قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₈
صبح شد و جیمین آماده شد و به مدرسه رفت.
_سلام لیتوک..
_سلام جیمینییی خوبی؟
_ممنون
_بیا بریم.
و دستش را گرفت و سمت کلاس حرکت کردن
پس از پشت سر گذاشتن چرندیات و بازی با کلمات معلم بلاخره از آن مدرسه خارج شدند
جیمین صدایی را از پشت سرش شنید.
_حالت خوبه؟
_آره..اوه یادم نبود دیشب رو خوب یادم نمیاد نمیدونم چرا ولی یادم میاد من افتاده بودم زمین و از حال رفته بودم تو بغلم کردی و بردی خونتون بقیشم یادم نیست به هر حال ممنون از این کارت.
_خواهش.
چند روز گذشت و مادرش از سفر کاری برگشت.
جیمین با ذوق پرید بغل مادرش
_خوش اومدی مامانی
_سلام پسرم.خوبی؟
_آره مامان.
_از مدرسه چه خبر؟
_اونم خبری نیست
_پسرم میشه با یه موضوعی باهات حرف بزنم؟
_بله چرا که نه
مادرش جلو تر آمد و دست های کوچک و نرم جیمین را گرفت.
_پسرم..میدونم چند سال از چشیدن طعم واقعی یه خانواده محروم بودی.چقد بدون من تحمل کردی.الان دیگه نمیخوام مثل قبلا ها زندگی کنیم.میخوام زندگی خوبی رو واست رقم بزنم.این اجازه رو میدی؟
_یعنی چی مامان؟
_با برادر رئیس شرکت یعنی سرپرست شرکت میخوام ازدواج کنم.
_وای مامان این عالیههه..کی؟
_فردا شرکتمون تعطیل کرده میخوایم بریم چند دست لباس بخریم حلقه و اینا بخریم و برای عروسی برنامه ریزی کنیم.راستی دیگه قرار نیست اینجا زندگی کنیم قراره بریم پیش آقای مین
_خب اگه اینطوریه..ینی لیتوک و یونگی میشن پسر عموم.
_اونا کین؟
_دوستایی که تو مدرسه پیدا کردم.
_آها
مادر جیمین خسته از سفر برگشته رو تخت ولو شد و خوابید.
جیمین حوصله اش سر رفته بود.
_مامان حوصلم سر رفته برم بیرون؟
_آره..چرا که نه
جیمین رفت تا برای بیرون رفتن حاضر شود.
part: ₈
صبح شد و جیمین آماده شد و به مدرسه رفت.
_سلام لیتوک..
_سلام جیمینییی خوبی؟
_ممنون
_بیا بریم.
و دستش را گرفت و سمت کلاس حرکت کردن
پس از پشت سر گذاشتن چرندیات و بازی با کلمات معلم بلاخره از آن مدرسه خارج شدند
جیمین صدایی را از پشت سرش شنید.
_حالت خوبه؟
_آره..اوه یادم نبود دیشب رو خوب یادم نمیاد نمیدونم چرا ولی یادم میاد من افتاده بودم زمین و از حال رفته بودم تو بغلم کردی و بردی خونتون بقیشم یادم نیست به هر حال ممنون از این کارت.
_خواهش.
چند روز گذشت و مادرش از سفر کاری برگشت.
جیمین با ذوق پرید بغل مادرش
_خوش اومدی مامانی
_سلام پسرم.خوبی؟
_آره مامان.
_از مدرسه چه خبر؟
_اونم خبری نیست
_پسرم میشه با یه موضوعی باهات حرف بزنم؟
_بله چرا که نه
مادرش جلو تر آمد و دست های کوچک و نرم جیمین را گرفت.
_پسرم..میدونم چند سال از چشیدن طعم واقعی یه خانواده محروم بودی.چقد بدون من تحمل کردی.الان دیگه نمیخوام مثل قبلا ها زندگی کنیم.میخوام زندگی خوبی رو واست رقم بزنم.این اجازه رو میدی؟
_یعنی چی مامان؟
_با برادر رئیس شرکت یعنی سرپرست شرکت میخوام ازدواج کنم.
_وای مامان این عالیههه..کی؟
_فردا شرکتمون تعطیل کرده میخوایم بریم چند دست لباس بخریم حلقه و اینا بخریم و برای عروسی برنامه ریزی کنیم.راستی دیگه قرار نیست اینجا زندگی کنیم قراره بریم پیش آقای مین
_خب اگه اینطوریه..ینی لیتوک و یونگی میشن پسر عموم.
_اونا کین؟
_دوستایی که تو مدرسه پیدا کردم.
_آها
مادر جیمین خسته از سفر برگشته رو تخت ولو شد و خوابید.
جیمین حوصله اش سر رفته بود.
_مامان حوصلم سر رفته برم بیرون؟
_آره..چرا که نه
جیمین رفت تا برای بیرون رفتن حاضر شود.
- ۴.۱k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط