{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

◦•●◉✿ پارت بیست و ششم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت بیست و ششم✿◉●•◦
آنیا از کلاس خارج شد اما بکی رو ندید 👀
شروع کرد به گشتن تا یه دفعه یه نفر از پشت دستشو گذاشت رو شونش..
... : پخخخخخخ😂😂
آنیا : اااااا 😰
بکی : 😂😂😂
آنیا : زهر ترک شدم ❤️‍🩹
بکی : امتحانو چیکار کردی؟؟
آنیا : نمیدونم 🫤
بکی : فردا جوابش میاد 😪
آنیا : زنگ بعدی چی داریم 🧐
بکی : زنگ بعدی میخوان کلاسامونو عوض کنن 🙂‍↕️
آنیا : خداکنه بریم تو یه کلاس خوب 😮‍💨
بکی : 🥹
....
زنگ خورد....
آقای هندرسون : خیلی خب بیاید...
کلاس ما اینه ---
همه ی بچه ها شگفت زده شده بودن 🤩
آنیا : وای اینجا خیلی خوبه 😍
بکی : آره 😎
این بهترین کلاسه .
آنیا : خیلی دلم میخواد ببینم ساختمان خوابگاه چجوریه 🤗
بکی : من رفتم ببینم نزاشتن، گفتن کلاس اولی ها نمیتونن بیان داخل خوابگاه 😭
آنیا : یعنی چی 🥺😢
بکی : قانون عوض شده 😮‍💨
من تا الان فقط دوبار تو خوابگاه موندم .
آنیا : 😭😭
آقای هندرسون : خیلی خب مثل کلاس قبل سر جاتون بشینید ، صندلی ها چیدمان شون همونن 🤌
.....
همه ی بچه ها نشستن 🙇‍♂️🙇‍♀️
آقای هندرسون : خب حالا میخوایم یکم باهم صحبت کنیم 😌
درمورد حستون روز اول مدرسه که اومدین 🤠
.....
بچه ها شروع کردن به صحبت کردن.
زنگ خورد بچه ها رفتن خونه....
دیدگاه ها (۱)

◦•●◉✿ پارت بیست و هفتم ✿◉●•◦آنیا رفت خونه، دیگه خسته نبود . ...

عکس آنیا اسلاید دوم. ◦•●◉✿ پارت بیست و پنجم ✿◉●•◦آنیا : با ی...

◦•●◉✿ پارت دوم✿◉●•◦آنیا و بکی وقتی به کلاس رسیدند سریع روی ن...

عشق خواهر برادری *پارت ۳*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط