هرکسی است که به مهمانی گارسیا دعوت شود. شاید چون باشکوه ترین مهمانی ها به نام خانواده گارسیا ثبت شده بود. اما اینبار در آن شب شوم، مورد جدیدی را در مهمانی آخر او کشف کردم. «بوی خون!» بویی که ناگهان از آن فاصله ی دور هم احساس میشد.
صدای جیغ و گریه های خانم ها به قدری بلند و گوشخراش بود که قلبم را به لرزه می انداخت. مرد ها با داد فریاد دستور میدهند که به آمبولانس زنگ بزنید. بعضی ها هم از ترس فرار کردند. از بیرون فقط این ها دیده و یا حتی شنیده می شد. اما چیزی که مهم بود این بود:
بوی خون متعلق به چه کسی است؟
این سوال ناخوداگاه از لبانم جاری شد. اولین باری بود که عمارت آقای گارسیا اینقدر وحشتناک شده بود. مهمانی های باشکوه او الان تبدیل شده به سیرکی که حیوانات تعلیم دیده اش وحشی شده و تمام تماشاگران را تیکه و پاره کرده است. حتی منم که از دور تمام ماجرا را تماشا میکنم کمی ترسیده ام. نمیدانم چه اتفاقی در آن عمارت افتاده است. فقط حسی به من میگوید :«این قرار است آخرین مهمانی خانواده گارسیا باشد»
صداها قطع نمیشود. شاید چون اتفاقی فراتر از یک حادثه رخ داده است. در ذهنم سوالات زیادی را مطرح میکنم. اما با وجود جایگاه پایینی که دارم، به احتمال زیاد قرار نیست پاسخی برایشان پیدا کنم. در حالی که در خانه ی خرابه ی خودم نشسته ام، ان طرف خیابان در عمارتی که همیشه مهمانی هایش را تماشا می کردم اتفاقی ترسناک رخ داده است.
لحظه ای تمام ان اتفاقات را رها کردم و سپس زیر لب زمزمه کردم:
«گشنه هستم»
این کلمات را هر روز تکرار میکردم. تقریبا سه روز است که حتی یک تکه نان هم نخورده ام. ولی نمیدانم چرا همیشه تماشای مهمانی های عمارت گارسیا من را از فکر شکم گرسنه ام دور میکند.
نظر؟ انتقاد؟ لطفا واقعی باشه:)
از بچگی، همیشه از دور به مهمانی های باشکوه آقای گارسیا نگاه میکردم. چون هیچوقت در سطحی نبودم که از نزدیک شاهد زیبایی آن عمارت شوم. بوی خوش غذاها و نوشیدنی ها! صدای موسیقی گوش نواز، افراد باشکوه با لباس های گرون قیمت. همه ی این ها از دور دیده میشد. در این شهر ارزوی هرکسی است که به مهمانی گارسیا دعوت شود. شاید چون باشکوه ترین مهمانی ها به نام خانواده گارسیا ثبت شده بود. اما اینبار در آن شب شوم، مورد جدیدی را در مهمانی آخر او کشف کردم. «بوی خون!» بویی که ناگهان از آن فاصله ی دور هم احساس میشد.
صدای جیغ و گریه های خانم ها به قدری بلند و گوشخراش بود که قلبم را به لرزه می انداخت. مرد ها با داد فریاد دستور میدهند که به آمبولانس زنگ بزنید. بعضی ها هم از ترس فرار کردند. از بیرون فقط این ها دیده و یا حتی شنیده می شد. اما چیزی که مهم بود این بود:
بوی خون متعلق به چه کسی است؟
این سوال ناخوداگاه از لبانم جاری شد. اولین باری بود که عمارت آقای گارسیا اینقدر وحشتناک شده بود. مهمانی های باشکوه او الان تبدیل شده به سیرکی که حیوانات تعلیم دیده اش وحشی شده و تمام تماشاگران را تیکه و پاره کرده است. حتی منم که از دور تمام ماجرا را تماشا میکنم کمی ترسیده ام. نمیدانم چه اتفاقی در آن عمارت افتاده است. فقط حسی به من میگوید :«این قرار است آخرین مهمانی خانواده گارسیا باشد»
صداها قطع نمیشود. شاید چون اتفاقی فراتر از یک حادثه رخ داده است. در ذهنم سوالات زیادی را مطرح میکنم. اما با وجود جایگاه پایینی که دارم، به احتمال زیاد قرار نیست پاسخی برایشان پیدا کنم. در حالی که در خانه ی خرابه ی خودم نشسته ام، ان طرف خیابان در عمارتی که همیشه مهمانی هایش را تماشا می کردم اتفاقی ترسناک رخ داده است.
لحظه ای تمام ان اتفاقات را رها کردم و سپس زیر لب زمزمه کردم:
«گشنه هستم»
این کلمات را هر روز تکرار میکردم. تقریبا سه روز است که حتی یک تکه نان هم نخورده ام. ولی نمیدانم چرا همیشه تماشای مهمانی های عمارت گارسیا من را از فکر شکم گرسنه ام دور میکند.
نظر؟ انتقاد؟ لطفا واقعی باشه:)
- ۲.۹k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط