{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
هیچکس حرفم را باور نداشت
سر آخر
جان مادرم را قسم میخوردم
تا باورشان شود
آخچر میدانی
جان مادر به جانمان بند است
حالا که تو باورم نداری
مجبورم بگویم
به جان مادرم دوست دارم
دیدگاه ها (۴)

دوباره انارهای سرخدوباره عطرنمناک خاکدوباره زندگی دوباره برگ...

باران کہ شدے مپرس، این خانہ ے کیست...سقف حرم و مس...

همه کامنت بذارید لطفا خیلی مهم هست برامدوست دارم.بهم کمک کنی...

⛔ ️قلیان جیبی گرفته شده از دانش آموزان⛔ ️ این وسیله بوسیله ی...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ارباب من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط