رویای نیلماه
رویـایـ نـیـلـمـاهـ🎀🫧
{𝐩𝐚𝐫𝐭=𝟏}
درحال شستن ظرف بودم و با خودم فکر میکردم که چقدر خوب میشه، اقای نوروزی(صاحب رستوران)
اجازه بده برم یه مدتی استراحت کنم، ولی بازم از این ناراحت میشدم که، حقوقم کم شه و نتونم جمع کنم برای کنسرت، همینجوری درحال فکر بودم،، که یهویی اقای نوروزی با عجله و خوشحالی اومد از پله های طبقه بالا پایین و میگفت: نیلماااهههه بدو بدو که امشب خیلی کار داریم مهمون داریم، بدو بدو این تی و دستمال بردار کل رستوران رو مصل دسته گل کنننن
نیلماه: چیشده برایچی مهمون کیه؟
اقای نوروزی: مهمونننن یه ادم معروفففف زود باش
_هرچی پرسیدم درست جوابمو نداد هیچ دعوامم کرد، ساعت تقریبا 5عصر بود، داشتم کارارو میکردم، تمیز کاریا و گرد گیری ها تقریبا تموم شده بود، فقط باید اشغالارو مینداختم، توی سطل، خیلیم زیاد بود، دستم خیلی درد گرفت، بلندشون کردم و رفتم بیرون که دیدم یه ماشین وایساد و یک اقای جذاب با دوتا مرد هیکلی از ماشین پیاده شدن، من گفتک زیاد دقت نکنم و به راهم ادامه دادم، ماشینشون دقیقا جلوی سطل زباله پارک کردن، اشغالای دست منم انقذر سنگین بود نتونستم خودمو کنترل کنم، تا اشغالارو بلند کردم انداختم سطل داشتم میوفتادم که یکی دستمو گرفت و بهم کمک کرد نخورم زمین، تا برگشتم بهش نگا کردم، چشمام چهارتا شد.
چییی؟ حامیم؟ 😳😳
سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم
حامیم: حالت خوبه؟
نیلماه: ا.. اره اره خوبم
حامیم: توی این رستوران کار میکنی؟
نیلماه: ب.. بله
حامیم: اومم خوبه،،، میخوام امشب مهمون من باشی.
نیلماه: نه نفرمایید، شما امشب مهمون مایید
حامیم: نه من چند وقتیه شهرای دیگ مهمونم الان اومدم شهر خودم و میخوام مهمون دعوت کنم، برای کنسرتم میای؟ همین امشب بعد شام
نیلماه: امم.. من؟
حامیم: اره دیگه پس کی؟
(دستشو کرد تو جیبش و یه بلیط در اورد)
حامیم: من اینو برای یکی دیگ گرفتم، قسمت تو شد،
_از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، بلیط رو ازش گرفتم و با بادیگارداش رفت داخل رستوران، روی بلیط نوشته بود ساعت 8شروع کنسرته و خب ساعت6و نیم بود، خوب بود وقت داشتم که هم کارامو بکنم، هم برم خونه حاضر شم.
{𝐩𝐚𝐫𝐭=𝟏}
درحال شستن ظرف بودم و با خودم فکر میکردم که چقدر خوب میشه، اقای نوروزی(صاحب رستوران)
اجازه بده برم یه مدتی استراحت کنم، ولی بازم از این ناراحت میشدم که، حقوقم کم شه و نتونم جمع کنم برای کنسرت، همینجوری درحال فکر بودم،، که یهویی اقای نوروزی با عجله و خوشحالی اومد از پله های طبقه بالا پایین و میگفت: نیلماااهههه بدو بدو که امشب خیلی کار داریم مهمون داریم، بدو بدو این تی و دستمال بردار کل رستوران رو مصل دسته گل کنننن
نیلماه: چیشده برایچی مهمون کیه؟
اقای نوروزی: مهمونننن یه ادم معروفففف زود باش
_هرچی پرسیدم درست جوابمو نداد هیچ دعوامم کرد، ساعت تقریبا 5عصر بود، داشتم کارارو میکردم، تمیز کاریا و گرد گیری ها تقریبا تموم شده بود، فقط باید اشغالارو مینداختم، توی سطل، خیلیم زیاد بود، دستم خیلی درد گرفت، بلندشون کردم و رفتم بیرون که دیدم یه ماشین وایساد و یک اقای جذاب با دوتا مرد هیکلی از ماشین پیاده شدن، من گفتک زیاد دقت نکنم و به راهم ادامه دادم، ماشینشون دقیقا جلوی سطل زباله پارک کردن، اشغالای دست منم انقذر سنگین بود نتونستم خودمو کنترل کنم، تا اشغالارو بلند کردم انداختم سطل داشتم میوفتادم که یکی دستمو گرفت و بهم کمک کرد نخورم زمین، تا برگشتم بهش نگا کردم، چشمام چهارتا شد.
چییی؟ حامیم؟ 😳😳
سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم
حامیم: حالت خوبه؟
نیلماه: ا.. اره اره خوبم
حامیم: توی این رستوران کار میکنی؟
نیلماه: ب.. بله
حامیم: اومم خوبه،،، میخوام امشب مهمون من باشی.
نیلماه: نه نفرمایید، شما امشب مهمون مایید
حامیم: نه من چند وقتیه شهرای دیگ مهمونم الان اومدم شهر خودم و میخوام مهمون دعوت کنم، برای کنسرتم میای؟ همین امشب بعد شام
نیلماه: امم.. من؟
حامیم: اره دیگه پس کی؟
(دستشو کرد تو جیبش و یه بلیط در اورد)
حامیم: من اینو برای یکی دیگ گرفتم، قسمت تو شد،
_از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، بلیط رو ازش گرفتم و با بادیگارداش رفت داخل رستوران، روی بلیط نوشته بود ساعت 8شروع کنسرته و خب ساعت6و نیم بود، خوب بود وقت داشتم که هم کارامو بکنم، هم برم خونه حاضر شم.
- ۲.۳k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط