---
---
"صدای بیاجازه"
قسمت بیستوششم – ویو یونگی
رفتیم سمت واحد. در نیمهباز بود، یه صدای خفیف از داخل میاومد.
یونگی آروم گفت:
«بریم؟»
همه با هم، با یه مکث کوتاه، گفتن:
«آره.»
درو باز کردیم.
یه لحظه همه خشکشون زد.
رد پاهای خونی روی زمین، شیشههای شکسته، لکههای خون روی دیوار، میز ناهارخوری نصفهشکسته...
جونکوک گفت:
«واتتتت... اینجا چه خبره؟»
جیمین نفسشو حبس کرد.
تهیونگ آروم گفت:
«انگار یه انفجار درونی بوده...»
جونکوک گوششو تیز کرد، بعد گفت:
«بچهها، صدا داره از اتاق میاد.»
همه با احتیاط رفتن سمت اتاق.
در نیمهباز بود، مثل یه راز که منتظر کشف شدن بود.
یونگی دستشو گذاشت رو دستگیره.
یه لحظه مکث کرد.
بعد آروم درو هل داد...
و اون چیزی که دیدن، قراره همهچی رو عوض کنه.
---
بچه ها واقعا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام که دیر شد
"صدای بیاجازه"
قسمت بیستوششم – ویو یونگی
رفتیم سمت واحد. در نیمهباز بود، یه صدای خفیف از داخل میاومد.
یونگی آروم گفت:
«بریم؟»
همه با هم، با یه مکث کوتاه، گفتن:
«آره.»
درو باز کردیم.
یه لحظه همه خشکشون زد.
رد پاهای خونی روی زمین، شیشههای شکسته، لکههای خون روی دیوار، میز ناهارخوری نصفهشکسته...
جونکوک گفت:
«واتتتت... اینجا چه خبره؟»
جیمین نفسشو حبس کرد.
تهیونگ آروم گفت:
«انگار یه انفجار درونی بوده...»
جونکوک گوششو تیز کرد، بعد گفت:
«بچهها، صدا داره از اتاق میاد.»
همه با احتیاط رفتن سمت اتاق.
در نیمهباز بود، مثل یه راز که منتظر کشف شدن بود.
یونگی دستشو گذاشت رو دستگیره.
یه لحظه مکث کرد.
بعد آروم درو هل داد...
و اون چیزی که دیدن، قراره همهچی رو عوض کنه.
---
بچه ها واقعا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام که دیر شد
- ۹.۷k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط