{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۸

پارت ۵۸: بازیِ سایه‌ها (ماه ششم تا هجدهم)
کم‌کم واردِ فازِ دوم شدم. «عادی‌سازی». ترسناک‌ترین اتفاقی که برای یه زندانی می‌افته اینه که کم‌کم به قفسش عادت کنه. دیگه وقتی صدایِ قدم‌های جونگ‌کوک رو می‌شنیدم، بدنم نمی‌لرزید. دیگه وقتی واردِ اتاق می‌شد، نگاهم رو نمی‌دزدیدم.

ما شروع کردیم به بازی کردن. جونگ‌کوک یه شب یه دست ورق آورد. «بیا بازی کنیم، تهیونگ. حوصله‌ات سر نرفته؟» اون‌قدر بی‌تفاوت گفت که انگار دعوت‌نامه‌یِ یه مهمونیِ ساده‌ست. شروع کردیم. اون جین هم بینِ ما می‌نشست و با کنجکاوی به بازی نگاه می‌کرد.

توی این ۱۲ ماه، منِ واقعیِ خودم رو دفن کردم. جونگ‌کوک می‌دونست داره چیکار می‌کنه؛ اون نمی‌خواست من رو بکشه، می‌خواست من رو بازنویسی کنه. اون باهام حرف می‌زد، درباره‌یِ مسائلِ سیاسی، درباره‌یِ زندگی، درباره‌یِ اینکه چقدر بیرونِ این عمارت دنیا کثیفه و فقط اینجا، کنارِ اون، «امن» هستم.

گاهی که می‌نشست کنارم و دستش رو می‌ذاشت رویِ دستم تا کارتِ بازی رو بردارم، بدنم واکنشِ عجیبی نشون می‌داد. از یک طرف ازش متنفر بودم، از طرفِ دیگه، توی اون تنهاییِ مطلق، تنها کسی بود که باهام حرف می‌زد. این وابستگیِ بیمارگونه داشت مثلِ یه سم تویِ رگ‌هام پخش می‌شد. منداشتم به زندان‌بانم تکیه می‌کردم تا بتونم دوام بیارم. این بدترین خیانتی بود که به خودم می‌کردم؛ اینکه ناخودآگاه منتظرِ اومدنش بودم.
[پایان پارت ۵۸]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۹

پارت ۶۰

پارت ۵۷

پارت ۵۶

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

ادامه پارت ۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط