{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₉
آرام قدم میزد. و به مسیرش زل زده بود.
از آن جایی که تازه به تایلند مهاجرت کرده بودند جیمین احساس راحتی نداشت ولی مادرش میگفت این احساسات طبیعی هست و زود می‌گذرد.
در افکار پراکنده اش گم شده بود که ناگهان از پشت چند نفر جیمین را گرفتند و روی دهن و بینی اش یک پارچه برای بیهوشی گذاشتند.
جیمین با سرگیجه از خواب بلند شد.
روی یک تخت با ملحفه های قرمز و سفید بود.تنها چیزی که یادش می آمد این بود که چند نفر آن را بی هوش کردند.
در با صدایی محیبی باز شد و یک آقایی وارد اتاق شد.بله آن کس آقای مین مدیر مدرسه بود.با چشم های قرمز و شهوت آلود به سمت جیمین قدم برداشت.(آقای میننن؟چرا منو دزدیده؟هدفش چیه؟چرا طرز نگاهش عوض شده؟)و کلی سوال های دیگر.
آقای مین رو ی او خیمه زد سعی در در آوردن پیراهن جیمین بود.
_آقای مین؟چیکار میکنین؟ولم کنین
ولی او هیچی نمیشنید.او فقط دنبال ارضا کردن شهوتش بود.پس شلاقی را از پاتختی کنار تخت برداشت.
___
_بابا چقد دیر کرده..
_آره.مشکوک میزنه ساعت ۲ شبه
_لابد یه جایی نشسته داره مست میکنه.به هر حال من میگیرم میخوابم.
و یونگی سرش را روی بالشش گذاشت.خواست چشمانش راببندد و بخوابد ولی صدای لیتوک مانعش شد.
_یادته..وقتی به یونا تجا*وز کرد دیر اومد خونه
_هعی..من نمیدونم این به من ربطی نداره من میخوابم
_نکنه داره با جیمین همون کارو میکنه
_کار بابا همینه
لیتوک غرید:
_ولی این غلطه..اون نباید شهوتش رو سر هر کسی که دلش خواست خالی کنه.بزار بهش زنگ بزنم.
_قسم میخورم گوشی بابا از بس که تو بهش زنگی زدی هنگ میکنه
_الان وقت شوخی نیست.
لیتوک موبایلش را برداشت و به پدرش زنگ زد.
_الو؟
_سلام جی هون گوشی رو بده بابا
_ایشون کار دارن.
متوجه صدای ناله شد.
_نکنه بابا...
_بله درسته
_با کی داره اینکارو میکنه؟
_من اجازه ندارم..
حرفش با حرف لیتوک نصفه ماند.
_من پسرشممم میفهمی باید بفهمم چیکار میکنه
_باشه بهتون میگم.یه پسر نوجوان.
_الان کجاست؟
_آدرس رو یادداشت کنید.
موبایل را قط کرد
_یوووونگیییی بدبخت شدیم
_باز چی شده آخه؟
_بابا داره به جیمین..
_میدونستم.
_پاااشوووو
_چرا انقد حساسی آخه؟
_نباید بزارم به یه پسر ۱۵ ساله تجا*وز کنه
_اوه..راست میگی
هر دو راهی آدرس شدند.
___
مادر جیمین از بس مثل ابر بهار اشک میریخت که نمیتوانست جایی را به خوبی ببیند.به پلیس صد دفعه گزارش داده بود.
___
_باباااا
یونگی غرید.
پدرش با شلاق کمر جیمین را سرخ کرده بود.
_کی میخوای از این کارات دست بکشی هاا؟از خودم بدم میاد وقتی تو رو بابا صدا میکنم.
_فضولیش به تو نیومده پسره..
یونگی دست جیمین را گرفت و دنبال خودش برد.
_کجا میبریش مال خودمهه
_هع..پدرو باش.
_ای جی هون احمق تو لو دادی نه؟به وقتش واس تو هم دارم.
دیدگاه ها (۵)

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₁₀یونگی جیمین را به دن...

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₁₁یونگی جیمین را پشت س...

https://wisgoon.com/pin/50986376/بچه های خوبی باشید.گشادی را...

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₈صبح شد و جیمین آماده ...

کپشن

کاراگاه جوان part: 2. ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط