part 3" سوکوکو"
بریم که داشته باشیم
_________________________
دازای: دلیلی برای زندگی ندارم....
چویا:....
دازای: ولی خوبیش اینه که قراره تو رو اذیت کنم
چویا: ههه؟! -_-
دازای: اخه تو خیلی بامزه ای
دازای لبخندی شیطنت آمیز زد و دستش رو دراز کرد و گونه چویا رو لمس کرد چویا اخم کرد و گونه هاش کمی سرخ شد
چویا: خب... فکر نمیکنم که بامزه باشم....
دازای خندید و دستش رو کنار کشید و کتاب رو بست.آروم بلند شد و کتش رو مرتب کرد
دازای: هوی بچه نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم؟
چویا بلند شد هنوز یکم سرخ بود اما از تماس چشمی اجتناب کرد
چویا: باشه ولی منو اینجوری صدا نزن احمق
دازای: ولی من هرچی بخوام صدات میزنم!!
چویا: خفه شو!!
دازای: بیا بریم جوجههه
چویا کمی کلاهش رو به جلو خم کرد و با آزردگی دنبال دازای راه افتاد
فلش بک،*نمیدونم چقد زمان گذشت*
ویو چویا:
با قیافه پوکر توی دفتر نشسته بودم کلاهم روی صورتم بود و پاهام رو روی میز انداخته بودم. بعد از یه عالمه کار داشتم چرت میزدم دود سیگار روشن روی میز توی هوا میچرخید و بوی الکل و شراب اتاق رو گرفته بود. که یهو با صدای بلند یه متر پریدم هوا
دازای: چوچووووو!!
از صندلی افتادم پایین
چویا: چوچو و مرض!! تو روحت دااااازای!! نمیبینی دارم چرت میزنم؟!
دازای: من که ندیدم
چویا: اولا دفعه آخرت باشه بهم میگی چوچو دوما مثل وحشیای توی تیمارستان نیا توی دفتر و عین آدم در بزن
دازای دستاش رو به کمر گرفت و اخم کرد
دازای: خب حالا چقد غر میزنی
چویا بلند شد و کلاهش رو گذاشت روی سرش و سرجاش نشست
چویا: چی میخوای؟
دازای: موری گفته که برای تعطیلات تابستون یه مهمونی شبانه کوتاه ترتیب داده
چویا: اممم واقعا؟
______________
نظرتون چیه؟
لایک و کامنتا کجان؟
۱۵ لایک تا پارت بعدی
_________________________
دازای: دلیلی برای زندگی ندارم....
چویا:....
دازای: ولی خوبیش اینه که قراره تو رو اذیت کنم
چویا: ههه؟! -_-
دازای: اخه تو خیلی بامزه ای
دازای لبخندی شیطنت آمیز زد و دستش رو دراز کرد و گونه چویا رو لمس کرد چویا اخم کرد و گونه هاش کمی سرخ شد
چویا: خب... فکر نمیکنم که بامزه باشم....
دازای خندید و دستش رو کنار کشید و کتاب رو بست.آروم بلند شد و کتش رو مرتب کرد
دازای: هوی بچه نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم؟
چویا بلند شد هنوز یکم سرخ بود اما از تماس چشمی اجتناب کرد
چویا: باشه ولی منو اینجوری صدا نزن احمق
دازای: ولی من هرچی بخوام صدات میزنم!!
چویا: خفه شو!!
دازای: بیا بریم جوجههه
چویا کمی کلاهش رو به جلو خم کرد و با آزردگی دنبال دازای راه افتاد
فلش بک،*نمیدونم چقد زمان گذشت*
ویو چویا:
با قیافه پوکر توی دفتر نشسته بودم کلاهم روی صورتم بود و پاهام رو روی میز انداخته بودم. بعد از یه عالمه کار داشتم چرت میزدم دود سیگار روشن روی میز توی هوا میچرخید و بوی الکل و شراب اتاق رو گرفته بود. که یهو با صدای بلند یه متر پریدم هوا
دازای: چوچووووو!!
از صندلی افتادم پایین
چویا: چوچو و مرض!! تو روحت دااااازای!! نمیبینی دارم چرت میزنم؟!
دازای: من که ندیدم
چویا: اولا دفعه آخرت باشه بهم میگی چوچو دوما مثل وحشیای توی تیمارستان نیا توی دفتر و عین آدم در بزن
دازای دستاش رو به کمر گرفت و اخم کرد
دازای: خب حالا چقد غر میزنی
چویا بلند شد و کلاهش رو گذاشت روی سرش و سرجاش نشست
چویا: چی میخوای؟
دازای: موری گفته که برای تعطیلات تابستون یه مهمونی شبانه کوتاه ترتیب داده
چویا: اممم واقعا؟
______________
نظرتون چیه؟
لایک و کامنتا کجان؟
۱۵ لایک تا پارت بعدی
- ۵.۱k
- ۰۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط