پارت ۲۷ پایانی:
پارت ۲۷ پایانی:
ویو دازای:
از زیر زانو گرفتمش و بلندش کردم و اصلا دیگه به حرفاش و دست و پا زدنش اهمیت ندادم و رفتم گذاشتمش توی ماشین و توی بغلم قفلش کردم و به راننده گفتم با تموم سرعت راه بیوفته و رفتیم عمارت و بردمش توی اتاقی که چند وقتی بود بوی فرشته منو باخته بود اما دوباره نه دوباره این اتفاق میوفته این اتاق برای همیشه بوی و اونو نگه میدارع من دیگه نمیزارم... قول میدم
ویو چویا:
منو برگردوند عمارت با خوشحالی ای که توی وجودم ریشه زده بود کلی مخالفت کردم اما خوشحالم... خوشحالم که پیششم ... خوشحالم که انقدری حداقل براش مهم بودم که با وجود اینکه بابام دنبال نیومد این اومد... دوست دارم اوسامو... خیلی زیاد... منو توی بغلش گرفت و خوابوندتم بعد این همه مدت این خواب... خیلی خواب خوبی بود ... بدون هیچ دردی..
۱۰ سال بعد:
راوی:
دازای: چویا چویا! مطمئنی دیگه؟؟؟ (با ذوق میگه)
چویا: آه اره دراز اره فقط این احمق لنگه خودتو در بیار از توم
دازای ذوق+
دازای: باشه خانم کوچولو!
چویا: دازای بخدا میزنمتت هااااااا 💢 فقط صبر کن دو تا عمل امروزم تموم شه خانم کوچولو و میکنم توی حلقتتتت
دازای با خنده : باشه باشه!
چویا : اییییییی بریم دیگه آخ
دازای : بریممم
سه ساعت بعد:
دکتر: عمل موفق آمیز بود خدا بهتون ببخشتش
دازای سریع از خوشحالی بلند میشه و نگاهشو سمت بچه ی کوچیکی با موی نارنجی و چشم قهوه ای میبره اما انگار چیزی تازه یادش اومده باشه مثل برق گرفته ها به دکتر نگاه میکنه
دازای: عمل دومش چی اون هم خوب بود دیگع؟؟؟؟
دکتر خنده کوچیکی میکنه : نگران نباشید خوب بوده میتونید برید ببینینش
دازای تشکر کوچیکی میکنه و میره توی اتاق و به جسم کم جون روی تخت نگاه میکنه و میره کنارش و پیش فرشته کوچولوش میشینه
دازای : هی خوبی خانم کوچولو ؟
چویا : دازایییی الان که دوباره پسرم! میزنمت هااا بهم نگو خانم کوچولووو
دازای: اکههه دوباره پسر شدی؟؟ من به اون ورژن دختر کوچولو عادت داشتمم
چویا: دازایییی 💢💢💢💢💢
دازای : باشه باشه! راستی اون فسقلی و دیدی؟؟ موهاش مثل توئه!
چویا لبخند ارومی میزنه
دازای : یک خانواده سه نفره
چویا با لحن ملایم و ارومی تکرار میکنه : یک خانواده سه نفره
فلش بک به حدود یک سال پیش:
دازای : چویا من مطمئن نیستم...
چویا : ولی من مطمئنم!
دازای چویا رو بغل میگیره
دازای : باشه....
چویا : تو نمیخوای ؟؟؟
دازای : برای خودت میگم
چویا : نه سال میگذره و تو عاشق بچه ای چیزی نمیشه فقط نه ماه تغییر جنسیت میدم بعد پسر میشم!
دازای لبخند میزنه و بعد میخنده: باشه خانم کوچولو من
فلش بک سه سال بعد:
چویا: نیلاااا کجا رفتییی همش تقصیر توئه دازایییی لنگه خودتهههه از وقتی چهاردست و پا راه میره تنها کارم اینه برم بگردم پیداش کنممممم
دازای میخنده: نیلا دخترم کجایی؟؟
نیلا آروم پاچه شلوار چویا و میکشه : مممم م معا!
دازای روی تخت ولو میشه و میخنده
چویا : آه باز شروع شدددد صدبار گفتم من مامانت نیستم فقط بدنیات آوردم من پسرم!!!!
نیلا: معا معا معااااا
و بعد اخم بچگونخ میکنه
دازای با خنده: چیکار داری بچه رووو اره دختر من مامانته
چویا : دازایییی 💢
چویا نیلا و بغل میکنه و میره روی تخت روی پای دازای میشینه و دازای بغلش میکنه
دازای با لبخند ملیحی و آروم میگه : خانواده سه نفره ما
چویا : خانواده ما
نیلا: تاتواده!
ویو دازای:
از زیر زانو گرفتمش و بلندش کردم و اصلا دیگه به حرفاش و دست و پا زدنش اهمیت ندادم و رفتم گذاشتمش توی ماشین و توی بغلم قفلش کردم و به راننده گفتم با تموم سرعت راه بیوفته و رفتیم عمارت و بردمش توی اتاقی که چند وقتی بود بوی فرشته منو باخته بود اما دوباره نه دوباره این اتفاق میوفته این اتاق برای همیشه بوی و اونو نگه میدارع من دیگه نمیزارم... قول میدم
ویو چویا:
منو برگردوند عمارت با خوشحالی ای که توی وجودم ریشه زده بود کلی مخالفت کردم اما خوشحالم... خوشحالم که پیششم ... خوشحالم که انقدری حداقل براش مهم بودم که با وجود اینکه بابام دنبال نیومد این اومد... دوست دارم اوسامو... خیلی زیاد... منو توی بغلش گرفت و خوابوندتم بعد این همه مدت این خواب... خیلی خواب خوبی بود ... بدون هیچ دردی..
۱۰ سال بعد:
راوی:
دازای: چویا چویا! مطمئنی دیگه؟؟؟ (با ذوق میگه)
چویا: آه اره دراز اره فقط این احمق لنگه خودتو در بیار از توم
دازای ذوق+
دازای: باشه خانم کوچولو!
چویا: دازای بخدا میزنمتت هااااااا 💢 فقط صبر کن دو تا عمل امروزم تموم شه خانم کوچولو و میکنم توی حلقتتتت
دازای با خنده : باشه باشه!
چویا : اییییییی بریم دیگه آخ
دازای : بریممم
سه ساعت بعد:
دکتر: عمل موفق آمیز بود خدا بهتون ببخشتش
دازای سریع از خوشحالی بلند میشه و نگاهشو سمت بچه ی کوچیکی با موی نارنجی و چشم قهوه ای میبره اما انگار چیزی تازه یادش اومده باشه مثل برق گرفته ها به دکتر نگاه میکنه
دازای: عمل دومش چی اون هم خوب بود دیگع؟؟؟؟
دکتر خنده کوچیکی میکنه : نگران نباشید خوب بوده میتونید برید ببینینش
دازای تشکر کوچیکی میکنه و میره توی اتاق و به جسم کم جون روی تخت نگاه میکنه و میره کنارش و پیش فرشته کوچولوش میشینه
دازای : هی خوبی خانم کوچولو ؟
چویا : دازایییی الان که دوباره پسرم! میزنمت هااا بهم نگو خانم کوچولووو
دازای: اکههه دوباره پسر شدی؟؟ من به اون ورژن دختر کوچولو عادت داشتمم
چویا: دازایییی 💢💢💢💢💢
دازای : باشه باشه! راستی اون فسقلی و دیدی؟؟ موهاش مثل توئه!
چویا لبخند ارومی میزنه
دازای : یک خانواده سه نفره
چویا با لحن ملایم و ارومی تکرار میکنه : یک خانواده سه نفره
فلش بک به حدود یک سال پیش:
دازای : چویا من مطمئن نیستم...
چویا : ولی من مطمئنم!
دازای چویا رو بغل میگیره
دازای : باشه....
چویا : تو نمیخوای ؟؟؟
دازای : برای خودت میگم
چویا : نه سال میگذره و تو عاشق بچه ای چیزی نمیشه فقط نه ماه تغییر جنسیت میدم بعد پسر میشم!
دازای لبخند میزنه و بعد میخنده: باشه خانم کوچولو من
فلش بک سه سال بعد:
چویا: نیلاااا کجا رفتییی همش تقصیر توئه دازایییی لنگه خودتهههه از وقتی چهاردست و پا راه میره تنها کارم اینه برم بگردم پیداش کنممممم
دازای میخنده: نیلا دخترم کجایی؟؟
نیلا آروم پاچه شلوار چویا و میکشه : مممم م معا!
دازای روی تخت ولو میشه و میخنده
چویا : آه باز شروع شدددد صدبار گفتم من مامانت نیستم فقط بدنیات آوردم من پسرم!!!!
نیلا: معا معا معااااا
و بعد اخم بچگونخ میکنه
دازای با خنده: چیکار داری بچه رووو اره دختر من مامانته
چویا : دازایییی 💢
چویا نیلا و بغل میکنه و میره روی تخت روی پای دازای میشینه و دازای بغلش میکنه
دازای با لبخند ملیحی و آروم میگه : خانواده سه نفره ما
چویا : خانواده ما
نیلا: تاتواده!
- ۱.۲k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط