{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

"صدای بی‌اجازه"
قسمت بیست‌وهفتم – نگاه‌ها

ویو یونگی

وایسا ببینم...
این همون...
دخترستتتت!

چرا اینجوری شده؟
اون... اصلاً حالش خوب نیست.

دستاش خونی، صورتش رنگ‌پریده، بوم جلوشه، ولی انگار داره تو یه دنیای دیگه زندگی می‌کنه.
یه دنیای بی‌صدا، بی‌رحم، پر از درد...

من فقط وایسادم، نگاش کردم.
یه لحظه دلم لرزید.
نه از ترس، از یه چیزی عمیق‌تر... از هم‌دردی.

---

ویو جیمین

وایییی...
چه‌جوری داره با این زخماش نقاشی می‌کشه؟
دستش خونی، ولی انگار براش مهم نیست.

قلمو رو گرفته، با تمرکز، با یه حس عجیب...
داره همه‌ی اعضای ما رو می‌کشه، ولی نه توی یه صحنه‌ی شاد یا رنگی.

نه...
یه جای تاریک، بدون محبت، سرد، بی‌رحم.
انگار داره دنیای خودش رو روی بوم می‌ریزه.
یه دنیایی که ما توش هستیم، ولی نه اون‌طوری که همیشه دیده می‌شیم.

من فقط نگاش می‌کنم.
و نمی‌دونم باید جلو برم... یا فقط بذارم ادامه بده.

---
دیدگاه ها (۲)

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 36---📍 ویو: الانفس عمیقی کشی...

---📍 ویو: الاPart 37رفتم سمت یکی از مأمور‌ها و پرسیدم:الا: «...

---"صدای بی‌اجازه" قسمت بیست‌و‌ششم – ویو یونگیرفتیم سمت واح...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

وقتی سال‌ها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی، وقتی هر گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط