رمان نبض احساس
رمان نبض احساس
ادامه قسمت اول
با بغض به در چوبی پوسیده ی بالای پله ها خیره شدم...احساس پوچی میکردم!...احساس تهی بودن...مادرجون به خاطر بی عرضگی های من حالش روز به روز وخیم تر میشد و کسی هم نبود که به دادمون برسه...خودمم که هرروز مثل اشباح سرگردان تو خیابونو راه می رفتم که لااقل بتونم یه کاری دست و پاکنم...اما کو کار؟!...کم ترین شغل هم به یه پارتی دم کلفت نیاز داشت!!...اصلا پارتی به کنار ؛کلی دوندگی و سگ دوزدن میخواست و بعدشم مصاحبه که البته هیچ وقت کارم به این مرحله کشیده نشد...سر همون دیدار اول رد می شدم...امروزم از شانس زیادم،برای استخدام یه شیرینی پزی رفته بودم که آگهی داده بودن بیرون؛اما یکنفر زودتر ازمن خودشو معرفی کرده بود که باعث شد همون یه ذره کورسوی امیدی که داشتم دود بشه بره هوا...
******
_چی دارین میگین مادرجون؟!
با غم نگاهش به روم لبخند زد...و من عاشق این لبخندهای غمناکش بودم...
_عصبانی نشو مادر!...حالا پیشنهادی دادن...نمیخوان بزور بهشون بله بدی که...تصمیم با خوته...
ادامه قسمت اول
با بغض به در چوبی پوسیده ی بالای پله ها خیره شدم...احساس پوچی میکردم!...احساس تهی بودن...مادرجون به خاطر بی عرضگی های من حالش روز به روز وخیم تر میشد و کسی هم نبود که به دادمون برسه...خودمم که هرروز مثل اشباح سرگردان تو خیابونو راه می رفتم که لااقل بتونم یه کاری دست و پاکنم...اما کو کار؟!...کم ترین شغل هم به یه پارتی دم کلفت نیاز داشت!!...اصلا پارتی به کنار ؛کلی دوندگی و سگ دوزدن میخواست و بعدشم مصاحبه که البته هیچ وقت کارم به این مرحله کشیده نشد...سر همون دیدار اول رد می شدم...امروزم از شانس زیادم،برای استخدام یه شیرینی پزی رفته بودم که آگهی داده بودن بیرون؛اما یکنفر زودتر ازمن خودشو معرفی کرده بود که باعث شد همون یه ذره کورسوی امیدی که داشتم دود بشه بره هوا...
******
_چی دارین میگین مادرجون؟!
با غم نگاهش به روم لبخند زد...و من عاشق این لبخندهای غمناکش بودم...
_عصبانی نشو مادر!...حالا پیشنهادی دادن...نمیخوان بزور بهشون بله بدی که...تصمیم با خوته...
- ۱.۵k
- ۱۵ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط