◦•●◉✿ پارت بیست و هفتم ✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت بیست و هفتم ✿◉●•◦
آنیا رفت خونه، دیگه خسته نبود .
لوید : سلام 🤗
یور : سلام چه خبر؟
آنیا : از امتحان؟
یا
از کلاس جدید؟
یا
از حرف زدن درمورد حسی که روز اول مدرسه داشتیم؟
لوید : همشو دونه دونه بگو 😊
یور : تا تو شروع کنی من برم چایی بیارم ☺
آنیا : باشه.
خب.....
.....
آنیا شروع کرد به تعریف کردن.
تقریبا ساعت چهار بود...
زنگ در خورد.
یور : کیه؟ 🤔
لوید : بزار من درو باز میکنم .
لوید رفت درو باز کرد .
دید هندلر و رئیس یور اونجان.
هندلر : سلام 🤗
رئیس یور : سلام 🤗
لوید : اوه خیلی خوش اومدید 🥰
یور : همممم😃 خوش اومدید 🥰
بعد از چند دقیقه گپ زدن رفتن سر اصل قضیه 💯
هندلر : ما میخوایم باهم ازدواج کنیم 😌
رئیس یور (نمیدونم اسمشو): آره باحاله.
رئیس قاتلا با رئیس جاسوسا 🔥
یور : آره خیلی خوبه تبریک میگم ☺
لوید : اوه آره عالیه 😉
هندلر : خب دیگه 🤭
مزاحمتون شدیم دوباره بهتون سر میزنیم.
رئیس یور : خدافظ.
یور و لوید : خدافظ ☺
....
تقریبا ساعت پنج و نیم بود...
آنیا رفت خونه، دیگه خسته نبود .
لوید : سلام 🤗
یور : سلام چه خبر؟
آنیا : از امتحان؟
یا
از کلاس جدید؟
یا
از حرف زدن درمورد حسی که روز اول مدرسه داشتیم؟
لوید : همشو دونه دونه بگو 😊
یور : تا تو شروع کنی من برم چایی بیارم ☺
آنیا : باشه.
خب.....
.....
آنیا شروع کرد به تعریف کردن.
تقریبا ساعت چهار بود...
زنگ در خورد.
یور : کیه؟ 🤔
لوید : بزار من درو باز میکنم .
لوید رفت درو باز کرد .
دید هندلر و رئیس یور اونجان.
هندلر : سلام 🤗
رئیس یور : سلام 🤗
لوید : اوه خیلی خوش اومدید 🥰
یور : همممم😃 خوش اومدید 🥰
بعد از چند دقیقه گپ زدن رفتن سر اصل قضیه 💯
هندلر : ما میخوایم باهم ازدواج کنیم 😌
رئیس یور (نمیدونم اسمشو): آره باحاله.
رئیس قاتلا با رئیس جاسوسا 🔥
یور : آره خیلی خوبه تبریک میگم ☺
لوید : اوه آره عالیه 😉
هندلر : خب دیگه 🤭
مزاحمتون شدیم دوباره بهتون سر میزنیم.
رئیس یور : خدافظ.
یور و لوید : خدافظ ☺
....
تقریبا ساعت پنج و نیم بود...
- ۱۹۹
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط