پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋
پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋
ویو آت
زنگ خورد و من و جیا رفتیم سمت سلف. غذا گرفتیم و نشستیم سر میز.
هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که همون پسره اومد و کنارم ایستاد.
ات: چته؟ چی میخوای باز؟
ته: خیلی بیادبیها!
ات: از تو باادبتر هستم.
ته: اینجا همه از من میترسن. تو هم بهتره تو رفتارت دقت کنی.
ات: من مثل همه نیستم.
ته: معلومه... پرویی.
ات: خودتی!
ته: ببین...
ات: ها؟ چی ببینم؟
ته: تو این...
کوکی: بسه دیگه! ته، بریم.
ته با نگاه سردی بهم خیره شد.
ته: بعداً به حسابت میرسم.
ات: آمادهام.
ته سری تکون داد و همراه کوکی رفت.
ویو آت
بعد از غذا دوباره رفتیم کلاس.
بالاخره کلاسها تموم شد و برگشتم خونه.
رفتم حموم، آماده شدم و لباس کارم رو پوشیدم.
وضعیت مالیمون با اینکه خوب بود ولی میرفتم سرکار
کیفم رو برداشتم و راه افتادم سمت محل کار.
ویو رستوران
وقتی وارد شدم، رئیس با دیدنم گفت:
رئیس: آت، دیر اومدی.
ات: ببخشید رئیس، ترافیک بود.
رئیس: عیبی نداره.
ات: ممنون.
رئیس: امروز یه مشتری ویژه داریم. حواست باشه.
ات: چشم.
ویو ته
بعد از برگشتن به خونه، اعضا بهم زنگ زدن.
نامجون: ته، بریم رستوران؟
ته: الان؟ چه رستورانی؟
جین: خودت بیا، اونجا تصمیم میگیریم.
آماده شدم، لباس شیک پوشیدم و عطر زدم و با ماشین راه افتادم.
وقتی رسیدم، اعضا رو دیدم.
اعضا: سلام داداش! چطوری؟
ته: سلام. خوبم. بریم تو.
اعضا: بریم.
وارد رستوران شدیم و یه میز انتخاب کردیم.
چون گارسون رو پیدا نکردیم، رفتیم سمت صندوق تا سفارش بدیم.
ته: ببخشید، خانم...
ویو آت
داشتم ظرفها رو میشستم که صدایی آشنا شنیدم.
سرم رو بلند کردم و وقتی طرف رو دیدم، با تعجب نگاش کردم.
ات: بله؟
ته: تو اینجا چی کار میکنی؟
ات: چرا هر جا هستم تو هم هستی؟ من اینجا کار میکنم.
ته: منم با دوستام اومدم غذا بخورم.
ات: خب سفارش بده و برو بشین. غذا رو براتون میارن.
ته: این چه طرز حرف زدنه؟
ات: وای... فقط سفارشت رو بده و برو!
ته با خندهی کوتاهی گفت:
ته: اگه رئیست بفهمه با مشتری اینجوری حرف میزنی، چی میگه؟
ات: وای! سفارش بده برو دیگه.
ته: حتماً.
ویو ته
سفارش رو دادیم و رفتیم سر میز.
چند دقیقه بعد، نامجون با کنجکاوی پرسید:
نامجون: ته، چته؟ چرا انقدر به اون دختر گیر میدی؟
ته: یه کم باهاش بازی میکنم بعد تموم
جین: یعنی میخوای عاشق خودت شه
ته: شاید.
جیهوپ: فقط زیاد کاری نکن
ته: کاریت نباشه.
جین: دختر خوبیه. حیفه اذیتش کنی.
ته: من کارمو بلدم.
همون لحظه آت با غذاها اومد.
ات: بفرمایید، اینم غذا.
جین: خیلی خیلی ممنون!
ات: خواهش میکنم، نوش جونتون.
ته: ممنونم.
ات: خواهش.
و رفت.
ویو ته
غذا واقعاً خوشمزه بود.
بعد از اینکه غذا خوردیم، رفتیم سمت صندوق تا حساب کنیم.
ته: بفرمایید.
ات: رمز؟
ته چند لحظه مکث کرد.
ته: ...
ات: خب؟
ته: بفرمایید.
بعد از پرداخت، از رستوران خارج شدیم.
ویو آت
وای... خسته شدم.
رفتم سمت رئیس.
ات: رئیس، میشه من زودتر برم خونه؟
رئیس: آره، حتماً. خداحافظ.
ات: خداحافظ.
به خونه برگشتم، شام خوردم و خیلی زود خوابم برد.
ویو ته
وقتی به خونه رسیدم، هنوز ذهنم درگیر اون دختر بود.
دختر عجیبی بود...
نه مثل بقیه ازم میترسید، نه سعی میکرد خودش رو بهم نزدیک کنه.
با خودم گفتم:
ته: دختر خوبیه... ولی به من ربطی نداره.
چند لحظه سکوت کردم.
ته: هان!
هان: بله آقا؟
ته: در مورد جانگ آت تحقیق کن. هر چی پیدا کردی سریع بهم بگو.
هان: چشم آقا.
چند ساعت بعد، هان برگشت.
هان: آقا...
ته: چی شد؟
هان: اسمش جانگ آته. هفده سالشه. پدر و مادرش خارج از کشور زندگی میکنن و خودش زندگی معمولی ولی نسبتاً شیکی داره.
ته: همین؟
هان: بقیه اطلاعاتش... به طرز عجیبی پیدا نمیشه.
ته: یعنی چی؟
هان: واقعاً نمیدونیم. انگار اطلاعات بیشتری ازش وجود نداره.
ته چند لحظه ساکت موند.
ته: خوبه. برو.
هان: چشم.
ویو ته
بعد از رفتن هان، روی تخت نشستم.
چرا اطلاعات زندگی این دختر اینقدر ناقصه؟
چرا هر چی بیشتر میخوام بدونم، کمتر میفهمم؟
با کلی فکر و سؤال، بالاخره خوابم برد...
ادامه دارد... 🦋
دوستان به شرطا برسونید
شرط ۸ لایک 🫰
اسلاید اول لباس ات
ویو آت
زنگ خورد و من و جیا رفتیم سمت سلف. غذا گرفتیم و نشستیم سر میز.
هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که همون پسره اومد و کنارم ایستاد.
ات: چته؟ چی میخوای باز؟
ته: خیلی بیادبیها!
ات: از تو باادبتر هستم.
ته: اینجا همه از من میترسن. تو هم بهتره تو رفتارت دقت کنی.
ات: من مثل همه نیستم.
ته: معلومه... پرویی.
ات: خودتی!
ته: ببین...
ات: ها؟ چی ببینم؟
ته: تو این...
کوکی: بسه دیگه! ته، بریم.
ته با نگاه سردی بهم خیره شد.
ته: بعداً به حسابت میرسم.
ات: آمادهام.
ته سری تکون داد و همراه کوکی رفت.
ویو آت
بعد از غذا دوباره رفتیم کلاس.
بالاخره کلاسها تموم شد و برگشتم خونه.
رفتم حموم، آماده شدم و لباس کارم رو پوشیدم.
وضعیت مالیمون با اینکه خوب بود ولی میرفتم سرکار
کیفم رو برداشتم و راه افتادم سمت محل کار.
ویو رستوران
وقتی وارد شدم، رئیس با دیدنم گفت:
رئیس: آت، دیر اومدی.
ات: ببخشید رئیس، ترافیک بود.
رئیس: عیبی نداره.
ات: ممنون.
رئیس: امروز یه مشتری ویژه داریم. حواست باشه.
ات: چشم.
ویو ته
بعد از برگشتن به خونه، اعضا بهم زنگ زدن.
نامجون: ته، بریم رستوران؟
ته: الان؟ چه رستورانی؟
جین: خودت بیا، اونجا تصمیم میگیریم.
آماده شدم، لباس شیک پوشیدم و عطر زدم و با ماشین راه افتادم.
وقتی رسیدم، اعضا رو دیدم.
اعضا: سلام داداش! چطوری؟
ته: سلام. خوبم. بریم تو.
اعضا: بریم.
وارد رستوران شدیم و یه میز انتخاب کردیم.
چون گارسون رو پیدا نکردیم، رفتیم سمت صندوق تا سفارش بدیم.
ته: ببخشید، خانم...
ویو آت
داشتم ظرفها رو میشستم که صدایی آشنا شنیدم.
سرم رو بلند کردم و وقتی طرف رو دیدم، با تعجب نگاش کردم.
ات: بله؟
ته: تو اینجا چی کار میکنی؟
ات: چرا هر جا هستم تو هم هستی؟ من اینجا کار میکنم.
ته: منم با دوستام اومدم غذا بخورم.
ات: خب سفارش بده و برو بشین. غذا رو براتون میارن.
ته: این چه طرز حرف زدنه؟
ات: وای... فقط سفارشت رو بده و برو!
ته با خندهی کوتاهی گفت:
ته: اگه رئیست بفهمه با مشتری اینجوری حرف میزنی، چی میگه؟
ات: وای! سفارش بده برو دیگه.
ته: حتماً.
ویو ته
سفارش رو دادیم و رفتیم سر میز.
چند دقیقه بعد، نامجون با کنجکاوی پرسید:
نامجون: ته، چته؟ چرا انقدر به اون دختر گیر میدی؟
ته: یه کم باهاش بازی میکنم بعد تموم
جین: یعنی میخوای عاشق خودت شه
ته: شاید.
جیهوپ: فقط زیاد کاری نکن
ته: کاریت نباشه.
جین: دختر خوبیه. حیفه اذیتش کنی.
ته: من کارمو بلدم.
همون لحظه آت با غذاها اومد.
ات: بفرمایید، اینم غذا.
جین: خیلی خیلی ممنون!
ات: خواهش میکنم، نوش جونتون.
ته: ممنونم.
ات: خواهش.
و رفت.
ویو ته
غذا واقعاً خوشمزه بود.
بعد از اینکه غذا خوردیم، رفتیم سمت صندوق تا حساب کنیم.
ته: بفرمایید.
ات: رمز؟
ته چند لحظه مکث کرد.
ته: ...
ات: خب؟
ته: بفرمایید.
بعد از پرداخت، از رستوران خارج شدیم.
ویو آت
وای... خسته شدم.
رفتم سمت رئیس.
ات: رئیس، میشه من زودتر برم خونه؟
رئیس: آره، حتماً. خداحافظ.
ات: خداحافظ.
به خونه برگشتم، شام خوردم و خیلی زود خوابم برد.
ویو ته
وقتی به خونه رسیدم، هنوز ذهنم درگیر اون دختر بود.
دختر عجیبی بود...
نه مثل بقیه ازم میترسید، نه سعی میکرد خودش رو بهم نزدیک کنه.
با خودم گفتم:
ته: دختر خوبیه... ولی به من ربطی نداره.
چند لحظه سکوت کردم.
ته: هان!
هان: بله آقا؟
ته: در مورد جانگ آت تحقیق کن. هر چی پیدا کردی سریع بهم بگو.
هان: چشم آقا.
چند ساعت بعد، هان برگشت.
هان: آقا...
ته: چی شد؟
هان: اسمش جانگ آته. هفده سالشه. پدر و مادرش خارج از کشور زندگی میکنن و خودش زندگی معمولی ولی نسبتاً شیکی داره.
ته: همین؟
هان: بقیه اطلاعاتش... به طرز عجیبی پیدا نمیشه.
ته: یعنی چی؟
هان: واقعاً نمیدونیم. انگار اطلاعات بیشتری ازش وجود نداره.
ته چند لحظه ساکت موند.
ته: خوبه. برو.
هان: چشم.
ویو ته
بعد از رفتن هان، روی تخت نشستم.
چرا اطلاعات زندگی این دختر اینقدر ناقصه؟
چرا هر چی بیشتر میخوام بدونم، کمتر میفهمم؟
با کلی فکر و سؤال، بالاخره خوابم برد...
ادامه دارد... 🦋
دوستان به شرطا برسونید
شرط ۸ لایک 🫰
اسلاید اول لباس ات
- ۵۰
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط