آندم که مرا چشمک چشمان خمارت خبرم کرد

آندم که مرا چشمک چشمان خمارت خبرم کرد
یک عمر مرا حسرت بوسیدن آن خون جگرم کرد

آن خنده ی زیبا که لبانت به لبم دوخت
با عشق و هوس خنده ی تو در به درم کرد

با ناز نگاهت تو شدی دلبر دلها ولی افسوس
در خون جگری٬ عشق تو ٬ شوریده سرم کرد

آن دم که به عشقت به هوس پای نهادی
از عشق به صد رنگ تو دل خسته ترم کرد

عهدت که شکستی ٬ شکستم چو قناری
پرواز فراموش شد و بی بال و پرم کرد

از عشق تو شد موی سیاهم به سفیدی
بر کنج قفس ماندم و بی بال وپرم کرد

از دور ببین سنگ صبورم پی غمها
این قصه نا گفته چه خونین جگرم کرد

دیدگاه ها (۳)

قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهممن چنان درد کشیدم که خدا ...

همه می پرسند ، چیست در زمزمه مبهم آب ؟چیست در همهمه دلکش برگ...

دختری به کوروش کبیر گفتمن عاشقت هستمکوروش گفتلیاقت شما برادر...

༺⊰⃟🪻࿐❀❤️༻می رسد عطر تو هر دم به هوای سحرمماه من! باز قدم نه،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط