دستم خواب رفته بود دست راستم که گذاشته بودم زیر سرت و خو
دستم خواب رفته بود، دست راستم که گذاشته بودم زیر سرت و خوابت برده بود همانطور که نسیم خنک اول صبح اردیبهشت داشت موهایت را نوازش می کرد. دستم خواب رفته بود و بی حس شده بود و من داشتم به تو نگاه می کردم که در فاصله یک نفس از من کنارم دراز کشیده بودی روی علفهای نمور کنار برکه وسط جنگل، بالای سرمان مرغ آمین آواز اول صبحش را برای جفتش می خواند و آن طرف حنگل لابد پلنگ نر غمگینی داشت با حسرت رد شدن ماده گرگی را نگاه می کرد که دوستش نداشت. من به تو نگاه می کردم که دوستم داشتی، حالا دیگر یادت نیست، می دانم. شاید هم اصلا این خاطره رخ نداده، شاید یکی از خوابهای من است. اما همه چیز واقعی است، شال صورتی تو که انداخته ایم روی تنت تا حشره ها نیشت نزنند، بادگیر زرد و سرمه ای من که پیچیده ای دور خودت، دست خواب رفته من، آتشی که دیشب روشن کردیم و هنوز نیمه جان است، لبهای سرخ تو که نیمه بازند و من باید به زور عطش بوسه را سرکوب کنم مبادا که بیدارت کنم به خواستنی بی هنگام، همه چز واقعی است. تنها چیزی که به من می فهماند این خاطره واقعی نیست همین است که تو طوری سرت روی دست من است و خوابت برده که انگار دوستم داری، که نداشتی. همان روز هم نداشتی. قبل از این که این خاطره را هم به باد بسپارم، سیر نگاهت می کنم. بعد آرام لبانت را می بوسم، اخم می کنی و سرت را جابجا می کنی و آهسته و کودکانه می گویی نکن و صدایت مستم می کند. حواسم هست، پیش از این که چشمهایت را باز کنی و من دوباره گم شوم در آن روز عجیب که از پل هوایی قبل از سحرگاه شروع شد و به بوسه ای طولانی در اتوبوسی که از تور دوروزه جنگلهای شمال بر می گشت تمام شد، دستم را می گذارم روی نشانگر حذف کامپیوتر؛ و تو را از اول از حافظه کامپیوترم و بعد از حافظه خودم و بعد از حافظه دنیا پاک می کنم.
حالا تصویر بهتر است : "در آن صبح نمدار، من تنها در جنگل نشسته ام، کنار آتشی که هنوز نیمه جان اما زنده است. بادگیر زرد وسورمه ایم را پیچیده ام دور خودم. سردم است، دلم برای یک نفر که نمی دانم کیست تنگ شده، و دست راستم خواب رفته و کلافه ام کرده. تبری را بر می دارم و دست راستم را که حس میکنم دیگر به هیچ کار دنیا نمی آید قطع می کنم و می اندازم داخل آتش. شراره های آتش تا اسمان می روند. پرنده هراسانی بالای سرم جیغ می کشد." جیغ پرنده تیز و کشدار است، از خواب بیدار می شوم، خانه تاریک و سرد است. خیالم راحت می شود، با خودم می گویم تمامش خواب بود دیوانه.
روی تخت کنار خودم دراز می کشم. برای دستم لالایی می خوانم تا خوابش ببرد، قبل از این که دلش تو را بخواهد....
#حمیدسلیمی
حالا تصویر بهتر است : "در آن صبح نمدار، من تنها در جنگل نشسته ام، کنار آتشی که هنوز نیمه جان اما زنده است. بادگیر زرد وسورمه ایم را پیچیده ام دور خودم. سردم است، دلم برای یک نفر که نمی دانم کیست تنگ شده، و دست راستم خواب رفته و کلافه ام کرده. تبری را بر می دارم و دست راستم را که حس میکنم دیگر به هیچ کار دنیا نمی آید قطع می کنم و می اندازم داخل آتش. شراره های آتش تا اسمان می روند. پرنده هراسانی بالای سرم جیغ می کشد." جیغ پرنده تیز و کشدار است، از خواب بیدار می شوم، خانه تاریک و سرد است. خیالم راحت می شود، با خودم می گویم تمامش خواب بود دیوانه.
روی تخت کنار خودم دراز می کشم. برای دستم لالایی می خوانم تا خوابش ببرد، قبل از این که دلش تو را بخواهد....
#حمیدسلیمی
- ۷۲.۲k
- ۲۵ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط