❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 163♡。)
وقتي خدمتکار ظرف اب و پارچه رو آورد سریع گرفتمش
و سمت جونگکوک رفتم
پارچه رو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم.
خيلي ريز تكون خورد و سرفه زد ولی چشم باز نکرد و
چشماشو محکم به هم فشار داد.
- مشکلت چیه؟
حرف نزد.
عصبي گفتم : ازت نخواستم از مشکلات روحي رواني و
زندگي شخصیت برام بگي به عنوان یه آدم حالاچه از
نوع مزخرفش چه از هر نوع دیگه درباره بيماري جسميت
پرسیدم
سكوتي برقرار شد و وقتی که از جوابش ناامید شده بودم
دهن باز کرد.
خشك، تلخ ، بي حس گفت: مشکل معده دارم.
اروم گفتم : همیشه داشتی؟
دندوناشو به هم فشار داد و دستاشو مشت کرد و از لاي
دندوناش گفت : نه.
حس کردم قضيه يه جورايي به من برمیگرده که اینجوری
شده خدایا من با این مرد چه کردم؟
بابغض بدي تو گلوم اروم گفتم : خونم بالا میاری؟
نفس پردردی کشید و پوزخند پرکنايه اي زد و زمزمه
کرد : اره..
قلبم گرفت.
-نباید تحت درمان قرار بگيري؟
هيچي نگفت.
از نگرانی اشک تو چشمم حلقه زد.
پشت دستم رو روی چشمم کشیدم و پارچه رو پردرد باز
خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم
لباش خشکه خشک بود و به سفیدی میزد.
اروم گفتم : اب میخوري؟
عصبي و خشن سر به نه تکون داد.
پارچه رو برداشتم و باز خیسش کردم و اینبار روي
صورتش کشیدم تا تبش سریع تر پایین بیاد
خداروشکرتبش خيلي بالا نبود.
پارچه خیس رو روي گونه اش، روي شقیقه هاش روي
بينيش روي چونه اش کشیدم
وقتي دستمال خیس روي چونه و اطراف دهنش کشیده
شد ديدم لباي قشنگ و مردونه اش چطوري به انتظار یه
قطره آب باز شدن
تشنه بود..خيلي زياد
ولي با من لج بود.
(。♡part 163♡。)
وقتي خدمتکار ظرف اب و پارچه رو آورد سریع گرفتمش
و سمت جونگکوک رفتم
پارچه رو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم.
خيلي ريز تكون خورد و سرفه زد ولی چشم باز نکرد و
چشماشو محکم به هم فشار داد.
- مشکلت چیه؟
حرف نزد.
عصبي گفتم : ازت نخواستم از مشکلات روحي رواني و
زندگي شخصیت برام بگي به عنوان یه آدم حالاچه از
نوع مزخرفش چه از هر نوع دیگه درباره بيماري جسميت
پرسیدم
سكوتي برقرار شد و وقتی که از جوابش ناامید شده بودم
دهن باز کرد.
خشك، تلخ ، بي حس گفت: مشکل معده دارم.
اروم گفتم : همیشه داشتی؟
دندوناشو به هم فشار داد و دستاشو مشت کرد و از لاي
دندوناش گفت : نه.
حس کردم قضيه يه جورايي به من برمیگرده که اینجوری
شده خدایا من با این مرد چه کردم؟
بابغض بدي تو گلوم اروم گفتم : خونم بالا میاری؟
نفس پردردی کشید و پوزخند پرکنايه اي زد و زمزمه
کرد : اره..
قلبم گرفت.
-نباید تحت درمان قرار بگيري؟
هيچي نگفت.
از نگرانی اشک تو چشمم حلقه زد.
پشت دستم رو روی چشمم کشیدم و پارچه رو پردرد باز
خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم
لباش خشکه خشک بود و به سفیدی میزد.
اروم گفتم : اب میخوري؟
عصبي و خشن سر به نه تکون داد.
پارچه رو برداشتم و باز خیسش کردم و اینبار روي
صورتش کشیدم تا تبش سریع تر پایین بیاد
خداروشکرتبش خيلي بالا نبود.
پارچه خیس رو روي گونه اش، روي شقیقه هاش روي
بينيش روي چونه اش کشیدم
وقتي دستمال خیس روي چونه و اطراف دهنش کشیده
شد ديدم لباي قشنگ و مردونه اش چطوري به انتظار یه
قطره آب باز شدن
تشنه بود..خيلي زياد
ولي با من لج بود.
- ۱۳۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط