تمام شد... هزار و اندُمين سال از زادروزت گذشت و تمام شد و من نيامدم و نشد كه بخواهي و بيايم بلكه خادمِ كاسه به دستِ سقاطلايت شوم... بيتابي و ريش ريش شدن دل يعقوب'وصال يوسف بود،اين همه بيتابي و شورِ چند روزه ي دلِ من'خانه اش كجاست... سهمِ منِ پاپتي از تولدت آقا... نميدانم چه بود،نميدانم...