{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان راز ناشناخته

رمان راز ناشناخته
part:2۳
چند روز بعد
هیونا:(هیون کار داری؟)
هیونجین:(چیشده؟مثله اینکه خوشگل من حوصلش سر رفته؟)
هیونا:(اوهوم حوصلم خیلی سر رفته)
هیونجین:(پس پاشو آماده شو تا بریم شهربازی)
هیونا:(واقعااا؟)
هیونجین:(آرههه عزیزم)*لبخند*
یه بوسه روی لبام کاشت
رفتم تا آماده بشم یه استایل خیلی قشنگ زدم و رفتم پایین
هیونا:(قبول نیست)
هیونجین:(چی قبول نیست؟)
هیونا:(خیلی خوشگل شدیییی)
هیون خنده ای کرد و به طرفم اومد و پای گوشم زمزمه کرد
هیونجین:(بده که خوشگلم)
صورتم و به طرفش بردم و گفتم:(بد که نیست ولی خب باید فقط برای من خوشگل باشی اون موقع بقیه ازم میدزدنت)
هیونجین خنده ای کرد و گفت:(نگران نباش من فقط برای خودتم،چشمم جز تو کسیو نمیبینه)
ضربه ای روی بینیم زد
هیونجین:(حالا بریم؟)
هیونا:(بریمممم)
سوار ماشین شدیم و چند دقیقه ای داخل راه بودیم تا رسیدیم شهربازی
هیونجین:(خب اول کدوم و سوار شیم؟)
هیونا:(بریم تونل وحشت؟)
هیونجین:(نمیترسی؟)
هیونا:(من و ترس؟امکان ندارههه)
هیون خنده ای کرد و دستم و گرفت تا به سمت تونل وحشت حرکت کنیم
بعد از اینکه بلیط ها رو گرفتیم ایندفعه نوبت ما بود که وارد بشیم
هیونجین:(مطمئنی نمیترسی هیونا؟میخوای برگردیم؟)
هیونا:(نه بابا معلومه که نمی‌ترسم بریمممم)
وارد تونل شدیم همه جا تاریک بود که یهویی یه چیز اومد جلوی صورتم که جیغی کشیدم
سریع دست هیون و گرفتم و خودم و توی بغلش قائم کردم
هیون شروع کرد به خندیدن
هیونا:(هیوننننن!الان خیلی خنده داره؟)
هیونجین:(مگه من بهت نگفتم می‌ترسی یا نه بچه؟)
با دستش موهام و بهم ریخته کرد
هیونا:(خب چیکار کنم اون یه لحظه پرید توی صورتم)*قیافش و مظلوم کرد*
هیونجین:(باشه بیا برگردیم تا بیشتر از این نترسیدی)*خنده*
هیونا:(هیییی هیون نخند)
از تونل وحشت بیرون اومدیم و تصمیم گرفتیم که بریم سوار چرخ و فلک بشیم
هیونجین:(از ارتفاع که نمیترسی؟)
هیونا:(نه نمیترسم)
هیون دست من و گرفت با هم سوار چرخ و فلک شدیم
هیونجین:(تنها وسیله ای که از شهربازی دوست دارم چرخ و فلکه،چون وقتی به اوجش میرسه قشنگ میشه کل سئول و تماشا کرد)
هیونا:(اوهوم)
الان دقیقا به اوج چرخ و فلک رسیده بودن و کل سئول زیر پاشون دیده می‌شد
هیونجین:(هیونا؟)
هیونا:(بله؟)
هیونجین:(چشمات و ببند)
هیونا:(چرا؟)
هیونجین:(تو ببند تا بهت بگم)
چشمام و بستم که کف دستم چیزی رو حس کردم
هیونا:(این چیه؟)
هیونجین:(بازش کن خودت میفهمی)
جعبه رو باز کردم که با گردنبند ست کاپلی با طرح ستاره رو به رو شدم
هیونا:(هیون؟)
هیونجین:(این و چند روز پیش خریدم،گفتم الان بهترین وقته که بپوشیمشون)*لبخند*
هیونجین:(رنگ نقره ایش برای منه و طلاییش برای تو)
هیونا:(برام میبندیش؟)
چرخیدم و هیون گردنبند و برام بست و منم گردنبند اون و بستم
هیونا:(خیلی قشنگهههه)
پریدم بغلش
هیونا:(خیلی دوست دارم)
هیونجین:(من بیشتر از اونی که فکرشو میکنی)
دیدگاه ها (۱۱)

رمان راز ناشناخته part:24چند روز بعددیروز مامان و بابا رسیدن...

بوجی بوجی تقتبوبکلحلن😭🤏💗🛐با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدی...

حققققبا لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین🎀💞 ...

برادر ناتنی بد 🎀p¹²جونگکوک باشو محکم گذاشت رو گاز و رفتیمشهر...

⁦✿My lovely idol⁦✿✯part:²⁸هیونا: میشه با اتوبوس بریم؟هیونا خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط