زیر سایه جئون
زیر سایه جئون
---
پارت ۵۹ –
خونه دیگه امن نبود.
JK جلسه اضطراری گذاشت. نگاهش به همهمون مشکوک بود.
من کنارش نشسته بودم، ولی حس کردم… یه دیوار نامرئی بینمون داره ساخته میشه.
ـ کسی بین ما خبر داده. فقط یکی میتونه بوده باشه؛ کسی که به انبارها دسترسی داره.
نگاهها چرخید. ولی من خونسرد مونده بودم.
دستمو گذاشتم روی دست JK، آروم گفتم:
ـ شاید وقتشه یه قدم جلوتر از دشمن باشیم… نه فقط واکنش نشون بدیم.
اون شب تصمیممو گرفتم.
یه بازی خطرناک… خیانتی که نقشش رو خودم بازی میکردم.
---
چند شب بعد…
تماس گرفتم با کسی که سالها ازش فرار کرده بودم: دنیل، یکی از دشمنای قدیمی JK.
ـ من آمادهام. اطلاعات انبار اصلی رو بهت میدم… فقط یه چیز میخوام.
ـ چی؟
ـ قدرت. سهم من از این بازی.
دنیل خندید.
ـ تو، دختر کوچولوی اون پادشاه تاریکی، حالا میخوای باهاش بجنگی؟
ـ من تنها کسیام که میتونم از تو قویتر دوستش داشته باشم… و تنها کسی که میتونم نابودش کنم.
تماس قطع شد.
قلبم لرزید… این بازی، با آتیش بازی میکرد.
اما باید میرفتم تا تهش… تا JK بفهمه با چه کسی طرفه.
اون شب، کنار JK خوابیدم.
صورتشو نگاه کردم… مردی که بهم زندگی یاد داد، عشق یاد داد…
و من قرار بود دنیاشو بلرزونم.
برای نجاتش… یا نابودیش.
-
---
پارت ۵۹ –
خونه دیگه امن نبود.
JK جلسه اضطراری گذاشت. نگاهش به همهمون مشکوک بود.
من کنارش نشسته بودم، ولی حس کردم… یه دیوار نامرئی بینمون داره ساخته میشه.
ـ کسی بین ما خبر داده. فقط یکی میتونه بوده باشه؛ کسی که به انبارها دسترسی داره.
نگاهها چرخید. ولی من خونسرد مونده بودم.
دستمو گذاشتم روی دست JK، آروم گفتم:
ـ شاید وقتشه یه قدم جلوتر از دشمن باشیم… نه فقط واکنش نشون بدیم.
اون شب تصمیممو گرفتم.
یه بازی خطرناک… خیانتی که نقشش رو خودم بازی میکردم.
---
چند شب بعد…
تماس گرفتم با کسی که سالها ازش فرار کرده بودم: دنیل، یکی از دشمنای قدیمی JK.
ـ من آمادهام. اطلاعات انبار اصلی رو بهت میدم… فقط یه چیز میخوام.
ـ چی؟
ـ قدرت. سهم من از این بازی.
دنیل خندید.
ـ تو، دختر کوچولوی اون پادشاه تاریکی، حالا میخوای باهاش بجنگی؟
ـ من تنها کسیام که میتونم از تو قویتر دوستش داشته باشم… و تنها کسی که میتونم نابودش کنم.
تماس قطع شد.
قلبم لرزید… این بازی، با آتیش بازی میکرد.
اما باید میرفتم تا تهش… تا JK بفهمه با چه کسی طرفه.
اون شب، کنار JK خوابیدم.
صورتشو نگاه کردم… مردی که بهم زندگی یاد داد، عشق یاد داد…
و من قرار بود دنیاشو بلرزونم.
برای نجاتش… یا نابودیش.
-
- ۴.۹k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط