پارت ۱۸ ازدواج تحمیلی
پارت ۱۸ ازدواج تحمیلی
نیمهشب بود. یا شبیه نیمهشب. ا.ت نمیدونست ساعت چند شده. دستهاش بیحس بود، پاهاش دیگه حس نداشت. بچهها کنارش خواب بودن و اون نشسته بود رو اون صندلی لعنتی، به سقف خیره بود.
انگشتاش رو تکون داد. طناب شل شده بود. سیگما اونقدر محکم نبسته بود. شاید عمدی بود، شاید نه. ولش کن.
کشید. کشید دوباره. طناب لیز خورد از روی مچ. پوست کنده شد، یه کم خون اومد، ولی دستاش آزاد بودن.
یه نفس عمیق کشید. صبر کرد. صدایی نیومد. خم شد، طناب پاهاش رو باز کرد. زانوهاش صدا دادن. ده ساعت روی صندلی نشسته بودن، پاهاش خشک شده بودن مثل چوب.
برگشت به بچهها نگاه کرد. یوکی خرگوشش رو چسبیده بود. یوری به پهلو خوابیده بود. کای همونطور که نشسته بود خوابش برده بود، انگار حتی تو خواب هم نمیخواست زمین بخوره.
ا.ت بدون صدا بلند شد. قدم اول رو که برداشت، زانوهاش خم شدن. نزدیک بود بیفته. دیوار رو گرفت. دستش به سنگ نمناک خورد. سرد بود.
اتاق رو نگاه کرد. چهارتا دیوار سنگی. یه در آهنی. یه پنجره کوچولو اونقدر بالا که حتی نمیشد دید بیرون چی هست.
رفت سمت دیوار سمت راست. انگشتاش رو کشید روی درزهای سنگ. هیچی. دیوار عقب. هیچی. دیوار چپ.
دستش رفت تو یه شکاف.
نه خیلی کوچیک بود، نه خیلی بزرگ. یه جورایی بینش بود. اگه لاغر باشی و شانس بیاری، میتونستی رد شی. ا.ت برگشت به بچهها نگاه کرد. یوکی و یوری لاغر بودن. کای هم. خودش... باید تلاش میکرد.
وقت نداشت فکر کنه. صدای پا از راهرو میومد. دور بود، ولی داشت نزدیک میشد.
بچهها رو بیدار نکرد. یوری رو اول برداشت. با یه دست. سنگین بود ولی نشد. یوکی رو زیر بغل زد. هر دو رو بغل کرد. کای خودش بیدار شد. بهش نگاه کرد. چیزی نگفت. فقط دستش رو دراز کرد به سمت ا.ت. ا.ت کای رو هم بغل کرد. هر سه تا رو. انگار نه انگار که ده ساعت روش صندلی خشک شده بود.
رفت توی اون شکاف.
تاریک بود. انگار رفتن توی دهن یه غول. سنگها به شونههاش میخورد. یه جا گیر کرد. یه نفس عمیق. خودش رو فشار داد جلو. پارچه لباسش پاره شد. یکی از بچهها ناله کرد. ا.ت گفت: «آروم، آروم، یه دقیقه دیگه تموم میشه.»
نفس نمیتونست بکشه. تاریکی داشت فشار میاورد. ولی پاهاش دیگه رو زمین خشک بود، بیرون.
---
هوا سرد بود. کوچه پس کوچههای خلوت. نه چراغی، نه آدمی. نمیدونست کجاست. فقط میدونست باید بدوه.
بچهها رو محکمتر بغل کرد و دوید.
انقدر تند که خودش تعجب کرد. پاهاش دیگه دردهاش رو حس نمیکردن. فقط میدوید. نفسش بریده بود. یوکی بیدار شده بود و به شونهاش چسبیده بود. یوری گفت: «مامان؟» ا.ت جواب نداد. کای هیچی نگفت.
یه خیابون اصلی رسید. دو تا ماشین رد شدن. بعد یه تاکسی اومد.
ا.ت دستش رو بلند کرد. تاکسی ایستاد. راننده یه مرد میانسال بود. نگاهش به ا.ت و بچه ها افتاد. صورتش پر از سوال بود.
ا.ت بچه ها رو گذاشت رو صندلی عقب. دستش رو برد توی جیب شلوارش. ۲۰ دلار یا شاید بیشتر یا کمتر . نمیدونست چقدر بود. همه رو داد دست راننده.
آدرس خونه رو گفت. صداش میلرزید. «بچه ها رو برسون به این آدرس. به هرکی در رو باز کرد بگو ا.ت فرستادشون.»
راننده نگاه کرد. گفت: «خودت نمیای؟»
ا.ت لبخند زد. نه لبخند واقعی، یه انقباض تو صورتش. «من میرسم بعد.»
بچه ها رو نگاه کرد. یوکی داشت گریه میکرد بیصدا. یوری دستش رو گرفته بود. کای فقط نگاهش میکرد.
ا.ت سر بچه هارو نوازش کرد نگران نباشید باشه قراره برین پیش باباها
در تاکسی رو بست. زد روی شیشه. راننده گاز داد.
تاکسی رفت. دودی که از لوله اگزوز بلند شد، توی هوای سرد محو شد.
نیمهشب بود. یا شبیه نیمهشب. ا.ت نمیدونست ساعت چند شده. دستهاش بیحس بود، پاهاش دیگه حس نداشت. بچهها کنارش خواب بودن و اون نشسته بود رو اون صندلی لعنتی، به سقف خیره بود.
انگشتاش رو تکون داد. طناب شل شده بود. سیگما اونقدر محکم نبسته بود. شاید عمدی بود، شاید نه. ولش کن.
کشید. کشید دوباره. طناب لیز خورد از روی مچ. پوست کنده شد، یه کم خون اومد، ولی دستاش آزاد بودن.
یه نفس عمیق کشید. صبر کرد. صدایی نیومد. خم شد، طناب پاهاش رو باز کرد. زانوهاش صدا دادن. ده ساعت روی صندلی نشسته بودن، پاهاش خشک شده بودن مثل چوب.
برگشت به بچهها نگاه کرد. یوکی خرگوشش رو چسبیده بود. یوری به پهلو خوابیده بود. کای همونطور که نشسته بود خوابش برده بود، انگار حتی تو خواب هم نمیخواست زمین بخوره.
ا.ت بدون صدا بلند شد. قدم اول رو که برداشت، زانوهاش خم شدن. نزدیک بود بیفته. دیوار رو گرفت. دستش به سنگ نمناک خورد. سرد بود.
اتاق رو نگاه کرد. چهارتا دیوار سنگی. یه در آهنی. یه پنجره کوچولو اونقدر بالا که حتی نمیشد دید بیرون چی هست.
رفت سمت دیوار سمت راست. انگشتاش رو کشید روی درزهای سنگ. هیچی. دیوار عقب. هیچی. دیوار چپ.
دستش رفت تو یه شکاف.
نه خیلی کوچیک بود، نه خیلی بزرگ. یه جورایی بینش بود. اگه لاغر باشی و شانس بیاری، میتونستی رد شی. ا.ت برگشت به بچهها نگاه کرد. یوکی و یوری لاغر بودن. کای هم. خودش... باید تلاش میکرد.
وقت نداشت فکر کنه. صدای پا از راهرو میومد. دور بود، ولی داشت نزدیک میشد.
بچهها رو بیدار نکرد. یوری رو اول برداشت. با یه دست. سنگین بود ولی نشد. یوکی رو زیر بغل زد. هر دو رو بغل کرد. کای خودش بیدار شد. بهش نگاه کرد. چیزی نگفت. فقط دستش رو دراز کرد به سمت ا.ت. ا.ت کای رو هم بغل کرد. هر سه تا رو. انگار نه انگار که ده ساعت روش صندلی خشک شده بود.
رفت توی اون شکاف.
تاریک بود. انگار رفتن توی دهن یه غول. سنگها به شونههاش میخورد. یه جا گیر کرد. یه نفس عمیق. خودش رو فشار داد جلو. پارچه لباسش پاره شد. یکی از بچهها ناله کرد. ا.ت گفت: «آروم، آروم، یه دقیقه دیگه تموم میشه.»
نفس نمیتونست بکشه. تاریکی داشت فشار میاورد. ولی پاهاش دیگه رو زمین خشک بود، بیرون.
---
هوا سرد بود. کوچه پس کوچههای خلوت. نه چراغی، نه آدمی. نمیدونست کجاست. فقط میدونست باید بدوه.
بچهها رو محکمتر بغل کرد و دوید.
انقدر تند که خودش تعجب کرد. پاهاش دیگه دردهاش رو حس نمیکردن. فقط میدوید. نفسش بریده بود. یوکی بیدار شده بود و به شونهاش چسبیده بود. یوری گفت: «مامان؟» ا.ت جواب نداد. کای هیچی نگفت.
یه خیابون اصلی رسید. دو تا ماشین رد شدن. بعد یه تاکسی اومد.
ا.ت دستش رو بلند کرد. تاکسی ایستاد. راننده یه مرد میانسال بود. نگاهش به ا.ت و بچه ها افتاد. صورتش پر از سوال بود.
ا.ت بچه ها رو گذاشت رو صندلی عقب. دستش رو برد توی جیب شلوارش. ۲۰ دلار یا شاید بیشتر یا کمتر . نمیدونست چقدر بود. همه رو داد دست راننده.
آدرس خونه رو گفت. صداش میلرزید. «بچه ها رو برسون به این آدرس. به هرکی در رو باز کرد بگو ا.ت فرستادشون.»
راننده نگاه کرد. گفت: «خودت نمیای؟»
ا.ت لبخند زد. نه لبخند واقعی، یه انقباض تو صورتش. «من میرسم بعد.»
بچه ها رو نگاه کرد. یوکی داشت گریه میکرد بیصدا. یوری دستش رو گرفته بود. کای فقط نگاهش میکرد.
ا.ت سر بچه هارو نوازش کرد نگران نباشید باشه قراره برین پیش باباها
در تاکسی رو بست. زد روی شیشه. راننده گاز داد.
تاکسی رفت. دودی که از لوله اگزوز بلند شد، توی هوای سرد محو شد.
- ۳۴۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط