عنوان جاذبه و بیوزنی
**عنوان:** _"جاذبه و بیوزنی"_
**مکان:** اتاق A – یکی از پناهگاههای قدیمی مافیای بندر، با نور کم و بوی نم و خاک.
نیمههای شب بود. باران سنگین به شیشههای بدون پرده میکوبید، و تنها نور اتاق، از چراغ مطالعهای قدیمی روی میز میآمد. دازای، کت بلندش را روی صندلی انداخته و کنار دیوار ایستاده بود؛ آرام و بیحرکت، مثل مجسمهای که منتظر چیزیست.
چویا، هنوز عصبی از مأموریت سختی که با هم تمام کرده بودند، داشت با دستمال، خون روی گونۀ راستش را پاک میکرد.
«دفعهی بعد که خواستی خودت رو قربانی کنی تا همهچی طبق نقشهی لعنتیت پیش بره، بهتره بدونی با من طرفی. اگه امروز من اونجا نبودم...» چویا مکث کرد، دستمال را محکم مچاله کرد و پرتابش کرد روی زمین.
دازای، صدای خستهاش را میان غرش باران انداخت:
«اگه تو نبودی، نقشهام به طور کامل اجرا میشد، چویا. من هیچوقت محاسباتم رو اشتباه نمیکنم.»
«مسئلهی محاسبه نیست! مسئله تویی، دازای! تو هیچ ارزشی برای زندگی خودت قائل نیستی!»
چویا با خشم یک قدم جلو رفت.
دازای چشمان قهوهای تیرهاش را بست، سپس به آرامی باز کرد. همیشه وقتی چویا فریاد میزد، احساسات درون دازای به حالت عجیبی خاموش میشدند؛ اما اینبار، چیزی متفاوت بود. این خشم، بوی نگرانی میداد.
دازای به نرمی از دیوار فاصله گرفت، و با گامهایی سبک، فاصلهی اندک میانشان را از بین برد.
«چویا...»
صدایش آنقدر آرام بود که چویا ناچار شد برای شنیدن، کمی سرش را پایین بیاورد.
چویا در نگاه او غرق شد؛ نگاهی که معمولاً خالی از هر احساسی بود، حالا رنگی از اعتراف گرفته بود.
«آیا تو... واقعاً نگران من بودی، چویا؟ یا فقط میخواستی نقشهام رو خراب کنی؟» دازای پرسید، با لحنی که بیشتر به نجوا شبیه بود.
«بیشتر از حد لزوم نگران بودم.» چویا اعتراف کرد، کلمات را با سختی بیرون داد. «و از این احساس متنفرم.»
در همین لحظه، دازای دستهایش را بالا آورد و گونههای چویا را گرفت. سردی انگشتانش تضاد عجیبی با حرارت صورت چویا داشت.
«پس...» دازای لبخند زد، اما این لبخند، بازیگوش نبود؛ عمیق و جدی بود. «اجازه بده این تنفر رو تا مدتی فراموش کنی.»
و بعد، بدون هیچ کلمهی اضافهای، فاصلهی آخر از بین رفت. لبهایشان با هم برخورد کرد.
بوسهای که با فشار خشم و رها شدن از تنش مأموریت آغاز شد، بوسهای ناگهانی و طولانی، که مزهی گس خون خشک شده و بوی باران خیس خورده داشت.
چویا در ابتدا مقاومت نکرد، شوکه شده بود. سپس، دستهایش را روی شانههای دازای گذاشت و فشار داد، انگار میخواست دازای را به خودش نزدیکتر یا شاید هم دورتر کند. هرچند که در آن لحظه، هیچ کدام دیگر مهم نبود.
بوسه که به آرامی پایان یافت، دازای پیشانیاش را به پیشانی چویا چسباند. نفسهای هر دو تند شده بود.
«این تنفر نیست...» دازای به نرمی زمزمه کرد. «و تو هم اینو خوب میدونی، هویج کوچولو.»
چویا چشمانش را بست. جاذبهی زمین برای لحظهای از کار افتاده بود. او حالا در فضای بیوزنی بود که دازای برایش ساخته بود.
«فقط خفه شو، دازای.» چویا جواب داد، و این بار، خودش لبهای دازای را پیدا کرد و باران بیرون، تنها شاهد راز مشترک درون اتاق A بود.
**مکان:** اتاق A – یکی از پناهگاههای قدیمی مافیای بندر، با نور کم و بوی نم و خاک.
نیمههای شب بود. باران سنگین به شیشههای بدون پرده میکوبید، و تنها نور اتاق، از چراغ مطالعهای قدیمی روی میز میآمد. دازای، کت بلندش را روی صندلی انداخته و کنار دیوار ایستاده بود؛ آرام و بیحرکت، مثل مجسمهای که منتظر چیزیست.
چویا، هنوز عصبی از مأموریت سختی که با هم تمام کرده بودند، داشت با دستمال، خون روی گونۀ راستش را پاک میکرد.
«دفعهی بعد که خواستی خودت رو قربانی کنی تا همهچی طبق نقشهی لعنتیت پیش بره، بهتره بدونی با من طرفی. اگه امروز من اونجا نبودم...» چویا مکث کرد، دستمال را محکم مچاله کرد و پرتابش کرد روی زمین.
دازای، صدای خستهاش را میان غرش باران انداخت:
«اگه تو نبودی، نقشهام به طور کامل اجرا میشد، چویا. من هیچوقت محاسباتم رو اشتباه نمیکنم.»
«مسئلهی محاسبه نیست! مسئله تویی، دازای! تو هیچ ارزشی برای زندگی خودت قائل نیستی!»
چویا با خشم یک قدم جلو رفت.
دازای چشمان قهوهای تیرهاش را بست، سپس به آرامی باز کرد. همیشه وقتی چویا فریاد میزد، احساسات درون دازای به حالت عجیبی خاموش میشدند؛ اما اینبار، چیزی متفاوت بود. این خشم، بوی نگرانی میداد.
دازای به نرمی از دیوار فاصله گرفت، و با گامهایی سبک، فاصلهی اندک میانشان را از بین برد.
«چویا...»
صدایش آنقدر آرام بود که چویا ناچار شد برای شنیدن، کمی سرش را پایین بیاورد.
چویا در نگاه او غرق شد؛ نگاهی که معمولاً خالی از هر احساسی بود، حالا رنگی از اعتراف گرفته بود.
«آیا تو... واقعاً نگران من بودی، چویا؟ یا فقط میخواستی نقشهام رو خراب کنی؟» دازای پرسید، با لحنی که بیشتر به نجوا شبیه بود.
«بیشتر از حد لزوم نگران بودم.» چویا اعتراف کرد، کلمات را با سختی بیرون داد. «و از این احساس متنفرم.»
در همین لحظه، دازای دستهایش را بالا آورد و گونههای چویا را گرفت. سردی انگشتانش تضاد عجیبی با حرارت صورت چویا داشت.
«پس...» دازای لبخند زد، اما این لبخند، بازیگوش نبود؛ عمیق و جدی بود. «اجازه بده این تنفر رو تا مدتی فراموش کنی.»
و بعد، بدون هیچ کلمهی اضافهای، فاصلهی آخر از بین رفت. لبهایشان با هم برخورد کرد.
بوسهای که با فشار خشم و رها شدن از تنش مأموریت آغاز شد، بوسهای ناگهانی و طولانی، که مزهی گس خون خشک شده و بوی باران خیس خورده داشت.
چویا در ابتدا مقاومت نکرد، شوکه شده بود. سپس، دستهایش را روی شانههای دازای گذاشت و فشار داد، انگار میخواست دازای را به خودش نزدیکتر یا شاید هم دورتر کند. هرچند که در آن لحظه، هیچ کدام دیگر مهم نبود.
بوسه که به آرامی پایان یافت، دازای پیشانیاش را به پیشانی چویا چسباند. نفسهای هر دو تند شده بود.
«این تنفر نیست...» دازای به نرمی زمزمه کرد. «و تو هم اینو خوب میدونی، هویج کوچولو.»
چویا چشمانش را بست. جاذبهی زمین برای لحظهای از کار افتاده بود. او حالا در فضای بیوزنی بود که دازای برایش ساخته بود.
«فقط خفه شو، دازای.» چویا جواب داد، و این بار، خودش لبهای دازای را پیدا کرد و باران بیرون، تنها شاهد راز مشترک درون اتاق A بود.
- ۶۷۷
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط