{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت کلاس چنان سنگین شده بود که گویی زمان ایستاده است. می

سکوت کلاس چنان سنگین شده بود که گویی زمان ایستاده است. میتسوری و اوبانای، حالا دیگر فقط دو دانش‌آموز نبودند؛ آن‌ها مانند دو راوی از اعماق تاریخ، روحِ آن دوران را به کلاس آورده بودند.

اوبانای قدمی به جلو گذاشت، نگاهش را از روی آن چهار دختر که حالا از شدتِ هیجان و ترس خشکشان زده بود، عبور داد و رو به کلاس کرد. با صدایی که هر کلمه از آن با وزنِ سرب بیرون می‌آمد، شروع کرد:

«برای درکِ بزرگیِ این فداکاری، باید بدانید با چه کسانی روبرو بودید. ما درباره‌ی کسانی حرف می‌زنیم که نامشان در تاریکیِ شب، مانند ستاره می‌درخشید.»

او مکثی کرد و با لحنی جدی گفت: «اول از همه، **گیومی هیمه جیما گیومه**؛ ستونِ سنگ. او که قدرتمندترینِ بود، در نبردِ نهایی، در حالی که تمامِ بدنش زیر فشارِ حملاتِ بی‌امانِ شیطان قرار داشت و از شدتِ استفاده از قدرتِ بدنی، تمامِ عصب‌ها و استخوان‌هایش در حالِ فروپاشی بود، تا آخرین نفس ایستاد. او نه تنها با شمشیر، بلکه با تمامِ وجودش، سدی محکم در برابرِ تاریکی ساخت تا بقیه فرصتِ نفس کشیدن پیدا کنند. او در اوجِ شکوهِ نبرد، به خاطرِ آسیب‌هایِ جبران‌ناپذیرِ بدنی و خستگیِ مطلقِ روح، جان سپرد.»

میتسوری، که با شنیدن نامِ او بغض گلویش را گرفته بود، جلو آمد. اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما صدایش را محکم کرد تا نلرزد:
«و اما **رنگوکو کیوجورو**؛ ستونِ آتش. او که قلبش از گرمایِ مهربانی پر بود، در نبردی که هیچ راهِ گریزی نداشت، با لبخندی بر لب، در برابرِ یک شیطانِ بسیار قدرتمند ایستاد. او می‌دانست که ممکن است برنگردد، اما اجازه نداد حتی یک نفر از دانش‌آموزانِ بی‌گناه در آن زمان آسیب ببیند. او در حالی که از شدتِ زخم‌هایِ عمیق و خون‌ریزیِ مداوم در حالِ از دست دادنِ هوشیاری بود، تا آخرین لحظه، شعله‌ی اراده‌اش را خاموش نکرد و با تمامِ توانِ خود، دشمن را به عقب راند تا مرگش، به پیروزیِ دیگران تبدیل شود.»

اوبانای ادامه داد، و این بار لحنش تیره‌تر شد:
«**شینوبو کوچو**؛ ستونِ حشره. او که ظریف‌تر از یک پروانه بود، اما ذهنی از فولاد داشت. او می‌دانست که قدرتِ فیزیکی‌اش برای درگیر شدن با شیاطینِ رده‌بالا کافی نیست، پس از بدنِ خودش به عنوانِ یک سلاح استفاده کرد. او اجازه داد تا دشمن، او را به درونِ خود بکشد، در حالی که می‌دانست در خونِ او، سمومِ مرگباری نهفته است که قرار است دشمن را از درون نابود کند. او در سکوت و با ایثارِ بی‌نظیر، خود را فدایِ انتقام و عدالت کرد.»

میتسوری با صدایی که از شدتِ تأثر می‌لرزید، نام‌های بعدی را آورد:
«**اوبانای اگیور**...» (او لحظه‌ای مکث کرد و نگاهی کوتاه به اوبانای که در کنارش ایستاده بود انداخت، و سپس با احترام ادامه داد) «... او که سایه‌ای از عدالت بود، در آخرین نبرد، در حالی که تمامِ زخم‌ها و آسیب‌هایِ ناشی از نبرد با پادشاهِ شیاطین، بدن او را از کار انداخته بود، تا آخرین لحظه همراهِ هم‌رزمانش جنگید. او و همراهش، در حالی که رو به هم بودند، با تمامِ عشق و اراده‌ای که داشتند، برای پایان دادن به کابوسِ شیاطین، جان خود را نثار کردند.»

سپس اوبانای، با جزئیاتی که در کتاب نبود، به بقیه پرداخت:
«**تکیتو مویچیرو**؛ ستونِ مه. او که جوانی بسیار کم‌سن و سال بود، اما در نبردی که از شدتِ سختی، زمین را به خون کشیده بود، در حالی که بدنش تحت فشارِ تکنیک‌هایِ نفس‌کشی قرار داشت و از شدتِ آسیب‌هایِ جدی در حالِ از دست دادنِ توانِ حرکتی بود، تا آخرین نفس برای محافظت از نسلِ آینده جنگید و در نبردی که بیش از حدِ ظرفیتِ یک انسان بود، جان باخت.»

او ادامه داد: «**میتسوری کانروجی**...» (میتسوری در اینجا سرش را پایین انداخت، اما اوبانای با قدرت ادامه داد) «... ستونِ عشق. او که قلبش سرچشمه‌ی قدرت بود، در نبردِ نهایی، در حالی که با تمامِ قدرتِ عشق و مهربانی‌اش در برابرِ تاریکی می‌جنگید، بدنش زیرِ فشارِ حملاتِ سنگینِ دشمن قرار گرفت. او در حالی که می‌دانست شاید دیگر جانی برای او باقی نمانده باشد، با تمامِ توانِ خود، برای نجاتِ آن‌هایی که دوست داشت، تا آخرین ضربه‌ی قلبش ایستادگی کرد.»

و در نهایت، اوبانای با صدایی که تقریباً به زمزمه‌ای از احترام تبدیل شده بود، نبردِ نهاییِ سایر ستون‌ها را در میانِ زخمی‌ها و آسیب‌هایِ مرگبارِ ناشی از تکنیک‌هایِ ممنوعه و فشارِ بیش از حدِ ریه‌ها و قلب شرح داد.

وقتی کلامِ آن‌ها به پایان رسید، کلاس در یک سکوتِ مرگبار فرو رفته بود. دانش‌آموزان، حتی آن چهار دختر، حالا دیگر نگاهِ تحقیرآمیز نداشتند. آن‌ها با چشم‌هایی که از اشک یا شوک خیس شده بود، به میتسوری و اوبانای نگاه می‌کردند. آن‌ها احساس می‌کردند که نه فقط یک درسِ تاریخ، بلکه یک مزارِ مقدس را در کلاس خود حس کرده‌اند.
دیدگاه ها (۰)

***صدای زنگ پایان کلاس، گویی اعلام پایانِ یک نبردِ بزرگ بود....

فضای کافه، گرم و پر از عطرِ دلپذیر قهوه و شیرینی‌های تازه بو...

میتسوری با انرژی بیشتری سر تکان داد. «درسته! باید نشون بدیم ...

اوبانای، که مدادش را لای انگشتانش گرفته بود، جواب داد: «درست...

.***### بخش ۲: رویایِ خون و شکوفه (خاطره‌ی گذشته)میتسوری چشم...

.***## بازگشتِ روح‌ها: وعده‌ی از کف رفتهفضای پارک، که تا چند...

هیاهوی دانش‌آموزان که برای رفتن به بوفه یا حیاط کلاس را ترک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط