part 8
برخلاف شرکت عمل کنند و خیانت بزرگی به شرکت بکنند همانطور که بقیه در حال بحث راجب مهمانی آماندا بودند من به سمت میز کارم رفتم طراحی ام را از جیبم در آوردم و روی میز قرار دادم چشم هایم را بستم و کمی فکر کردم و شروع کردم به کار کردن در همان حین یکی از همکار هایم با کنجکاوی پرسید: این طراحی چه کسی است نکنه ازش خوشت میاید؟
با جدی ترین حالت ممکن گفتم نه این فقط شخصیت رمانم است همین . وقت آزاد داشتم و طراحی اش کردم
با حسادت پرسید حتما میخواهی رمانت را چاپ کنی و مشهور بشوی گفتم نه فقط برای سرگرمی مینویسم لطفا دیگر سوال نپرس همکار با قیافه مشکوکی از آنجا رفت نگاهم به برگه ام افتاد یک دفتر برداشتم و تمام احساساتم نسبت به او را نوشتم وقتی به خط آخر رسیدم خودکار از دستم افتاد اما وقتی خواستم آن را بردارم دفترم هم افتاد و جلوی پای اون خانم افتاد اون خانم برش داشت و تمام جزئیات دفتر را خواند(زنیکه فضول😂🔪)تمام احساساتم توی دفترچه نوشته بود حتی خواب هایی که باهم بودیم تمام چیز های توی دفتر را خواند سعی کردم دفتر را ازش بگیرم اما او نذاشت و گفت پس به جای کار کردن رمان عاشقانه مینویسی بهتره به رییس گزارش بدهم دستم را به سمت دفترچه بردم اما او مستقیم به سمت محل کار آماندا رفت . دنبالش رفتم ، تا شاید بتوانم دفتر را پس بگیرم اگر آماندا مرا اخراج میکرد هرگز نمیتوانستم زندگی بهتری داشته باشم شاید مرا به عنوان خدمتکار عمارتش بگیرد در حال دنبال کردن اون خانم بودم و التماس میکردم دفترچه ام را پس بدهد...
با جدی ترین حالت ممکن گفتم نه این فقط شخصیت رمانم است همین . وقت آزاد داشتم و طراحی اش کردم
با حسادت پرسید حتما میخواهی رمانت را چاپ کنی و مشهور بشوی گفتم نه فقط برای سرگرمی مینویسم لطفا دیگر سوال نپرس همکار با قیافه مشکوکی از آنجا رفت نگاهم به برگه ام افتاد یک دفتر برداشتم و تمام احساساتم نسبت به او را نوشتم وقتی به خط آخر رسیدم خودکار از دستم افتاد اما وقتی خواستم آن را بردارم دفترم هم افتاد و جلوی پای اون خانم افتاد اون خانم برش داشت و تمام جزئیات دفتر را خواند(زنیکه فضول😂🔪)تمام احساساتم توی دفترچه نوشته بود حتی خواب هایی که باهم بودیم تمام چیز های توی دفتر را خواند سعی کردم دفتر را ازش بگیرم اما او نذاشت و گفت پس به جای کار کردن رمان عاشقانه مینویسی بهتره به رییس گزارش بدهم دستم را به سمت دفترچه بردم اما او مستقیم به سمت محل کار آماندا رفت . دنبالش رفتم ، تا شاید بتوانم دفتر را پس بگیرم اگر آماندا مرا اخراج میکرد هرگز نمیتوانستم زندگی بهتری داشته باشم شاید مرا به عنوان خدمتکار عمارتش بگیرد در حال دنبال کردن اون خانم بودم و التماس میکردم دفترچه ام را پس بدهد...
- ۲.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط