داستان دومآینه
داستان دوم:آینه
طبق معمول هر روز صبح، از خواب بیدار شد. به دستشویی رفت. دست و صورتش را شست. وقتی که با حوله ی آبی کمرنگش صورتش را خشک کرد با نگاه کوچکی به آینه متوجه شد که صورتش چقدر سفید و تمیز شده است. هنوز هوا تاریک بود. سرش را پایین انداخت و خواست از دستشویی بیرون برود. دیگر نمیخواست وسوسه ی نگاه کردن در آینه بر او غلبه کند. ولی انگار صدایش میکرد. دستگیره ی در را چرخاند باز هم صدا شنید. در را نیمه باز کرده بود و همچنان ندای آینه را می شنید. دیگر نتوانست تحمل کند. در را بست و دوباره به طرف آینه برگشت. به تصویرش نگاه کرد. چقدر به نظرش زیبا بود. چه زیبایی مسحور کننده ای! هر کاری که او می کرد تصویر زیبایش هم برایش انجام میداد. او قشنگ ترین فردی بود که در تمام عمرش دیده بود. با لبخند زیبایی به انعکاس گفت:
سلام! صبح بخیر! امروز هم دوباره گرفتارت شدم.
بازتاب هم همین هارا تکرار کرد.
_بالاخره کی می خواهی حرفی غیر از حرف های من بزنی؟ تو کجا هستی؟ میخواهم لمست کنم.
وقتی که دوباره حرف هایش را شنید گفت:
باشد من خودم به جای تو حرف میزنم.
_باید حصار بینمان را بشکنی تا به من برسی. من آینه هستم، مرا بشکن.
_چه طور تو را بشکنم؟! تو برای من عزیزترینی!
_مرا بشکن تا به من برسی. اینجا همه چیز زیباست. همه چیز هست.
_من هیچ یک از آن ها را نمیخواهم. من تو را میخواهم.
دیگر نمیدانست که چه کسی صدایش میکند. خودش بود یا آینه؟ فقط میخواست به این عطش خاتمه دهد. یک قدم جلو رفت تا سرش دقیقا مقابل آینه قرار گرفت. با سرش به طرف آن هجوم برد و شیشه ی آن را خرد کرد. روی زمین افتاد و خون از سرش جاری شد. بعد از چند دقیقه دیگر نفس نمیکشید. در این لحظات صد ها صدا از صد ها تکه شیشه ی خرد شده گفت: بالاخره مرا شکستی!
برگرفته از کتاب: در آغوش خدا
نویسنده: سعیده انصاریان
با اندکی تغییر
خوشتون اومد؟
طبق معمول هر روز صبح، از خواب بیدار شد. به دستشویی رفت. دست و صورتش را شست. وقتی که با حوله ی آبی کمرنگش صورتش را خشک کرد با نگاه کوچکی به آینه متوجه شد که صورتش چقدر سفید و تمیز شده است. هنوز هوا تاریک بود. سرش را پایین انداخت و خواست از دستشویی بیرون برود. دیگر نمیخواست وسوسه ی نگاه کردن در آینه بر او غلبه کند. ولی انگار صدایش میکرد. دستگیره ی در را چرخاند باز هم صدا شنید. در را نیمه باز کرده بود و همچنان ندای آینه را می شنید. دیگر نتوانست تحمل کند. در را بست و دوباره به طرف آینه برگشت. به تصویرش نگاه کرد. چقدر به نظرش زیبا بود. چه زیبایی مسحور کننده ای! هر کاری که او می کرد تصویر زیبایش هم برایش انجام میداد. او قشنگ ترین فردی بود که در تمام عمرش دیده بود. با لبخند زیبایی به انعکاس گفت:
سلام! صبح بخیر! امروز هم دوباره گرفتارت شدم.
بازتاب هم همین هارا تکرار کرد.
_بالاخره کی می خواهی حرفی غیر از حرف های من بزنی؟ تو کجا هستی؟ میخواهم لمست کنم.
وقتی که دوباره حرف هایش را شنید گفت:
باشد من خودم به جای تو حرف میزنم.
_باید حصار بینمان را بشکنی تا به من برسی. من آینه هستم، مرا بشکن.
_چه طور تو را بشکنم؟! تو برای من عزیزترینی!
_مرا بشکن تا به من برسی. اینجا همه چیز زیباست. همه چیز هست.
_من هیچ یک از آن ها را نمیخواهم. من تو را میخواهم.
دیگر نمیدانست که چه کسی صدایش میکند. خودش بود یا آینه؟ فقط میخواست به این عطش خاتمه دهد. یک قدم جلو رفت تا سرش دقیقا مقابل آینه قرار گرفت. با سرش به طرف آن هجوم برد و شیشه ی آن را خرد کرد. روی زمین افتاد و خون از سرش جاری شد. بعد از چند دقیقه دیگر نفس نمیکشید. در این لحظات صد ها صدا از صد ها تکه شیشه ی خرد شده گفت: بالاخره مرا شکستی!
برگرفته از کتاب: در آغوش خدا
نویسنده: سعیده انصاریان
با اندکی تغییر
خوشتون اومد؟
- ۲.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط