{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم
#گنگستر مهربون
سه روز از اون اتفاقی که برای رزی افتاد میگذره ولی هنوز ذهنم درگیره که ، چه کسی به رزی کمک کرده ؟
انقدر تو فکر بودم که بازم حواسم به ساعت نبود ، مامان داد زد :
- جوکیونگ بیا رزی رو ببر مهد .
الان میام .
بدو بدو لباسم رو پوشیدم و از پله ها رفتم پایین ، دست رزی رو گرفتم و بردمش تو پارکینگ ، کلاه ایمنی رو سرش کردم و دوتایی سوار دوچرخه شدیم .
تو مسیر از رزی پرسیدم :
رزی سه روز پیش رو یادته ؟ که دیر اومدم دنبالت ؟
- اره یادمه !
میشه در مورد اون اقاعه که گفتی کمکت کرده بیشتر بگی ؟
- خب راستش ، وقتی تو دیر اومدی دنبالم تقریبا در مهد بسته شده بود و کسی اون نزدیکا نبود .
یه دفعه جیبم شروع کرد به لرزیدن .
گوشیم بود و کانگ جون زنگ زده بود . جوابش رو ندادم و دوباره گوشی رو گذاشتم تو جیبم ، دیگه به مهد نزدیک شده بودیم .
رفتم یه گوشه کنار مهد رزی رو پیاده کردم و کلاه رو از رو سرش برداشتم بهش گفتم :
رزی نگران نباش این دفعه زود میام دنبالت .
رزی یه لبخند ملیحی زد و بدو بدو رفت سمت در .
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتم #گنگستر مهربونوقتی مطمئن شدم که رزی رفت داخل کلاه ...

stranger things

نمیدونم چرا بعد از ۱۰ ماه دلم خواست رمان گنگستر مهربون رو اد...

کورالین

(ادامه فلش بک)رفتم اتاق مامانم-مامان یه آقا اومده با بابایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط