پارت ۱۱
پارت ۱۱
ویلایی که جونگکوک در ججو داشت، درست کنار دریا بود.
وقتی وارد شدم، با دیدن منظرهی روبهرو نفس توی سینهام حبس شد.
_اینجا فوقالعادهست.
جونگکوک کنارم ایستاد.
_خوشحالی؟
لبخند زدم.
_خیلی.
برای چند روز خبری از نگهبان و اسلحه نبود.
صبحها کنار ساحل قدم میزدیم.
ظهرها غذا درست میکردیم.
و شبها روی تراس مینشستیم.
یک شب ازش پرسیدم:
_تا حالا عاشق شدی؟
ساکت شد.
_نه.
_چرا؟
نگاهش به دریا بود.
_چون برای موجودی مثل من، عاشق شدن یعنی پیدا کردن کسی که مرگش از مرگ خودت دردناکتر باشه.
قلبم لرزید.
_شاید عشق همیشه اینقدر ترسناک نباشه.
این بار نگاهم کرد.
_برای من هست.
ویلایی که جونگکوک در ججو داشت، درست کنار دریا بود.
وقتی وارد شدم، با دیدن منظرهی روبهرو نفس توی سینهام حبس شد.
_اینجا فوقالعادهست.
جونگکوک کنارم ایستاد.
_خوشحالی؟
لبخند زدم.
_خیلی.
برای چند روز خبری از نگهبان و اسلحه نبود.
صبحها کنار ساحل قدم میزدیم.
ظهرها غذا درست میکردیم.
و شبها روی تراس مینشستیم.
یک شب ازش پرسیدم:
_تا حالا عاشق شدی؟
ساکت شد.
_نه.
_چرا؟
نگاهش به دریا بود.
_چون برای موجودی مثل من، عاشق شدن یعنی پیدا کردن کسی که مرگش از مرگ خودت دردناکتر باشه.
قلبم لرزید.
_شاید عشق همیشه اینقدر ترسناک نباشه.
این بار نگاهم کرد.
_برای من هست.
- ۶۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط