{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____پارت¹⁶ نفرین کوچولو_____

_____پارت¹⁶ نفرین کوچولو_____

خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنهان می‌شد و آخرین رشته‌های نور، میان شاخه‌های درختان محو می‌شدند.

هیچ نقشه‌ای در دست نداشتم.

فقط یک نام...

{کلیسای آرزوها}

همین.

از هر کسی سراغش را می‌گرفتم، یا با تعجب نگاهم می‌کرد، یا بی‌آنکه حتی کلمه‌ای بگوید، بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشت.

انگار حتی به زبان آوردن نام آن کلیسا هم نفرینی پنهان با خود داشت.

وقتی آخرین ذره‌های امیدم هم داشت رنگ می‌باخت، چشمم به پیرزنی افتاد که کنار جاده، شمع‌های سفید می‌فروخت.

به سمتش رفتم و آرام از او درباره‌ی کلیسای آرزوها پرسیدم.

اما همین که نامش را شنید، دستش لرزید.

یکی از شمع‌ها از میان انگشتانش رها شد و روی زمین افتاد.

با صدایی گرفته و آرام زمزمه کرد:

"دخترم... دنبال همچین جایی نگرد. آخر این راه، چیزی جز پشیمونی نیست."

احتمالاً منظورش همان بهایی بود که برای برآورده شدن آرزوها باید پرداخت می‌شد...

اما من تصمیمم را گرفته بودم.

یک قدم به او نزدیک‌تر شدم.

"شما می‌دونین کجاست؟"

پیرزن چند لحظه سکوت کرد.

بعد نگاهش را به چشمانم دوخت و آهسته گفت:

"هیچ‌کس دقیق نمی‌دونه اون کلیسا کجاست... ولی..."

اخمی روی صورتم نشست.

"پس بی‌خودی وقتمو گرفتین."

دامن لباسم را کمی بالا گرفتم و خواستم از او دور شوم که ناگهان دستی، بازویم را گرفت.

نگاهم روی انگشتان لاغر و چروکیده‌ی پیرزن ثابت ماند.

"دخترم... اول بذار حرفم تموم بشه."

نفس عمیقی کشیدم و سکوت کردم.

پیرزن یکی از شمع‌های سفید را در دستم گذاشت.

"شاید این شمع... راه رو بهت نشون بده."

با ناباوری به شمع خیره شدم.

سرم را بالا آوردم تا چیزی بپرسم...

اما پیرزن دیگر آنجا نبود.

با وحشت اطرافم را نگاه کردم.

هیچ اثری از او نبود.

انگار از همان ابتدا هم وجود نداشت.

نگاهم دوباره روی شعله‌ی کوچک شمع ثابت ماند.

در همان لحظه، نسیم ملایمی میان درختان پیچید...

اما برخلاف انتظارم، شعله خاموش نشد.

آرام... بی‌صدا... به سمت جنگل خم شد.

انگار می‌خواست راه را نشانم بدهد.

دستم را محکم‌تر دور شمع حلقه کردم و بی‌آنکه حتی برای لحظه‌ای تردید کنم...

قدم به دل تاریکی گذاشتم...

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

_____پارت¹⁵ نفرین کوچولو_____به هر قیمتی که شده، باید آن کلی...

_____پارت¹⁴ نفرین کوچولو_____آرام از جایم بلند شدم و با قدم‌...

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____*رُزالینث*به سمت اتاقم رفتم.کتا...

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____میان عتیقه‌ ها قدم می‌زدم که ناگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط