_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۳☆
__________________________________________________________________
فردای آن شب، دنیا همچنان همان بود؛
اما برای آن دو، هیچ چیز مثل قبل نبود.
دیگر نگاهشان پنهان نبود، هرچند هنوز برای گفتنِ حقیقت، باید با ترسِ سالهای گذشته میجنگیدند.
مادام جئون، مثل همیشه، اولین کسی بود که تغییر را حس کرد.
وقتی سر میز صبحانه، ینا و جونگکوک را دید که بیاختیار نگاهشان به هم کشیده میشود، لبخندی آرام روی لبش نشست؛
لبخندی که از دانستن میآمد، نه از سؤال.
اما پدرِ خانواده...
او چندان ساده نمینگریست.
بعد از ناهار، جونگکوک را به اتاقِ کارش فراخواند.
ـ «بگو ببینم، جونگکوک... چه خبره؟»
جونگکوک آرام ایستاد.
ـ «منظورتون؟»
پدر، عینکش را روی میز گذاشت.
ـ «تو و ینا.»
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ «من کور نیستم. سالهاست میبینم چطور نگاهش میکنی.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «پس حتماً میدونین که این احساس، از وقتی ینا ۱۵ ساله بود، توی من شکل گرفت. نه از روی هوس... از روی عشق.»
سکوتِ اتاق، سنگین شد.
پدر، طولانی به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ «پس باید مراقبش باشی. چون اگه دلش رو بشکنی، من خودم تو رو از بین میبرم.»
جونگکوک سر تکان داد.
ـ «من فقط برای همین زندهام... که ازش مراقبت کنم.»
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۳☆
__________________________________________________________________
فردای آن شب، دنیا همچنان همان بود؛
اما برای آن دو، هیچ چیز مثل قبل نبود.
دیگر نگاهشان پنهان نبود، هرچند هنوز برای گفتنِ حقیقت، باید با ترسِ سالهای گذشته میجنگیدند.
مادام جئون، مثل همیشه، اولین کسی بود که تغییر را حس کرد.
وقتی سر میز صبحانه، ینا و جونگکوک را دید که بیاختیار نگاهشان به هم کشیده میشود، لبخندی آرام روی لبش نشست؛
لبخندی که از دانستن میآمد، نه از سؤال.
اما پدرِ خانواده...
او چندان ساده نمینگریست.
بعد از ناهار، جونگکوک را به اتاقِ کارش فراخواند.
ـ «بگو ببینم، جونگکوک... چه خبره؟»
جونگکوک آرام ایستاد.
ـ «منظورتون؟»
پدر، عینکش را روی میز گذاشت.
ـ «تو و ینا.»
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ «من کور نیستم. سالهاست میبینم چطور نگاهش میکنی.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «پس حتماً میدونین که این احساس، از وقتی ینا ۱۵ ساله بود، توی من شکل گرفت. نه از روی هوس... از روی عشق.»
سکوتِ اتاق، سنگین شد.
پدر، طولانی به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ «پس باید مراقبش باشی. چون اگه دلش رو بشکنی، من خودم تو رو از بین میبرم.»
جونگکوک سر تکان داد.
ـ «من فقط برای همین زندهام... که ازش مراقبت کنم.»
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۲۴۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط