فضای کافه، گرم و پر از عطرِ دلپذیر قهوه و شیرینیهای تازه
فضای کافه، گرم و پر از عطرِ دلپذیر قهوه و شیرینیهای تازه بود. نور ملایم خورشید که از پنجرههای بزرگ کافه به داخل میتابید، روی میزِ کوچکِ گوشهی سالن میرقصید. مادر میتسوری، با ظرافتی که انگار از هر بحثی در دنیای زنان خبر دارد، یک بشقاب از شیرینیهای رنگارنگ و یک فنجان چای گرم را مقابل میتسوری قرار داد.
اما برخلاف محیط آرام کافه، ذهن میتسوری همچنان در میانهی آن جادهی پر از استرس و نگاههای تیز مادرش در حالِ تکاپو بود. او با دستپاچگی سعی میکرد یک تکه از شیرینی را بردارد، اما دستانش کمی میلرزید.
مادر، در حالی که با قاشق کوچکِ خود، چای را به آرامی هم میزد، نگاهش را از فنجان برداشت و با آن لبخندِ نیمهمعنایی که میتسوری همیشه از آن میترسید، گفت: «خب عزیزم... شیرینی بخور. حتماً خیلی گرسنه بودی. مخصوصاً بعد از اون... "کمکِ کتابی" که دم در مدرسه دیدم! معلوم بود حسابی انرژی صرف کردی.»
میتسوری با لکنت گفت: «مـ... مامان! خواهش میکنم... باز شروع نکن. اون فقط یک اتفاق بود. اصلاً اونقدرها هم که تو فکر میکنی مهم نبود.»
مادر، که به راحتی با "خنگبازیهای" دخترش گول نمیخورد، تکهای از شیرینی را در دهان گذاشت و با حالتی که انگار میخواست یک راز بزرگ را کشف کند، ادامه داد: «مهم نبود؟ میتسوری، من طرز نگاه کردنِ آدمها رو میشناسم. اون پسر، اوبانای... اون جوری نگاهت نمیکرد که انگار فقط یک همکلاسی سادهای. یه جور... حمایتگرانه بود. انگار میخواست بگه "من هواتو دارم". نکنه توی مدرسه اتفاق خاصی افتاده؟»
میتسوری، در حالی که سعی میکرد با خوردنِ سریعِ شیرینی، بحث را عوض کند، ناگهان مکث کرد. او میخواست جواب بدهد: «نه، هیچی نبود!»، اما کلمات در گلویش گیر کردند. تصویرِ آن کنفرانس، صدای هیجانزدهی همکلاسیها، سکوتِ سنگینِ کلاس و مخصوصاً آن لحظهای که اوبانای با آن لحنِ سرد و قاطع، جلوی آن چهار دختر ایستاد، مثل یک فیلم در ذهنش پخش شد.
او ناگهان احساس کرد که اگر دربارهی آن پسر چیزی نگوید، مادرش تا ابد دست از بازجویی برنمیدارد. و از طرفی، او به آن حماسی که اوبانای با کلماتش خلق کرده بود، افتخار میکرد.
با یک نفس عمیق، میتسوری که دیگر نتوانسته بود خودش را به بیاطلاعی بزند، سرش را بالا آورد. چشمانش دیگر آن نگاهِ گمگشته و خنگ را نداشت؛ در عوض، برقی از افتخار و هیجان در آنها میدرخشید.
او با صدایی که کمی بلندتر و با اعتمادبهنفستر از قبل بود، گفت: «مامان... اون واقعاً خیلی آدمِ متفاوتی هست. امروز... امروز توی کلاس اتفاق خیلی بزرگی افتاد.»
مادر، با اشتیاقِ تمام، نیمخیز شد و چای را رها کرد: «اوه؟ واقعاً؟ چی شده؟»
میتسوری، که انگار با بازگشت به آن لحظات، از استرسِ پنهانکاری رها شده بود، شروع کرد به تعریف کردن. او با هیجانِ زیاد، از موضوع کنفرانس گفت؛ از اینکه چطور معلم از آنها خواسته بود دربارهی تاریخِ ۲۰۰ سال پیش و دوران شیاطین صحبت کنند. او با دستهایش در هوا حرکات میکرد و توضیح میداد که چطور آنها قرار شد دربارهی **هاشیراها** صحبت کنند.
«مامان، تو نمیتونی تصور کنی... همه توی کلاس ساکت شده بودن. اوبانای-سان... اون اونقدر عالی بود! اون فقط درس نمیخوند، اون داشت داستانِ فداکاریها رو تعریف میکرد. اونجوری که دربارهی هر کدوم از ستونها حرف میزد... انگار واقعاً اونها رو میشناخته. وقتی دربارهی اینکه چطور اوبانای خودش هم در نبرد نهایی ایستادگی کرد، با اون صدای آروم اما قدرتمندش حرف میزد... من... من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.»
میتسوری، در حالی که میگفت، ناخودآگاه فراموش کرده بود که قرار بود خودش را به خنگی بزند. او با جزئیات از اینکه چطور اوبانای از شدتِ جدی بودنِ بحث، تمام توجه کلاس را جلب کرده بود، و چطور آن دخترهای حسود که میخواستند مزاحمت ایجاد کنند، در برابرِ اقتدار و آرامشِ او، رنگ باختند، تعریف کرد.
«اون حتی وقتی اون دخترها سعی کردن مسخرهمون کنن، اصلاً به هم نریخت. اونقدر محکم و با اعتمادبهنفس بود که حتی معلم هم اشک در چشمانش جمع شده بود. مامان، اوبانای... اون فقط یک پسرِ ساده نیست. اون... اون خیلی شجاعه.»
مادر میتسوری، در حالی که با سکوت به دخترش گوش میداد، لبخندش از حالتِ "شیطنتآمیز" به یک لبخندِ "عمیق و پراحساس" تغییر کرد. او دیگر به دنبالِ پیدا کردنِ یک رازِ پنهانی نبود؛ او داشت با چشمانِ درخشان، شاهدِ رشدِ احساساتِ دخترش و کشفِ یک شخصیتِ فوقالعاده از سوی دخترش بود.
او با آرامشی مادرانه، دستِ میتسوری را روی میز گرفت و گفت: «پس اون پسر، نه تنها همکلاسیِ توئه، بلکه همراهِ تو توی اون لحظههای سخت هم بوده... میتسوری، من فکر کنم اون پسر، دقیقاً همون کسیه که تو بهش نیاز داری.».
اما برخلاف محیط آرام کافه، ذهن میتسوری همچنان در میانهی آن جادهی پر از استرس و نگاههای تیز مادرش در حالِ تکاپو بود. او با دستپاچگی سعی میکرد یک تکه از شیرینی را بردارد، اما دستانش کمی میلرزید.
مادر، در حالی که با قاشق کوچکِ خود، چای را به آرامی هم میزد، نگاهش را از فنجان برداشت و با آن لبخندِ نیمهمعنایی که میتسوری همیشه از آن میترسید، گفت: «خب عزیزم... شیرینی بخور. حتماً خیلی گرسنه بودی. مخصوصاً بعد از اون... "کمکِ کتابی" که دم در مدرسه دیدم! معلوم بود حسابی انرژی صرف کردی.»
میتسوری با لکنت گفت: «مـ... مامان! خواهش میکنم... باز شروع نکن. اون فقط یک اتفاق بود. اصلاً اونقدرها هم که تو فکر میکنی مهم نبود.»
مادر، که به راحتی با "خنگبازیهای" دخترش گول نمیخورد، تکهای از شیرینی را در دهان گذاشت و با حالتی که انگار میخواست یک راز بزرگ را کشف کند، ادامه داد: «مهم نبود؟ میتسوری، من طرز نگاه کردنِ آدمها رو میشناسم. اون پسر، اوبانای... اون جوری نگاهت نمیکرد که انگار فقط یک همکلاسی سادهای. یه جور... حمایتگرانه بود. انگار میخواست بگه "من هواتو دارم". نکنه توی مدرسه اتفاق خاصی افتاده؟»
میتسوری، در حالی که سعی میکرد با خوردنِ سریعِ شیرینی، بحث را عوض کند، ناگهان مکث کرد. او میخواست جواب بدهد: «نه، هیچی نبود!»، اما کلمات در گلویش گیر کردند. تصویرِ آن کنفرانس، صدای هیجانزدهی همکلاسیها، سکوتِ سنگینِ کلاس و مخصوصاً آن لحظهای که اوبانای با آن لحنِ سرد و قاطع، جلوی آن چهار دختر ایستاد، مثل یک فیلم در ذهنش پخش شد.
او ناگهان احساس کرد که اگر دربارهی آن پسر چیزی نگوید، مادرش تا ابد دست از بازجویی برنمیدارد. و از طرفی، او به آن حماسی که اوبانای با کلماتش خلق کرده بود، افتخار میکرد.
با یک نفس عمیق، میتسوری که دیگر نتوانسته بود خودش را به بیاطلاعی بزند، سرش را بالا آورد. چشمانش دیگر آن نگاهِ گمگشته و خنگ را نداشت؛ در عوض، برقی از افتخار و هیجان در آنها میدرخشید.
او با صدایی که کمی بلندتر و با اعتمادبهنفستر از قبل بود، گفت: «مامان... اون واقعاً خیلی آدمِ متفاوتی هست. امروز... امروز توی کلاس اتفاق خیلی بزرگی افتاد.»
مادر، با اشتیاقِ تمام، نیمخیز شد و چای را رها کرد: «اوه؟ واقعاً؟ چی شده؟»
میتسوری، که انگار با بازگشت به آن لحظات، از استرسِ پنهانکاری رها شده بود، شروع کرد به تعریف کردن. او با هیجانِ زیاد، از موضوع کنفرانس گفت؛ از اینکه چطور معلم از آنها خواسته بود دربارهی تاریخِ ۲۰۰ سال پیش و دوران شیاطین صحبت کنند. او با دستهایش در هوا حرکات میکرد و توضیح میداد که چطور آنها قرار شد دربارهی **هاشیراها** صحبت کنند.
«مامان، تو نمیتونی تصور کنی... همه توی کلاس ساکت شده بودن. اوبانای-سان... اون اونقدر عالی بود! اون فقط درس نمیخوند، اون داشت داستانِ فداکاریها رو تعریف میکرد. اونجوری که دربارهی هر کدوم از ستونها حرف میزد... انگار واقعاً اونها رو میشناخته. وقتی دربارهی اینکه چطور اوبانای خودش هم در نبرد نهایی ایستادگی کرد، با اون صدای آروم اما قدرتمندش حرف میزد... من... من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.»
میتسوری، در حالی که میگفت، ناخودآگاه فراموش کرده بود که قرار بود خودش را به خنگی بزند. او با جزئیات از اینکه چطور اوبانای از شدتِ جدی بودنِ بحث، تمام توجه کلاس را جلب کرده بود، و چطور آن دخترهای حسود که میخواستند مزاحمت ایجاد کنند، در برابرِ اقتدار و آرامشِ او، رنگ باختند، تعریف کرد.
«اون حتی وقتی اون دخترها سعی کردن مسخرهمون کنن، اصلاً به هم نریخت. اونقدر محکم و با اعتمادبهنفس بود که حتی معلم هم اشک در چشمانش جمع شده بود. مامان، اوبانای... اون فقط یک پسرِ ساده نیست. اون... اون خیلی شجاعه.»
مادر میتسوری، در حالی که با سکوت به دخترش گوش میداد، لبخندش از حالتِ "شیطنتآمیز" به یک لبخندِ "عمیق و پراحساس" تغییر کرد. او دیگر به دنبالِ پیدا کردنِ یک رازِ پنهانی نبود؛ او داشت با چشمانِ درخشان، شاهدِ رشدِ احساساتِ دخترش و کشفِ یک شخصیتِ فوقالعاده از سوی دخترش بود.
او با آرامشی مادرانه، دستِ میتسوری را روی میز گرفت و گفت: «پس اون پسر، نه تنها همکلاسیِ توئه، بلکه همراهِ تو توی اون لحظههای سخت هم بوده... میتسوری، من فکر کنم اون پسر، دقیقاً همون کسیه که تو بهش نیاز داری.».
- ۸۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط