فردا صبح از زبون نویسنده دکو با صورتی خواب آلود از خواب
فردا صبح از زبون نویسنده : دکو با صورتی خواب آلود از خواب بیدار شد دید که کاچان با هیچ لباسی کنارش خوابیده رود جلوی صورتشو گرفت و از سرخی لپ هاست معلوم بود که خجالت کشیده همون موقع کاچان بیدار شد اول فکر کرد که دکو چیزیش شده با وحشت خواب از سرش پرید و زود گفت از زبون کاچان : دکو دکو چیزیت شده از زبون دکو : اممم خب نه ولی تو چرا لباس تنت نیست از زبون کاچان : آخه ی فکر کردم دارم عشق زندگیم رو از دست میدم بعدشم ما الان زن و شوهریم البته بهتره که بگم شوهر و شوهریم ولی خب از زبون دکو : آخه من هنوز عادت ندارم از زبون کاچان : باشه ولی هروقت عادت مردی میتونی راحت بگی از زبون دکو : ممنون کاچان که درکم میکنه واقعا دوست دارم از زبون کاچان : عجیبه از بچگی تا الان ندیده بودم بهم بگی دوستم داری از زبون دکو : خب به قول خودت دیگه ما الان شوهر و شوهریم از زبون کاچان : وای راست میگی منم عادت نکردم حالا بذار فرشته ی زندگیمو بغل کنم و بریم به آشپز خونه از زبون نویسنده : اونا صبحانشونو خوردن و ساعت ها روز ها هفته ها گذشت تا به اون روز رسید دکو همچنان روی مبل نشسته بود و داشت به تلوزیون نگاه میکرد و کاوان هم با همون نگاه همیشگی که انگار داره داد میزنم عاشقتم نگاهش میکرد کاچان به محض اینکه بخواد بگه بریم بخوابیم دکو دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت از زبون دکو : کاااچان فکر کنم وقتشه از زبون نویسنده : کاچان زود دکو رو برداشت به سمت ریوا برد ریوا گفت از زبون ریوا : خب بیا اینا هم وسایلش زود باش بهت میگم چیکار کنی فقط بهم گوش کن کاچان که لحظه لحظه میترسید دکو رو از دست بده بدون هیچ حرفی به حرفای ریوا گوش میکرد
ممنونم از حمایتتون ولی فعععک کنم این پارت ۱۲ بود 🤓
ممنونم از حمایتتون ولی فعععک کنم این پارت ۱۲ بود 🤓
- ۱.۸k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط