{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:5

که فئودور اومد و گفت
فئودور : چیکار میکنین
چویا یه متر پرید بالا
چویا : توروخدا قبل اومدنتون یه خبری چیزی بدین ( تو صداش لزرش داره )
دازای : 🤣🤣🤣🤣🤣 🤣 🤣
آلیس : 🤭
فئودور : آروم باش
چویا افتاد رو زمین ( همینطوری که آنیا وقتی به دامیان گفت سگ دارم دامیان گفت خوب دیگه آنیا چطور شد همونطوری )
چویا : این زندگی دیگه ارزش نداره
فئودور : پس خوش بحالت که ... ( جلو دهنشو گرفت )
چویا : چی ؟
که پل اومد
پل : چویا کارت دارم
چویا با پل رفت
چند دقه بعد برگشت سرش پایین بود

از زبان چویا

پل گفت تا ۱۸ ۱۹ سالگیم بیشتر زنده نیستم ( همینه که هست 🤣)
همینطوری گریه میکردم که یکی پامو بغل کرد اون آلیس بود
آلیس : چویا جونم چی شده
چویا : هیچی ... نشده ( گریه )
آلیس : باشه چویا ( بغض)
رفتم تو اتاقم و کلی گریه کردم تا خوابم برد

چند ساعت بعد

از خواب بیدار شدم و رفتم جلو آینه چشمام قرمز شده بود که در زدن
چویا : کیه ؟
دازای : منم دازای
چویا : بیا تو
دازای : فهمیدم
چویا : چیو
دازای : که تا ...
چویا : آها باشه
دازای اومد تو اتاق
چویا : درو می‌بندی
دازای : باشه
درو بست
دازای : خوبی ؟
چویا : نمی دونم ( گریه )
همینطوری گریه میکردم که دارای اومد و بغلم کرد
دازای : آروم باش
من هم بغلش کردم سرمو به سینه اش چسبوندم
دازای : دقیقا تا سینه ام هستی
چویا : خفه ... شو ( گریه )
دازای : من دیگه برم
چویا : باشه ( آب دماغشو کشید بیرون )
دازای قبل اینکه بره گفت
دازای : بگیر بخواب بهتر میشی
و از اتاق رفت بیرون من هم روی تختم دوباره دراز کشیدم
چویا : بغلش خیلی گرم بود خیلی راحت بود انگار تو بغلش از همچی در امان بودم 🍅 ( آروم گفت )
و خوابم برد ( زیبای خفته جلوش کم میاره )









پشت صحنه

چویا : هوی ادمین چرا دازای منو بغل کرد 🍅
دازای : آخه هویج هویج شد 😃🤣
ادمین : چویا آروم باش ما که باهم دوستیم 😅
*چویا دنبال من دویید *
دازای : تام جری هستین مگه 😐
چویا : تو رمان قابلیت هم من تو ۱۸ سالگی از دازای حامله شدم
ادمین : مگه بده از عشقت بچه داشته باشی
چویا : تو منو هم تا ۱۸ سالگیم می‌کشی
ادمین : تازه عزیزم شروع شده 😏
*چویا منو گرفت *
ادمین : خوب آرزو کنید من زنده برگردم 😃💔💔💔
دیدگاه ها (۴)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

عشقی حقیقی

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

تو منو دوست داری؟پارت ۳۰انیا: دامیان آوه آوه چرا تو منو دوس...

عشقی حقیقی

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

ادامه ویو دامیان رفتم تو اتاق که انیارو ببینم که دیدم یک مرد...

ادامهکه اومد پاشه دامیان دستش رو گرفت و انداخت رو تخت و دو د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط