همه می پرسند
همه می پرسند ،
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال ...
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
که تو مات و مبهوت به آن می نگری ...
نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، من به این جمله نمی اندیشم ...
«« به تو می اندیشم »» ...
ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها ، به تو می اندیشم
همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم ،
«« به تو می اندیشم »» ...
تو بدان این را ، تنها تو بدان ، تنها تو بمان ...
جای « مهتاب » به تاریکی شبها تو بتاب ...
« تنها تو بمان »
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال ...
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
که تو مات و مبهوت به آن می نگری ...
نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، من به این جمله نمی اندیشم ...
«« به تو می اندیشم »» ...
ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها ، به تو می اندیشم
همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم ،
«« به تو می اندیشم »» ...
تو بدان این را ، تنها تو بدان ، تنها تو بمان ...
جای « مهتاب » به تاریکی شبها تو بتاب ...
« تنها تو بمان »
- ۳.۲k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط