ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
پارت 7
جونکوک با صدای بمش گفت : کجا میری
لوسی: بیرون (سرد)
جونکوک: لازم نکرده
لوسی: به تو هیچ ربطی نداره (سرد)
جونکوک: ربط داره بشین خونه لازم نکرده بری جایی
سریع رفتم بالا و نشستم روی تخت و تلویزیون رو روشن کردم و تا ساعت ۸ شب فیلمدیدم
و گشنم شد رفتم پایین و هیچکس نبود وارد آشپز خونه شدم و برای خودم دوکبوکی درست کردم و داشتم میرفتم بالا که جونکوک گفت : منم اینجا هویجم
لوسی: میتونی بگی یونا خانوم برات درست کنه(سرد)
جونکوک: اون لایق بهترین هاست نه اینکه مثل تو غذا درست کنه (جهت حرص دادن لوسی)
لوسی: بیا اینم غذات کوفتت بشه ( بشقاب رو انداخت روی زمین )و شکست
جونکوک: چتههه(داد)
لوسی: خفه شوو(داد)
یه دفعه جونکوک اومد گردنم رو گرفت و نزدیک بود خفه بشم گفت: حرف دهنت رو بفهم
قشنگ میشد عصبانیت رو از چشماش خوند واقعا ترسناک شدهبود
منم اشک توی چشمام جمعشده بوده و بعد از چند مین ولم کردم و رفت بیرون
منم همون گوشه نشستم و مثل چی گریه میکردم آنقدر گریه کرده بودم که نفس کشیدن برام سخت بود
ادامه دارد..
نظر بدیدددد
پارت 7
جونکوک با صدای بمش گفت : کجا میری
لوسی: بیرون (سرد)
جونکوک: لازم نکرده
لوسی: به تو هیچ ربطی نداره (سرد)
جونکوک: ربط داره بشین خونه لازم نکرده بری جایی
سریع رفتم بالا و نشستم روی تخت و تلویزیون رو روشن کردم و تا ساعت ۸ شب فیلمدیدم
و گشنم شد رفتم پایین و هیچکس نبود وارد آشپز خونه شدم و برای خودم دوکبوکی درست کردم و داشتم میرفتم بالا که جونکوک گفت : منم اینجا هویجم
لوسی: میتونی بگی یونا خانوم برات درست کنه(سرد)
جونکوک: اون لایق بهترین هاست نه اینکه مثل تو غذا درست کنه (جهت حرص دادن لوسی)
لوسی: بیا اینم غذات کوفتت بشه ( بشقاب رو انداخت روی زمین )و شکست
جونکوک: چتههه(داد)
لوسی: خفه شوو(داد)
یه دفعه جونکوک اومد گردنم رو گرفت و نزدیک بود خفه بشم گفت: حرف دهنت رو بفهم
قشنگ میشد عصبانیت رو از چشماش خوند واقعا ترسناک شدهبود
منم اشک توی چشمام جمعشده بوده و بعد از چند مین ولم کردم و رفت بیرون
منم همون گوشه نشستم و مثل چی گریه میکردم آنقدر گریه کرده بودم که نفس کشیدن برام سخت بود
ادامه دارد..
نظر بدیدددد
- ۱۷.۷k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط