The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت چهار.
ویو لیاـ
صبح با زنگ گوشی از خواب بیدار شدم
کشی به بدنم دادم و از جام بلند شدم
یه آب به سر و صورتم زدم موهامو مرتب کردم و برا صبحونه رفتم پایین
همه سر میز صبحونه بودن منم بی صدا کنارشون نشستم و بعد خوردن چند لقمه
قاشقمو گذاشتم کنار
لیا: بابا من دیشب کلی به شرکت فک کردم و به این نتیجه رسیدم که اگه همکاری با کیم میتونه شرکتو نجات بده انجامش بده
بابای لیا: دخترم دیشب یکم راجب شرکت کیم تحقیق کردم شرکت موفقیه
و کار کناش ازش راضین ولی هنوز دو دلم
لیا:بابا، نیازی به شک نیست. فعلاً فقط شرکت خودمون مهمه. اگه این همکاری میتونه اوضاع رو بهتر کنه، انجامش بده.
پدر لیا:باشه دخترم امروز میرم برا همکاری باهاشون حرف میزنم
لیا: خوبه
مادر لیا: حرفاتون راجب شرکتو بزارین برا بعد فعلا صبحونه تونو بخورین
ویو لیا
بعد از صبحونه، بابا رفت شرکت.
منم چون شیفتم دو ساعت دیگه شروع میشد، یه کم تو عمارت موندم و بعد آماده شدم و رفتم شرکت.
همین که رسیدم، متوجه شدم بابا تو دفترش نیست.
رفتم سمت منشی.
لیا: ببخشید، بابام کجاست
منشی: آقای مین برای صحبت درباره همکاری با شرکت کیم رفتن. گفتن شاید یکم دیر برگردن.
با شنیدن اسم شرکت کیم، یه دلشوره عجیب افتاد به جونم؛ ولی سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم.
رفتم تو دفترم و مشغول کار شدم.
(فلش بک به گفتگوی پدر لیاو پدر کایا)
پدر کایا: سلام آقای مین خوش اومدین برا همکاری قرار بود بیاین دیگه درسته
پدر لیا: بله آقای کیم برا همکاری اومدم
جزئیاتش رو قبلاً براتون ایمیل کرده بودم . نظرتون چی هست
پدر کایا: از اونجایی که شرکت من هم به همکاری نیاز داره قبولش میکنم
ولی خب شرط داره
پدر لیا: شرط تون چیه آقای کیم
پدر کایا:(پرونده ای رو میزاره روی میز)
این قرارداد یه شرط داره... اگه قبولش کنین، فقط کافیه این دو امضا پای قرارداد ثبت بشه. یک روز هم فرصت دارین بهش فکر کنین.
ویو پدر لیا: پرونده رو از رو میز بر دارشتمو درشو باز کردم خط اولو که خوندم خیلی محکم جلدشو بستم
پدر لیا: اق اقای کک کیم من بعدن تصمیم میگیرم
پدر کایا: مشکلی نداره یک روز بهتون وقت دادم بهش فک کنید
پدر لیا: از شرکت خارج میشه
(فلش بک به زمان حال)
ویو لیا: شب که شد، از شرکت برگشتم خونه.
در عمارت رو باز کردم و دیدم بابا، مامان، لوکا و بقیه تو پذیرایی نشستن و آروم با هم پچپچ میکنن.
همین که منو دیدن، همه ساکت شدن.
با تعجب نگاشون کردم، رفتم روی یکی از مبلها نشستم
لیا: میگید قضیه چیه یا نه؟
همه به هم دیگه نگاه کردن
لوکا: بگید
مامان لیا: پدرت میگه..
پدر لیا: نه خودت میگی..
لیا: بلخره یکی میگه یا قراره فقط هم دیگه رو پاس بدین
لوکا: بابا بنظرم خودت بگی بهتره
پدر لیا: هووف باشه خودم میگم
(قرار دادو میزاره رو میز)
لیا: پرونده رو برداشتم. همین که چشمم به خط اولش افتاد،یه چندثانیه خشکم زد و با شک قراد دارو روی میز گذاشتم و تعجب به بابا نگاه کردم..
لیا:بب.. بابا اینن.. این یعنی چی؟؟
.............🎀...........🌸..........🌷
خب خب قشنگا اینم از پارت چهار امیدوارم که خوشتون اومده باشه حتماً نظرتونو برام کامنت کنید🤗💋🌹
اسلاید دو به بعد شرکت کیم
(ملکه قلب من)
پارت چهار.
ویو لیاـ
صبح با زنگ گوشی از خواب بیدار شدم
کشی به بدنم دادم و از جام بلند شدم
یه آب به سر و صورتم زدم موهامو مرتب کردم و برا صبحونه رفتم پایین
همه سر میز صبحونه بودن منم بی صدا کنارشون نشستم و بعد خوردن چند لقمه
قاشقمو گذاشتم کنار
لیا: بابا من دیشب کلی به شرکت فک کردم و به این نتیجه رسیدم که اگه همکاری با کیم میتونه شرکتو نجات بده انجامش بده
بابای لیا: دخترم دیشب یکم راجب شرکت کیم تحقیق کردم شرکت موفقیه
و کار کناش ازش راضین ولی هنوز دو دلم
لیا:بابا، نیازی به شک نیست. فعلاً فقط شرکت خودمون مهمه. اگه این همکاری میتونه اوضاع رو بهتر کنه، انجامش بده.
پدر لیا:باشه دخترم امروز میرم برا همکاری باهاشون حرف میزنم
لیا: خوبه
مادر لیا: حرفاتون راجب شرکتو بزارین برا بعد فعلا صبحونه تونو بخورین
ویو لیا
بعد از صبحونه، بابا رفت شرکت.
منم چون شیفتم دو ساعت دیگه شروع میشد، یه کم تو عمارت موندم و بعد آماده شدم و رفتم شرکت.
همین که رسیدم، متوجه شدم بابا تو دفترش نیست.
رفتم سمت منشی.
لیا: ببخشید، بابام کجاست
منشی: آقای مین برای صحبت درباره همکاری با شرکت کیم رفتن. گفتن شاید یکم دیر برگردن.
با شنیدن اسم شرکت کیم، یه دلشوره عجیب افتاد به جونم؛ ولی سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم.
رفتم تو دفترم و مشغول کار شدم.
(فلش بک به گفتگوی پدر لیاو پدر کایا)
پدر کایا: سلام آقای مین خوش اومدین برا همکاری قرار بود بیاین دیگه درسته
پدر لیا: بله آقای کیم برا همکاری اومدم
جزئیاتش رو قبلاً براتون ایمیل کرده بودم . نظرتون چی هست
پدر کایا: از اونجایی که شرکت من هم به همکاری نیاز داره قبولش میکنم
ولی خب شرط داره
پدر لیا: شرط تون چیه آقای کیم
پدر کایا:(پرونده ای رو میزاره روی میز)
این قرارداد یه شرط داره... اگه قبولش کنین، فقط کافیه این دو امضا پای قرارداد ثبت بشه. یک روز هم فرصت دارین بهش فکر کنین.
ویو پدر لیا: پرونده رو از رو میز بر دارشتمو درشو باز کردم خط اولو که خوندم خیلی محکم جلدشو بستم
پدر لیا: اق اقای کک کیم من بعدن تصمیم میگیرم
پدر کایا: مشکلی نداره یک روز بهتون وقت دادم بهش فک کنید
پدر لیا: از شرکت خارج میشه
(فلش بک به زمان حال)
ویو لیا: شب که شد، از شرکت برگشتم خونه.
در عمارت رو باز کردم و دیدم بابا، مامان، لوکا و بقیه تو پذیرایی نشستن و آروم با هم پچپچ میکنن.
همین که منو دیدن، همه ساکت شدن.
با تعجب نگاشون کردم، رفتم روی یکی از مبلها نشستم
لیا: میگید قضیه چیه یا نه؟
همه به هم دیگه نگاه کردن
لوکا: بگید
مامان لیا: پدرت میگه..
پدر لیا: نه خودت میگی..
لیا: بلخره یکی میگه یا قراره فقط هم دیگه رو پاس بدین
لوکا: بابا بنظرم خودت بگی بهتره
پدر لیا: هووف باشه خودم میگم
(قرار دادو میزاره رو میز)
لیا: پرونده رو برداشتم. همین که چشمم به خط اولش افتاد،یه چندثانیه خشکم زد و با شک قراد دارو روی میز گذاشتم و تعجب به بابا نگاه کردم..
لیا:بب.. بابا اینن.. این یعنی چی؟؟
.............🎀...........🌸..........🌷
خب خب قشنگا اینم از پارت چهار امیدوارم که خوشتون اومده باشه حتماً نظرتونو برام کامنت کنید🤗💋🌹
اسلاید دو به بعد شرکت کیم
- ۱.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط