{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان صاعقه

نام رمان: صاعقه
نویسنده: kuro
ژانر : پلیسی
تعداد صفحات : ۲۳۳
خلاصه رمان:
اینجا خبری از عشق و کلکل و این چیزا نیست! چون دختر داستانمون وقتی واسه این کارا نداره. فعلا باید خودشو از دست هیولاهایی نجات بده که توی پوست انسان، مثل لاشخور دورش می گردن و منتظرن که از پا بیفته تا بیان سراغش…!
دختر قصه ی ما خیلی کم سن و ساله، حتی هیفده سالش هم نشده! اما یاد گرفته قوی باشه. یاد گرفته از اینکه لقب “بچه یتیم” و “بی کس و کار”و با خودش یدک می کشه، خجالت نکشه.
شاید بشه گفت اون یه دختر معمولی نیست،یه “صاعقه” ست. یه صاعقه ی قدرتمند که خودشم از قدرت واقعیش بی خبره!
*بهتون پیشنهاد می کنم این رمانو بخونید. نه به عنوان نویسنده ی رمان، به عنوان یه دوست. چون معتقدم خوندن داستان پر ازهیجان و غیر قابل پیش بینی زندگی یه دختر “کاملا تنها”، خالی از لطف نیست. دختری که هیچ کس، هیچ چیز و هیچ جا رو نداره، اما یه چیزی داره که بر همه ی نداشته هاش غلبه می کنه: دل و جرئت!*
بخشی از رمان:
بی توجه به صدایی که احتمالا سعی داشت مرا بیدار کند، این پهلو و آن پهلو شدم.
صدا همچنان ادامه داشت:
-آذییی…آذر…آذرخـــششش…رعد و برق…صاعقه…بلای آسمانی…پاشو!
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را گشودم.
چهره ی شبنم، با لبخند احمقانه و بی دلیلی روی لبش، اولین چیزی بود که دیدم.
-چی می خوای تو سر صبحی؟
-من چیزی نمی خوام ولی فکر کنم تو می خوای باهام خداحافظی کنی!
چشمانم را گشاد کردم:
-امروز…پنجم تیره؟
چشم های مشکی اش پر از اشک شدند:
-آره
با سرعت از جایم بلند شدم. انگار برق هزار ولت به بدنم وصل کرده باشند.
امروز…شبنم…
سعی کردم لبخند بزنم. گوشه های لبم را بالا بردم و تمام تلاشم را کردم تا لبخند بزنم اما چیزی
که حاصل شد، شباهت چندانی به لبخند نداشت.
شبنم خندید:
راست می گفت. من لبخند زدن بلد نبودم. فقط خندیدن بلد بودم و جدی بودن. برای همین وقتیآخرشم
یاد نگرفتی لبخند بزنی!
می خواستم لبخند بزنم، نیشم را تا بناگوش باز می کردم!
مانتوی تابستانی سفید رنگم را به تن کردم و پشت سر شبنم، با قدم های آهسته، از خوابگاه
بیرون رفتم.
ساعت هشت صبح بود،و تمام هم اتاقی هایمان خواب بودند. خوش به حالشان! کاش من هم می
توانستم بی اینکه نگران بهترین دوستم باشم، بی اینکه نگران آینده اش باشم، بخوابم.
من و شبنم بی هیچ حرفی به دفتر مدیریت رفتیم. طبق معمول، خانم حکیمی با چهره ی جدی
اش پشت میز نشسته بود و رو به رویش، زن و مردی روی صندلی های کرمی رنگ چرک نشسته
بودند..


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d8%a7%d8%b9%d9%82%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام رمان: عشق یه طرفه یمنانویسنده: فاطمه عابدین زادهژانر : ع...

نام رمان: مشکیننویسنده: فریاد کاربرژانر : عاشقانهتعداد صفحات...

نام رمان: شیرینی اسیرینویسنده: غزالهژانر : عاشقانهتعداد صفحا...

نام رمان: تلخ یا شیریننویسنده: ماندانا عبداللهیژانر : عاشقان...

اگر خیال کردین که جریان ماسونی اصلاحات لحظه ای از " خطوط قرم...

معشوقه شیطان پارت۴:بعد از قرن ها پارت جديد گذاشتم __________...

بچه ها می خوام از یه مدت دیگه شروع کنم به نوشتن سناریو ✨ می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط