عشق کاری
عشق کاری
پارت³
تهیونگ فکر میکرد تنهایی ولی وقتی رفیقت رو دید خورد تو ذوقش میخاست باهات تنها باشه ولی چون میتونست پیش تو باشه براش دیگه مهم نبود
وقتی فهمیدی راننده تهیونگه که داره صدات میکنه اول گفتی نه ولی بعدش با اصرار راننده سوار شدی
توی راه تهیونگ برای اینکه سعی کنه سر بحث رو باز کنه از حالت پرسید از اونجایی که تو متخصص بحث های کوتاه بودی فقط گفتی ممنون
تهیونگ متوجه شد که یه درونگرایی و گفتش خیلی بی ملاحظه ای و باید حواست باشه چی میخوری توعم گفتی اینارو اون شب هم گفتین
تهیونگ-احساس میکنم که اصلا حرفام برات مهم نیس
ات-چرا مهمه ولی چیز خاصی نیس
تهیونگ-هوم
وقتی رسیدید برادرت دم در بود وقتی از ماشین تهیونگ پیاده شدی شوکه شد تو دلش گفت '''اون مگه از دخترا بدش نمیاد؟'''
تهیونگ میخاست دعوتت کنه ولی چون هنوز اونقدر باهم اشنا نبودید این کارو نکرد
وقتی رسیدی خونه برادرت بهت گفت:با تهیونگ رابطه خوبی داری؟
ات:نه
_اون با دخترا خوب رفتار نمی کنه ولی با تو خوبه تاحالا هیچ دختری رو خونش نرسونده
-نمیدونم از کجا بودنم(به شوخی اروم گفتی حتما ازم خوشش اومده)
یک روز بعد
تهیونگ تو راهرو شرکت پدرت داشت کاتولوگ هارو نگاه میکرد و قهوه میخورد. تو میخاستی بری پیش بابات و داشتی با منشی حرف میزدی ببینی وقت داره یا نه تهیونگ از پشت فهمید تویی و بلند شد و اروم اومد نزدیک تو سلام کردی و سریع رفتی بهش بر خورد تازه داشت بهت نزدیک میشد ولی تو فقط سلام کردی و رفتی
تاحالا هیچ کس اونو اینجور ضایه نکرده بود
تهیونگ:چطور تونیست اینجوری محلم نذاره و بره عمرا دیگه بهاش حرف بزنم
ات-سلام بابا
بابای ات-سلام دختر بابا چه عجب یادی از ماکردی
-راستش امروز......
تق تق تق(صدای در)
بابای ات-بیا تو
منشی-اقای تهیونگ کار دارن میخان برن . چند لحظه میخان ببیننتون
-بگو بفرمایند داخل
تهیونگ-سلام
بابای ات-سلام جناب تهیونگ . کاری داشتی
تهیونگ یه نگاه ریزی بهت انداخت
-زیاد مزاحم خلوت شما و دخترتون نمیشم راستش ۱ ماه دیگه مراسم مدلینگ شرکت ها مون شروع میشه و نیاز به ۱تا طراح و ۱ دستیار داریم
-مدلینگ بزرگی همین؟
-بله چون تعدادی طراح داریم ولی به ۱ نفر با دستیار نیاز دارین
-این جور چیزارو بهتره منشیتون هماهنگ کنه برای شما خوب نیست که این کار هارو انجام بدین از
- از اونجایی که از صب اینجام و داشتم میرفتم گفتم که خودم بهتون بگم و برم(همش بهونه است دلش میخاست یه بار دیگه ببینتت)
ات-دوست صمیمی من طراحه منم کلاس هاشو رفتم و میتونم دسیارش باشم
-تهیونگ-در شان شما نیس
بابای ات- بله در این کارا برای شما نیست
ات-ولیمن اینکارو دوس دارم مشکلیم باهاش ندارم
بابای ات_یعنی بگم دخترم تو مدلینگ شرکت کار میکنه اونم به عنوان دستیار؟
ات-خب حدقل بزارین دوستم چای وون بیاد اون میتونه طراح باشه
بابای ات-من که مشکلی ندارم شما مشکلی دارید
تهیونگ-منم مشکلی ندارم ادرس شرکتم رو منشی تون داره فردا راس ۹ به دوستتون یگید بیاد و با منشیم صحبت کنه و بگه از طرف من اومده
ات-مرسی(با ذوق)
تهیونگ از ذوقت خوشحال شد و ناخواسته لبخند زد اما سریع خودشو جمع کرد
تهیونگ-خب پس خدا نگهدار
بابای ات و ات-خدانگهدار
(صدای بستن در)
ات-وای بابا چای وون خیلی خوشحال میشه
بابای ات-هوم. راستی چی میخاستی بگی
ات- چیزه مخمی نبود دلم برات تنگ شده بود اومدم دیدنت م میخاستم بهت بگم دانشگاه یه جشن گرفته و من میخام برم. اجازه میدی
بابای ات-اره برو (به ساعت نگاه میکنه)عه عه دیرم شد باید برم
کتشو ور میداره و میره
ات-کجا. عه کجا رفت یهو .ولش کن من برم لباس انتخاب کنم.
ادامه در پارت بعد
پارت³
تهیونگ فکر میکرد تنهایی ولی وقتی رفیقت رو دید خورد تو ذوقش میخاست باهات تنها باشه ولی چون میتونست پیش تو باشه براش دیگه مهم نبود
وقتی فهمیدی راننده تهیونگه که داره صدات میکنه اول گفتی نه ولی بعدش با اصرار راننده سوار شدی
توی راه تهیونگ برای اینکه سعی کنه سر بحث رو باز کنه از حالت پرسید از اونجایی که تو متخصص بحث های کوتاه بودی فقط گفتی ممنون
تهیونگ متوجه شد که یه درونگرایی و گفتش خیلی بی ملاحظه ای و باید حواست باشه چی میخوری توعم گفتی اینارو اون شب هم گفتین
تهیونگ-احساس میکنم که اصلا حرفام برات مهم نیس
ات-چرا مهمه ولی چیز خاصی نیس
تهیونگ-هوم
وقتی رسیدید برادرت دم در بود وقتی از ماشین تهیونگ پیاده شدی شوکه شد تو دلش گفت '''اون مگه از دخترا بدش نمیاد؟'''
تهیونگ میخاست دعوتت کنه ولی چون هنوز اونقدر باهم اشنا نبودید این کارو نکرد
وقتی رسیدی خونه برادرت بهت گفت:با تهیونگ رابطه خوبی داری؟
ات:نه
_اون با دخترا خوب رفتار نمی کنه ولی با تو خوبه تاحالا هیچ دختری رو خونش نرسونده
-نمیدونم از کجا بودنم(به شوخی اروم گفتی حتما ازم خوشش اومده)
یک روز بعد
تهیونگ تو راهرو شرکت پدرت داشت کاتولوگ هارو نگاه میکرد و قهوه میخورد. تو میخاستی بری پیش بابات و داشتی با منشی حرف میزدی ببینی وقت داره یا نه تهیونگ از پشت فهمید تویی و بلند شد و اروم اومد نزدیک تو سلام کردی و سریع رفتی بهش بر خورد تازه داشت بهت نزدیک میشد ولی تو فقط سلام کردی و رفتی
تاحالا هیچ کس اونو اینجور ضایه نکرده بود
تهیونگ:چطور تونیست اینجوری محلم نذاره و بره عمرا دیگه بهاش حرف بزنم
ات-سلام بابا
بابای ات-سلام دختر بابا چه عجب یادی از ماکردی
-راستش امروز......
تق تق تق(صدای در)
بابای ات-بیا تو
منشی-اقای تهیونگ کار دارن میخان برن . چند لحظه میخان ببیننتون
-بگو بفرمایند داخل
تهیونگ-سلام
بابای ات-سلام جناب تهیونگ . کاری داشتی
تهیونگ یه نگاه ریزی بهت انداخت
-زیاد مزاحم خلوت شما و دخترتون نمیشم راستش ۱ ماه دیگه مراسم مدلینگ شرکت ها مون شروع میشه و نیاز به ۱تا طراح و ۱ دستیار داریم
-مدلینگ بزرگی همین؟
-بله چون تعدادی طراح داریم ولی به ۱ نفر با دستیار نیاز دارین
-این جور چیزارو بهتره منشیتون هماهنگ کنه برای شما خوب نیست که این کار هارو انجام بدین از
- از اونجایی که از صب اینجام و داشتم میرفتم گفتم که خودم بهتون بگم و برم(همش بهونه است دلش میخاست یه بار دیگه ببینتت)
ات-دوست صمیمی من طراحه منم کلاس هاشو رفتم و میتونم دسیارش باشم
-تهیونگ-در شان شما نیس
بابای ات- بله در این کارا برای شما نیست
ات-ولیمن اینکارو دوس دارم مشکلیم باهاش ندارم
بابای ات_یعنی بگم دخترم تو مدلینگ شرکت کار میکنه اونم به عنوان دستیار؟
ات-خب حدقل بزارین دوستم چای وون بیاد اون میتونه طراح باشه
بابای ات-من که مشکلی ندارم شما مشکلی دارید
تهیونگ-منم مشکلی ندارم ادرس شرکتم رو منشی تون داره فردا راس ۹ به دوستتون یگید بیاد و با منشیم صحبت کنه و بگه از طرف من اومده
ات-مرسی(با ذوق)
تهیونگ از ذوقت خوشحال شد و ناخواسته لبخند زد اما سریع خودشو جمع کرد
تهیونگ-خب پس خدا نگهدار
بابای ات و ات-خدانگهدار
(صدای بستن در)
ات-وای بابا چای وون خیلی خوشحال میشه
بابای ات-هوم. راستی چی میخاستی بگی
ات- چیزه مخمی نبود دلم برات تنگ شده بود اومدم دیدنت م میخاستم بهت بگم دانشگاه یه جشن گرفته و من میخام برم. اجازه میدی
بابای ات-اره برو (به ساعت نگاه میکنه)عه عه دیرم شد باید برم
کتشو ور میداره و میره
ات-کجا. عه کجا رفت یهو .ولش کن من برم لباس انتخاب کنم.
ادامه در پارت بعد
- ۱.۵k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط