۵#
۵#
❤ تبسم❤
به در روبروم نگاه میکنم یه در قرمز رنگ که با یه فشار از جا کنده میشود تا حالا همچین جایی نیومدم
شاید هم امدم ولی نه الا خیلی وقت پیش با صداش به خودم میام و از گذشته دل میکنم
ــ نمیری تو
شوالی که خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود رو میپورسم
ــ چرا بهم کمک میکنی
ــ خودمم نمیدونم
ــ از من نمیترسی
صدای خندش بالا میره با تعجب نگاش میکنم که میگه
ــ تو چی تو از من نمیترسی ازینکه با یه پسر تو یه همچین خونه ای باشی مگه منو میشناسی
راست میگفت چرا بهش اعتماد کرده بودم چرا امده بودم اینجا اینجایی که هیچ کس مثل من نیست با ترس نگاش میکنم که میگه
ـــ نترس بچه من با تو کاری ندارم اگرم دارم بهت کمک میکنم برای اینه که
به اینجای حرفش که میرسه سکوت میکنه
ــ برای چیه
ــ نمی خوای بری تو همسایه ها دارن بد نگات میکنن
راست میگفت همه یجور عجیبی نگاهم میکردن
ــ ولی فکر نکن نفهمیدم از زیرش در رفتی ها
ــ باشه بابا خانم زرنگ برو تو خسته شدم
سر تکون میدن و در رو با یه فشارکوچیک باز میکنم که صدای تیزی ایجاد میکنه از صدای ایجاد شده صورتن تو هم میره بت روبروم خیره میشم اوووف اینجارو ببین چقدر موتور سمت راست پر بود از ماشین و موتور های قدیمی سمت چپ یه خونه ی تقریبا بزرگ بود
ـــ وااای دختر نمی خوای بری تو پـاهام درد گرفت ها
ــ رفتم بابا
با گفتن دنبال من بیا ببینم به سمت هموت خونه میره و منم دنبالش تا به خونه میرسه دوتا تقه به در میزنه که صدایه پسر میاد که میگه تیلاو بیا تو
با تعجب بهش نگات میکنم
ــ از کجا فهمید که تویی
ــ چون فقط منم که اینجوری در میزنم بیا بریم
استین کوتش رو میگیرم و به سمت خودم برش میگردونم
ــ من میترسم
ــ از چی از بچه ها
ــ نه ازین که بگن چرا منو اوردی اینجا
ــ نترس رو حرف من حرف نمیزنن دستتو بده به من
با تعجب میگم چرا
ــ برای اینکه دیگه نترسی
❤ تبسم❤
به در روبروم نگاه میکنم یه در قرمز رنگ که با یه فشار از جا کنده میشود تا حالا همچین جایی نیومدم
شاید هم امدم ولی نه الا خیلی وقت پیش با صداش به خودم میام و از گذشته دل میکنم
ــ نمیری تو
شوالی که خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود رو میپورسم
ــ چرا بهم کمک میکنی
ــ خودمم نمیدونم
ــ از من نمیترسی
صدای خندش بالا میره با تعجب نگاش میکنم که میگه
ــ تو چی تو از من نمیترسی ازینکه با یه پسر تو یه همچین خونه ای باشی مگه منو میشناسی
راست میگفت چرا بهش اعتماد کرده بودم چرا امده بودم اینجا اینجایی که هیچ کس مثل من نیست با ترس نگاش میکنم که میگه
ـــ نترس بچه من با تو کاری ندارم اگرم دارم بهت کمک میکنم برای اینه که
به اینجای حرفش که میرسه سکوت میکنه
ــ برای چیه
ــ نمی خوای بری تو همسایه ها دارن بد نگات میکنن
راست میگفت همه یجور عجیبی نگاهم میکردن
ــ ولی فکر نکن نفهمیدم از زیرش در رفتی ها
ــ باشه بابا خانم زرنگ برو تو خسته شدم
سر تکون میدن و در رو با یه فشارکوچیک باز میکنم که صدای تیزی ایجاد میکنه از صدای ایجاد شده صورتن تو هم میره بت روبروم خیره میشم اوووف اینجارو ببین چقدر موتور سمت راست پر بود از ماشین و موتور های قدیمی سمت چپ یه خونه ی تقریبا بزرگ بود
ـــ وااای دختر نمی خوای بری تو پـاهام درد گرفت ها
ــ رفتم بابا
با گفتن دنبال من بیا ببینم به سمت هموت خونه میره و منم دنبالش تا به خونه میرسه دوتا تقه به در میزنه که صدایه پسر میاد که میگه تیلاو بیا تو
با تعجب بهش نگات میکنم
ــ از کجا فهمید که تویی
ــ چون فقط منم که اینجوری در میزنم بیا بریم
استین کوتش رو میگیرم و به سمت خودم برش میگردونم
ــ من میترسم
ــ از چی از بچه ها
ــ نه ازین که بگن چرا منو اوردی اینجا
ــ نترس رو حرف من حرف نمیزنن دستتو بده به من
با تعجب میگم چرا
ــ برای اینکه دیگه نترسی
- ۵.۶k
- ۲۸ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط