داستان سوم کریستین و لوکاس
داستان سوم: کریستین و لوکاس
جادوگر پیر(کریستین) در کلبه ی کوچکش در جنگل مشغول به کار بر روی سنگ کیمیا بود. اما هنوز جواب نگرفته بود. نیمه های شب بود که در نواخته شد. کریستین میدانست کیست. بشکنی زد و در باز شد. لوکاس، دوست خون آشام ۵۰۰ ساله اش وارد منزل شد. جنازه ی یک آهوی جوان روی شانه اش بود. روی نیمکت پشت میز(که یک لایه گرد و غبار روی آن بود) نشست. جسد آهو را روی میز انداخت و با خستگی به کریستین گفت:
سلام پیرمرد.
کریستین چپقش را روشن کرد و گفت:
سلام لوکاس عزیزم. قهوه میخوای؟
_کریستین، تو همیشه اینو از من میپرسی. نه من فقط خون میخورم. آدم ها شانس آوردن که من خونآشام مهربونیم. خون این آهو یه طعم شور و شیرین و علفی داره. بر عکس قهوه که در دهان من مزه ی گنداب میده.
گردن آهو را شکست و شروع به مکیدن شاهرگ های آن کرد. کریستین رویش را از این صحنه برگرداند. وقتی که نوشیدن لوکاس تمام شد از کریستین پرسید:
راستی از اکسیر جاودانگیت چه خبر؟
_هنوز کامل نشده یه عنصر دیگه میخواد.
_ کریستین، تا حالا بهت درباره ی نحوه ی به وجود آمدن خون آشام ها گفتم؟
_نه.
_پس گوش بده. هزاران سال قبل، قبل از اینکه رابطه انسان ها با خدا مثل الان کمرنگ تر بشه، اونها از خدا خواستند که نامیرا بشن. خدا به اون ها گفت که این کار عاقبت خوبی نخواهد داشت. اما اون ها اصرار کردن. اوایل هیچکسی ناراضی نبود، تا اینکه آدم ها هی زاد و ولد کردن و بیشتر و بیشتر شدن تا اینکه غذا کم شد. اونها کم کم شروع به خوردن همدیگه کردن. عده ای خوردن، عده ای خورده شدن، عده ای نه خوردن نه خورده شدن و اونها از خدا خواستن تا دوباره مرگ رو بین انسان ها برگردونه. اونهایی که آدمخواری کردن و نمردن تبدیل به خون آشام شدن. البته من از نوادگان اونها هستم. و اینطور خون آشام ها به وجود آمدن. میدونی چیه کریستین، موندن تا همیشه توی این دنیا چیز قشنگی نیست.
کریستین نفس عمیقی کشید و گفت: خودمم فهمیده بودم.
_خوب پس چرا پیدا کردن کیمیا رو رها نمیکنی؟
_لوکاس عزیز...طبع کنجکاو آدمیزاد و طَمَعِش اون رو همیشه به سمت نداشته هاش میکشونه...
لوکاس نفس عمیقی کشید و گفت: نزدیک صبحه... میدونی بزرگترین آرزوم دیدن طلوع خورشیده... سالهاست که خون هیچ آدمی رو نخوردم... در واقع از بچگیه که نخوردم... دلم میخواست آدم بشم اما چه حیف... راستش رو بگم...دلم میخواست یه فنجون دمنوش با تو بخورم... از زنده موندن زیاد خسته شدم کریستین... میخوام کمکم کنی و من رو به تنها آرزوم برسونی...
کریستین پک عمیقی به چپقش زد و گفت: نکنه میخوای طلوع خورشید رو ببینی؟
لوکاس لبخند محزونی زد و گفت: آره...
کریستین با خنده سرش را تکان داد و گفت: من تو خودکشیت بهت کمک نمیکنم... تو میتونی زنده بمونی...
بارقه ای از نور خورشید به درون منزل جادوگر و روی دست خون آشام تابید. پوست دست لوکاس جلز و ولزی کرد و سوخت. کریستین به سرعت پرده ها را کشید و گفت: من تو خودکشیت شریک نمیشم...
لوکاس با نگاهش خسته گفت: تا طلوع چیزی نمونده و من ازت میخوام که کمکم کنی. تو میتونی با خاکستر من کیمیای اصلی رو بسازی. خودتم اینو میدونی.
کریستین لحظه ای وسوسه شد اما به خودش آمد و گفت: امکان نداره و اگه بیشتر از این اصرار کنی، تو رو تبدیل به یه وزغ چاق و گنده میکنم...
اما لوکاس تصمیمش را گرفته بود. به طرف در رفت و آن را باز کرد. کریستین از جادویش استفاده کرد و در را بست. با عصبانیت گفت: چرا؟
_خسته ام کریستین. میخوام تموم شه.
کریستین چپقش را کنار گذاشت و گفت: خوب اگه تو اینطور میخوای...
_ این خواسته ی دوستته...
کریستین به سمت خون آشام رفت. دستش را گرفت و در کلبه را باز کرد. لوکاس با شعف وصف ناپذیری طلوع خورشید را نگریست و آرام آرام سوخت. در تمام این مدت کریستین با دیدن سوختن دوستش اشک میریخت. وقتی که لوکاس به طور کامل به تلی از خاکستر تبدیل شد، کریستین نسیم را خبر کرد و خاکستر دوستش را به باد داد. به کلبه اش بازگشت و چپق دیگری چاق کرد. او تصمیمش را گرفت. دیگر دنبال کیمیای اصلی نبود. مرگ لوکاس زیباترین لحظه ای از زندگی اش بود که تا به حال دیده بود.
برگرفته از کتاب: در آغوش خدا
نویسنده: سعیده انصاریان
با اندکی تغییر
خوشتون اومد؟
جادوگر پیر(کریستین) در کلبه ی کوچکش در جنگل مشغول به کار بر روی سنگ کیمیا بود. اما هنوز جواب نگرفته بود. نیمه های شب بود که در نواخته شد. کریستین میدانست کیست. بشکنی زد و در باز شد. لوکاس، دوست خون آشام ۵۰۰ ساله اش وارد منزل شد. جنازه ی یک آهوی جوان روی شانه اش بود. روی نیمکت پشت میز(که یک لایه گرد و غبار روی آن بود) نشست. جسد آهو را روی میز انداخت و با خستگی به کریستین گفت:
سلام پیرمرد.
کریستین چپقش را روشن کرد و گفت:
سلام لوکاس عزیزم. قهوه میخوای؟
_کریستین، تو همیشه اینو از من میپرسی. نه من فقط خون میخورم. آدم ها شانس آوردن که من خونآشام مهربونیم. خون این آهو یه طعم شور و شیرین و علفی داره. بر عکس قهوه که در دهان من مزه ی گنداب میده.
گردن آهو را شکست و شروع به مکیدن شاهرگ های آن کرد. کریستین رویش را از این صحنه برگرداند. وقتی که نوشیدن لوکاس تمام شد از کریستین پرسید:
راستی از اکسیر جاودانگیت چه خبر؟
_هنوز کامل نشده یه عنصر دیگه میخواد.
_ کریستین، تا حالا بهت درباره ی نحوه ی به وجود آمدن خون آشام ها گفتم؟
_نه.
_پس گوش بده. هزاران سال قبل، قبل از اینکه رابطه انسان ها با خدا مثل الان کمرنگ تر بشه، اونها از خدا خواستند که نامیرا بشن. خدا به اون ها گفت که این کار عاقبت خوبی نخواهد داشت. اما اون ها اصرار کردن. اوایل هیچکسی ناراضی نبود، تا اینکه آدم ها هی زاد و ولد کردن و بیشتر و بیشتر شدن تا اینکه غذا کم شد. اونها کم کم شروع به خوردن همدیگه کردن. عده ای خوردن، عده ای خورده شدن، عده ای نه خوردن نه خورده شدن و اونها از خدا خواستن تا دوباره مرگ رو بین انسان ها برگردونه. اونهایی که آدمخواری کردن و نمردن تبدیل به خون آشام شدن. البته من از نوادگان اونها هستم. و اینطور خون آشام ها به وجود آمدن. میدونی چیه کریستین، موندن تا همیشه توی این دنیا چیز قشنگی نیست.
کریستین نفس عمیقی کشید و گفت: خودمم فهمیده بودم.
_خوب پس چرا پیدا کردن کیمیا رو رها نمیکنی؟
_لوکاس عزیز...طبع کنجکاو آدمیزاد و طَمَعِش اون رو همیشه به سمت نداشته هاش میکشونه...
لوکاس نفس عمیقی کشید و گفت: نزدیک صبحه... میدونی بزرگترین آرزوم دیدن طلوع خورشیده... سالهاست که خون هیچ آدمی رو نخوردم... در واقع از بچگیه که نخوردم... دلم میخواست آدم بشم اما چه حیف... راستش رو بگم...دلم میخواست یه فنجون دمنوش با تو بخورم... از زنده موندن زیاد خسته شدم کریستین... میخوام کمکم کنی و من رو به تنها آرزوم برسونی...
کریستین پک عمیقی به چپقش زد و گفت: نکنه میخوای طلوع خورشید رو ببینی؟
لوکاس لبخند محزونی زد و گفت: آره...
کریستین با خنده سرش را تکان داد و گفت: من تو خودکشیت بهت کمک نمیکنم... تو میتونی زنده بمونی...
بارقه ای از نور خورشید به درون منزل جادوگر و روی دست خون آشام تابید. پوست دست لوکاس جلز و ولزی کرد و سوخت. کریستین به سرعت پرده ها را کشید و گفت: من تو خودکشیت شریک نمیشم...
لوکاس با نگاهش خسته گفت: تا طلوع چیزی نمونده و من ازت میخوام که کمکم کنی. تو میتونی با خاکستر من کیمیای اصلی رو بسازی. خودتم اینو میدونی.
کریستین لحظه ای وسوسه شد اما به خودش آمد و گفت: امکان نداره و اگه بیشتر از این اصرار کنی، تو رو تبدیل به یه وزغ چاق و گنده میکنم...
اما لوکاس تصمیمش را گرفته بود. به طرف در رفت و آن را باز کرد. کریستین از جادویش استفاده کرد و در را بست. با عصبانیت گفت: چرا؟
_خسته ام کریستین. میخوام تموم شه.
کریستین چپقش را کنار گذاشت و گفت: خوب اگه تو اینطور میخوای...
_ این خواسته ی دوستته...
کریستین به سمت خون آشام رفت. دستش را گرفت و در کلبه را باز کرد. لوکاس با شعف وصف ناپذیری طلوع خورشید را نگریست و آرام آرام سوخت. در تمام این مدت کریستین با دیدن سوختن دوستش اشک میریخت. وقتی که لوکاس به طور کامل به تلی از خاکستر تبدیل شد، کریستین نسیم را خبر کرد و خاکستر دوستش را به باد داد. به کلبه اش بازگشت و چپق دیگری چاق کرد. او تصمیمش را گرفت. دیگر دنبال کیمیای اصلی نبود. مرگ لوکاس زیباترین لحظه ای از زندگی اش بود که تا به حال دیده بود.
برگرفته از کتاب: در آغوش خدا
نویسنده: سعیده انصاریان
با اندکی تغییر
خوشتون اومد؟
- ۱.۸k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط