{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌بینی؟ دستم به نوشتن درباره تو نمی‌رود. دیوانه‌ای که دو

می‌بینی؟ دستم به نوشتن درباره تو نمی‌رود. دیوانه‌ای که دوستت داشت از من رفته. یک خالی بزرگ درونم ساخته‌ای، مثل خالی بزرگی که در زندگیم ساخته بودی با بودنت که شبیه نبودن بود. حالا روزها و شب‌ها را بدون این که یادت بیفتم می‌گذرانم، و در معاشرت رنج‌های مستمر دیریست دستم به پناه موهات، لب‌هات، حرف‌هات مجهز نیست. دستم خالی مانده، مثل دنیام و دلم. گذاشتم سلام سرد آخرین بارت تصویری از تو باشد که در ذهنم نگه می‌دارم. گذاشتم انجماد از تو برسد به رگهای من. بالاخره در یک چیز شبیه تو شدم: من هم مثل تو، من را دوست ندارم.
با این همه، خورشید شبهای سرد قدیم، هرجا هستی، هرجا نشستی از یاد نبر آن حرفهای دم صبح حقیقت داشت. آن بوسه ها، آن گرمای ناگهان، آن دیوانگی در هر تماس ساده. تمامش حقیقت داشت. گفته‌بودم دوستت‌دارم و راست گفته‌بودم، و می‌گویم دوستت ندارم و راست می‌گویم. حالا دیگر آن عطشناکی من و بی میلی تو تمام شده، دل‌های ما دو فلجند بر دو ویلچر، دور از هم. به عکس آخری که گرفته‌ای نگاه می‌کنم، و می‌دانم حالا حقیقتی تیغ‌دار میان من و توست، دوری و دوستی ...
#حمیدسلیمی
#مد #عینک #زیورآلات
دیدگاه ها (۱)

دنیای عجیبی داریم!یک نفرحتماً باید رفته باشدتا دوستش داشته ب...

#طنز

دل نداند که فدای سر جانان چه کندگر فدای سر جانان نکند جان چه...

بعضی آدم‌ها شبیه فانوس‌های دریایی‌اند؛راهْ گم‌کرده و غمگین، ...

______________________________پیام تو را دریافت کردم: ‘عوض ش...

نیایش صبحگاهی🌺🍃✨پروردگارا...🌺آرامش نابت و عطر مهربانیت را 🍃ب...

چرا رفتی؟نه... نگو رفتی.همین‌طور ناپدید شدی.کجایی وقتی دلم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط