پارت ۳ زندگی جهنمی
پارت ۳ زندگی جهنمی
ا.ت کل شب داشت فکر میکرد به گذشته آینده یا شاید خ.ود #کش.ی کسی چه میدونه صبح وقتی بیدار شد یک تکه نون برداشت خورد و رفت بیرون تا شاید یه کار نیمه وقت دیگه پیدا کنه وقتی داشت میگشت ولی چیزی پیدا نمیکرد به هرحال ساعت ۴ صبح بود
(اخه خر این ساعت میاد بیرون از خونه؟ )
ناگهان یه چیزیی جلوی دهانش رو گرفت و بعد بیهوش شد
بعد از بیهوشی:
وقتی چشمانش را باز کرد، اول فکر کرد مرده و بهشت است.
سقف سفید با نور مخفی، ملحفههای ابریشمی که بوی لاوندر میداد، پردههای حریر که باد صبحگاهی توی آنها بازی میکرد. پنجرههای بزرگ رو به یک حیاط ژاپنی خیرهکننده: حوض کوچک، درختان افرا، سنگهای خزه گرفته.
ا.ت پلک زد.
"کجام؟ دزدیده شدم؟ نه... دزدها همچین اتاقی به گروگانهاشون نمیدن."
هنوز دستش را زیر بالش نبرده بود که فهمید شمشیرش آنجا نیست. قلبش یک ضربه محکم زد، اما نه از ترس — از عصبانیت.
در با صدای نرمی باز شد.
یک پشمک مو صورتی وارد شد.
(ببخشید، سانزو🙏)
اون پسر — مرد — با موهای بلند صورتی، زخمهای عمیق دو طرف لبش، کت و شلوار مرتب. چشمهای دیوانهای داشت که سعی میکرد آرام به نظر بیاد.
سانزو (با لبخندی که به لبش نمینشست): «هی بچهگربه... با من بیا.»
ا.ت از تخت بلند شد. بدون ذرهای ترس.
ا.ت: «پشمک صورتی... من کجام؟»
رگ گردن سانزو زد بالا. نفس عمیقی کشید. دوباره.
سانزو (صدای بم و کنترلشده): «...فقط دنبالم بیا.»
ا.ت نگاهش به اطراف دوید. روی میز کنار تخت، شمشیرش را دید — تمیز، روغنی، دقیقاً همان طور که خودش دوست داشت. یعنی نه تنها شمشیرش را برداشته بودن، بلکه نگهداری هم کرده بودن.
این یعنی: دزد حرفهای. یا کسی که بهش احتیاج داره.
در راهرو که راه میرفت، سانزو جلوش بود. ا.ت به تتوی گردنش خیره شد — همان طرح که اون بادمجون بنفش هم داشت .
ا.ت: «بونتن.»
سانزو بدون برگشتن: «خفه شو.»
ا.ت: «پس بونته. میدونستم. اون سه تا دیشب.»
سانزو (ایستاد. برگشت. ذرهای دیوانگی توی چشماش): «گفتم خفه شو... وگرنه خودم برات یه جای زخم جدید میذارم روی اون گونه قشنگت.»
ا.ت فقط نگاهش کرد. نه خشم، نه ترس. فقط یه سوال ساده توی چشمای سبزش.
ا.ت: «صبحونه دارین؟ ساعت چهار بیدار شدم. نون خشک کافی نبود.»
سانزو یک لحظه قفل کرد. انگار هیچ وقت کسی جواب تهدیدش را با درخواست صبحونه نداده بود.
در نهایت یک هه آروم خندید.
سانزو: «آره بچهگربه... اینجا برات صبحونه هم داریم. بیا ببینیم قاتل کوچولوی بیخونه چقدر میتونه ساکت غذا بخوره.»
ا.ت کل شب داشت فکر میکرد به گذشته آینده یا شاید خ.ود #کش.ی کسی چه میدونه صبح وقتی بیدار شد یک تکه نون برداشت خورد و رفت بیرون تا شاید یه کار نیمه وقت دیگه پیدا کنه وقتی داشت میگشت ولی چیزی پیدا نمیکرد به هرحال ساعت ۴ صبح بود
(اخه خر این ساعت میاد بیرون از خونه؟ )
ناگهان یه چیزیی جلوی دهانش رو گرفت و بعد بیهوش شد
بعد از بیهوشی:
وقتی چشمانش را باز کرد، اول فکر کرد مرده و بهشت است.
سقف سفید با نور مخفی، ملحفههای ابریشمی که بوی لاوندر میداد، پردههای حریر که باد صبحگاهی توی آنها بازی میکرد. پنجرههای بزرگ رو به یک حیاط ژاپنی خیرهکننده: حوض کوچک، درختان افرا، سنگهای خزه گرفته.
ا.ت پلک زد.
"کجام؟ دزدیده شدم؟ نه... دزدها همچین اتاقی به گروگانهاشون نمیدن."
هنوز دستش را زیر بالش نبرده بود که فهمید شمشیرش آنجا نیست. قلبش یک ضربه محکم زد، اما نه از ترس — از عصبانیت.
در با صدای نرمی باز شد.
یک پشمک مو صورتی وارد شد.
(ببخشید، سانزو🙏)
اون پسر — مرد — با موهای بلند صورتی، زخمهای عمیق دو طرف لبش، کت و شلوار مرتب. چشمهای دیوانهای داشت که سعی میکرد آرام به نظر بیاد.
سانزو (با لبخندی که به لبش نمینشست): «هی بچهگربه... با من بیا.»
ا.ت از تخت بلند شد. بدون ذرهای ترس.
ا.ت: «پشمک صورتی... من کجام؟»
رگ گردن سانزو زد بالا. نفس عمیقی کشید. دوباره.
سانزو (صدای بم و کنترلشده): «...فقط دنبالم بیا.»
ا.ت نگاهش به اطراف دوید. روی میز کنار تخت، شمشیرش را دید — تمیز، روغنی، دقیقاً همان طور که خودش دوست داشت. یعنی نه تنها شمشیرش را برداشته بودن، بلکه نگهداری هم کرده بودن.
این یعنی: دزد حرفهای. یا کسی که بهش احتیاج داره.
در راهرو که راه میرفت، سانزو جلوش بود. ا.ت به تتوی گردنش خیره شد — همان طرح که اون بادمجون بنفش هم داشت .
ا.ت: «بونتن.»
سانزو بدون برگشتن: «خفه شو.»
ا.ت: «پس بونته. میدونستم. اون سه تا دیشب.»
سانزو (ایستاد. برگشت. ذرهای دیوانگی توی چشماش): «گفتم خفه شو... وگرنه خودم برات یه جای زخم جدید میذارم روی اون گونه قشنگت.»
ا.ت فقط نگاهش کرد. نه خشم، نه ترس. فقط یه سوال ساده توی چشمای سبزش.
ا.ت: «صبحونه دارین؟ ساعت چهار بیدار شدم. نون خشک کافی نبود.»
سانزو یک لحظه قفل کرد. انگار هیچ وقت کسی جواب تهدیدش را با درخواست صبحونه نداده بود.
در نهایت یک هه آروم خندید.
سانزو: «آره بچهگربه... اینجا برات صبحونه هم داریم. بیا ببینیم قاتل کوچولوی بیخونه چقدر میتونه ساکت غذا بخوره.»
- ۴۳۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط