Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_377
دست از افکار تکراریم برداشتم و یه تیشرت قهوه ای رنگ همراه یه شلوار پارچه ای ساده پوشیدم
حوصله سشوار کشیدن موهام رو نداشتم
در واقع حوصله هیچیو نداشتم.
موهامو با کش بالا بستم.
جورکیه مزاحمم نباشن و یکم هم خشک بشن.
گوشیم رو برداشتمو روی تخت نشستم.
توی این چند وقت که اومده بودم اینجا همش همه بهم پیام میدادن و ازم حالم رو میپرسیدن.
نامجون روز اول از هیچی خبر نداشت و اومد با ذوق برام تعریف کرد که لیسا حرفاشو تقریبا باور کرده و اگه بزودی به همدیگه برمیگردن.
منم خیلی بهش تبریک گفتم و اصلا به این موضوع که رفتم اشاره ای نکردم؛
ولی کم کم یونگی، وونا، مادرجون بهم پیام دادن.
به هیچکدوم یه جواب درست درمون نمیدادم
ولی طبق همون تصمیمی که توی این چند روز گرفتم به همشون میگفتم که قصد جدا شدن داریم!
چون زندگی با مردی که یه نیمچه اعتماد بهم نداره، زندگی نیست قشنگ وسط جهنمه.
قبلا کل قضیه رو برای بابا تعریف کردم
اونم از رفتار جونگکوک شوکه شد.
البته که بد رفتاری های اون شبو اصلا ازشون حرفی نزدم.
شاید دلم نمیخواست که شخصیت جونگکوک پیش کسی خراب بشه..
به اجبار بابا نشسته بودم پشت میز عصرونه.
نه صبحانه و نه ناهار نخورده بودم
اشتها نداشتم.
چند لقمه خوردم که صدای بابا به گوشم خورد
_لیلی بابا میشه یه چند لحظه بیای اینجا؟
همونطور که لقمه ام رو میجوییدم گفتم
+باشه اومدم
از آشپزخونه خارج شدم و سمت بابا که کنار پنجره ایستاده بود رفتم
+کارم داشتی بابا؟
اشاره ای به بیرون پنجره کرد
_نگاه کن
با مکث سرمو سمت بیرون چرخوندم و با کمال ناباوری دیدم که داره برف میاد..
بالاخره بعد یک هفته یه ذوق عجیب توی دلم شکوفا شد و بعد مدتها توی این مدت یه لبخنده از ته دل زدم..
بی اندازه به برف علاقه داشتم
جورکیه اگه هروز هم بباره بازم مشتاقانه بهش خیره میشم.
بابا که ذوقمو دید اروم خندید
_اگه میدونستم برف اینقدر خوشحالت میکنه
خودم برات درست میکردم
تک خنده ای کردم
+چطوری اخه؟
_دیگه چطوریشو نمیدونم
چیزی نگفتم به بیرون خیره شدم
پس بگو سردی وحشتناک این چند وقت برای این بود که میخواست برف بباره!
بیخیال بقیه عصرونم شدمو وارد اتاقم شدم.
چون اونجا دید بهتری به بیرون داشتم و ویو قشنگ تر بود
برای اینکه یهو سرما نخورم یه پتوی نازک انداختم روی شونم
صندلی میز کامپیوتر رو سمت پنجره بردم و نشستم روش و به بیرون خیره شدم..
شدت بارش برف بیشتر شده بود کم کم داشت لباس سفید تـ..ن خیابونو و کوچه ها میکرد..
برای تفریح خودم،
دستم رو بیرون بردم که مثلا برف بیاد توی دستم.
یه جواهر قشنگ برف نشست روی دستم و باعث شد همونجا از دستم سرمای زمستونی رو احساس کنه.
ولی این تنها اتفاق عجیبو جالب نبود.
همینکه به این اتفاق لبخند زدم،
چشمم خورد به جونگکوک که به ماشینش تکیه داده بود و دست به سیـ/نه درحال تماشای من بود
لبخندم روی لبام خشک شد
نمیتونستم پلک بزنم...
میترسیدم خیال باشه و با پلک زدنم غیب بشه
ولی نه
انگار واقعا خودش بود..
دستمو اروم از بیرون اوردم داخلو همونطور بهش زل زدم
جوشش اشک رو توی چشمام احساس میکردم
نزدیک به یک قدمی وا دادنو لبخند بودم که به خودم اومدم
خودمو جمع و جور کردم و سریع پنجره بستم و پرده رو کشیدم.
دستم رو گذاشتم روی قلبم و چشمام رو بستم
دیگه لزومی به گفتن نداره..
دوباره اشکام روی گونم سرازیر شدن و صدای هق هق ارومم سکوت اتاق رو شکست.
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_377
دست از افکار تکراریم برداشتم و یه تیشرت قهوه ای رنگ همراه یه شلوار پارچه ای ساده پوشیدم
حوصله سشوار کشیدن موهام رو نداشتم
در واقع حوصله هیچیو نداشتم.
موهامو با کش بالا بستم.
جورکیه مزاحمم نباشن و یکم هم خشک بشن.
گوشیم رو برداشتمو روی تخت نشستم.
توی این چند وقت که اومده بودم اینجا همش همه بهم پیام میدادن و ازم حالم رو میپرسیدن.
نامجون روز اول از هیچی خبر نداشت و اومد با ذوق برام تعریف کرد که لیسا حرفاشو تقریبا باور کرده و اگه بزودی به همدیگه برمیگردن.
منم خیلی بهش تبریک گفتم و اصلا به این موضوع که رفتم اشاره ای نکردم؛
ولی کم کم یونگی، وونا، مادرجون بهم پیام دادن.
به هیچکدوم یه جواب درست درمون نمیدادم
ولی طبق همون تصمیمی که توی این چند روز گرفتم به همشون میگفتم که قصد جدا شدن داریم!
چون زندگی با مردی که یه نیمچه اعتماد بهم نداره، زندگی نیست قشنگ وسط جهنمه.
قبلا کل قضیه رو برای بابا تعریف کردم
اونم از رفتار جونگکوک شوکه شد.
البته که بد رفتاری های اون شبو اصلا ازشون حرفی نزدم.
شاید دلم نمیخواست که شخصیت جونگکوک پیش کسی خراب بشه..
به اجبار بابا نشسته بودم پشت میز عصرونه.
نه صبحانه و نه ناهار نخورده بودم
اشتها نداشتم.
چند لقمه خوردم که صدای بابا به گوشم خورد
_لیلی بابا میشه یه چند لحظه بیای اینجا؟
همونطور که لقمه ام رو میجوییدم گفتم
+باشه اومدم
از آشپزخونه خارج شدم و سمت بابا که کنار پنجره ایستاده بود رفتم
+کارم داشتی بابا؟
اشاره ای به بیرون پنجره کرد
_نگاه کن
با مکث سرمو سمت بیرون چرخوندم و با کمال ناباوری دیدم که داره برف میاد..
بالاخره بعد یک هفته یه ذوق عجیب توی دلم شکوفا شد و بعد مدتها توی این مدت یه لبخنده از ته دل زدم..
بی اندازه به برف علاقه داشتم
جورکیه اگه هروز هم بباره بازم مشتاقانه بهش خیره میشم.
بابا که ذوقمو دید اروم خندید
_اگه میدونستم برف اینقدر خوشحالت میکنه
خودم برات درست میکردم
تک خنده ای کردم
+چطوری اخه؟
_دیگه چطوریشو نمیدونم
چیزی نگفتم به بیرون خیره شدم
پس بگو سردی وحشتناک این چند وقت برای این بود که میخواست برف بباره!
بیخیال بقیه عصرونم شدمو وارد اتاقم شدم.
چون اونجا دید بهتری به بیرون داشتم و ویو قشنگ تر بود
برای اینکه یهو سرما نخورم یه پتوی نازک انداختم روی شونم
صندلی میز کامپیوتر رو سمت پنجره بردم و نشستم روش و به بیرون خیره شدم..
شدت بارش برف بیشتر شده بود کم کم داشت لباس سفید تـ..ن خیابونو و کوچه ها میکرد..
برای تفریح خودم،
دستم رو بیرون بردم که مثلا برف بیاد توی دستم.
یه جواهر قشنگ برف نشست روی دستم و باعث شد همونجا از دستم سرمای زمستونی رو احساس کنه.
ولی این تنها اتفاق عجیبو جالب نبود.
همینکه به این اتفاق لبخند زدم،
چشمم خورد به جونگکوک که به ماشینش تکیه داده بود و دست به سیـ/نه درحال تماشای من بود
لبخندم روی لبام خشک شد
نمیتونستم پلک بزنم...
میترسیدم خیال باشه و با پلک زدنم غیب بشه
ولی نه
انگار واقعا خودش بود..
دستمو اروم از بیرون اوردم داخلو همونطور بهش زل زدم
جوشش اشک رو توی چشمام احساس میکردم
نزدیک به یک قدمی وا دادنو لبخند بودم که به خودم اومدم
خودمو جمع و جور کردم و سریع پنجره بستم و پرده رو کشیدم.
دستم رو گذاشتم روی قلبم و چشمام رو بستم
دیگه لزومی به گفتن نداره..
دوباره اشکام روی گونم سرازیر شدن و صدای هق هق ارومم سکوت اتاق رو شکست.
300 لایک
100 بازنشر
- ۷.۲k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط