{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:4

part:4

چند ساعت بعد

از زبان چویا

خیلی وقته بهوش اومدم هنوز درد دارم دکتر داشت با شیوه پل تو اتاق خودش حرف میزد من هم تو یکی از اتاق های بیمارستان نشسته بودم پل و شویو اومدن تو هردوتاشون سرشون پایین بود ولی داشت گریه میکرد شویم هم جلو گریه اش رو گرفته بود
چویا : اتفاقی افتاده
پل : چویا بیا بریم
شویو اومد سمت گذاشتم رو شونه اش رو رفتیم وقتی رسیدیم خونه وقتی درو باز کردیم اوکاسان بغلم کرد
چوکی : چویا خداروشکر سالمی
پل : اوکاسان باید باهات حرف بزنیم
شویو : چویا برو اتاقت
چویا : خوب چی شده به من بگین
پل: برو اتاقت
چویا : باشه
داشتم میرفتم تو اتاقم که یکی خورد بهم نگاه کردم به دختر کوچولو بود باید آلیس دختر موری سان باشه
چویا : خوبی ؟
آلیس *چه خوشگله *
چویا : خواب منو بده خوبی ؟
آلیس : آره خوبم تو باید چویا باشی
چویا : آره ☺️
آلیس : دنبال داداشم هستم خاله چوکی گفت بره تو یکی از اتاق ها ولی برنگشت
چویا : کدومشون
آلیس : اونی چان دازای
دازای چند بار این اسمو تو ذهنم مرور کردم
چویا : خوب بیا دنبالش بگردیم ☺️
آلیس پرید بغلم
دستشو گرفتم و رفتیم سمت اتاق ها در یکیشون رو باز کردم دارای رو دیدم که بالا تنش لخت بود سرخ جون هامو حس میکرد درو بستم نشستم پشت در
دازای : چویا اگه می خوای بیای تو اتاق در بزن هنوز همون عادت رو داری
چویا : حرف نزنی نمی‌گن لالی 🍅
آلیس : چویا میشه درو باز کنی
چویا : باشه 🍅
درو باز کردم و دستمو گذاشتم روی صورتمو و رفتم سرخی گونه هامو حس میکردم رفتم تو اتاقم لباسامو برداشتم و رفتم تو حموم

چند دقیقه بعد

از زبان دازای

با آلیس رفتم تو اتاق چویا تو اتاق نبود که یهو در حموم باز شد چویا اومد بیرون یه لباس اش آبی آسمونی پوشیده بود گردنش و شونه اش هم معلوم بود با یه شلوارک مشکی موهاش هم خیس بود ولی خیلی خوشگل شده بود
چویا : چیزی شده ؟
آلیس : چویا بیای بریم تو حیاط بازی کنیم
چویا : موهام خشک کنم بیام ☺️
آلیس : باشه (ذوق ) ( آلیس بی از حد عاشق چویا ئه 🤣 )
با آلیس رفتیم بیرون اتاق رفتیم تو حیاط یه تابلو نقاشی دیدم روی پایه کنارشم چند تا رنگ بود که چویا اومد
آلیس : چویاااااااااا
پرید بغل چویا
دازای : نمی دونستم هنوز نقاشی می‌کشی
چویا : وایسا چی
تابلو رو دید سرخ شد
چویا : ام ... خوب ... چی بگم 🍅
مثل همیشه نشست روی زمین و پاهاشو بغل کرد الیس هم دستشو گذاشت روی سر چویا ناز کرد
آلیس : نازی ناری
دازای : 🤣🤣🤣🤣🤣🤣
دست خودم نبود ولو شدم روی زمین و خندیدم چویا اومد سمت من هم فرار کردم ( تام و جری ورژن سوکوکو 🤣 )
نگاه چند نفر و روم حس کردم وایسادم چویا افتاد روم
چویا : گرفتت
دازای : آخه هویج شدی دیگه کامل
چویا : ...
چویا : ها چی گفتی
دازای : گفتم هویج
چویا روم بلند شد و رو به روی آلیس وایساد
چویا : آلیس مشکلی نداره من دارای رو بکشم☺️
دازای : چی واقعاً 😃
چویا : ؟
دازای : وای من میمیرم 🥹 عرررررررررررر 😃
چویا : چی شد
آلیس : همیشه همینه
چویا همینطوری نگام میکرد با یه قیافه که هنوز مونده توش من هم همینطور مسخره بازی در میاوردم
ادامه دارد...



ببخشید کمه ایده دیگه ندارم
دیدگاه ها (۰)

بیوگرافی اسم : ماکی فامیلی : هوشیکاوا پدر : هوشیکاوا مکسمادر...

والا بخدا 😂

😐😑😐😑😐😑

part:3

دیداری دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط