_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۴☆
__________________________________________________________________
ماهها گذشت.
اعترافها، ترسها و درگیریهای درونی، کمکم جایشان را به آرامشی تازه دادند.
رابطهی ینا و جونگکوک هنوز برای دیگران آشکار نبود، اما دیگر در نگاهشان چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
یک شب، جونگکوک ینا را به همان باغِ قدیمی برد؛
جایی که سالها پیش، اولین بار کنارش نشسته بود.
آنجا، در میانِ درختهای خاموش و نورِ کمرنگِ ماه، توقف کرد.
ـ «اینجا رو یادت میاد؟»
ینا لبخند زد.
ـ «اولین باری که ازم پرسیدی دارم دربارهی چی مینویسم؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «همون روز فهمیدم که نمیتونم بیتفاوت بمونم.»
ینا نگاهش کرد.
ـ «و الان؟»
جونگکوک جلوتر آمد و دستانش را آرام دورِ صورتِ او گذاشت.
ـ «الان دیگه نمیخوام چیزی بینمون پنهون باشه.»
چشمهای ینا لرزید.
ـ «پس بگو.»
و جونگکوک، اینبار بدون تردید، پیشانیاش را به پیشانیِ او تکیه داد.
ـ «دوستت دارم.»
این جمله، اینبار نه اعتراف بود و نه ترس؛
بلکه خانه بود.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۴☆
__________________________________________________________________
ماهها گذشت.
اعترافها، ترسها و درگیریهای درونی، کمکم جایشان را به آرامشی تازه دادند.
رابطهی ینا و جونگکوک هنوز برای دیگران آشکار نبود، اما دیگر در نگاهشان چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
یک شب، جونگکوک ینا را به همان باغِ قدیمی برد؛
جایی که سالها پیش، اولین بار کنارش نشسته بود.
آنجا، در میانِ درختهای خاموش و نورِ کمرنگِ ماه، توقف کرد.
ـ «اینجا رو یادت میاد؟»
ینا لبخند زد.
ـ «اولین باری که ازم پرسیدی دارم دربارهی چی مینویسم؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «همون روز فهمیدم که نمیتونم بیتفاوت بمونم.»
ینا نگاهش کرد.
ـ «و الان؟»
جونگکوک جلوتر آمد و دستانش را آرام دورِ صورتِ او گذاشت.
ـ «الان دیگه نمیخوام چیزی بینمون پنهون باشه.»
چشمهای ینا لرزید.
ـ «پس بگو.»
و جونگکوک، اینبار بدون تردید، پیشانیاش را به پیشانیِ او تکیه داد.
ـ «دوستت دارم.»
این جمله، اینبار نه اعتراف بود و نه ترس؛
بلکه خانه بود.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۴۳۱
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط