{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فنجان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت با اخم نگاهش کردم

فنجان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت . با اخم نگاهش کردم . من یک فنجان چای می خواستم . دستم را گرفت و مجبورم کرد بلند شوم. به مریم خانم خیره شدم . میان چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم می کرد . زنی میان سال با موهای قهوه ای روشن که از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود . چهره ای رنگ پریده داشت . سعی می کردم چشمانم را باز نگه دارم اما وقتی امیر موهام را نوازش می کرد و آهسته زیر گوشم زمزمه می کرد این کار خیلی سخت بود . باید از او می پرسیدم چطور این کار را می کند ؟
* * *
با لبخند در را باز کرد و با فریاد گفت : خدای من ویدا … بیا بغلم عزیزم . خم شد و ویدا را در آغوش گرفت . بلندش کرد و در حالی که صورتش را می بوسید به من پشت کرد و رفت . همان جا میان چارچوب در ایستادم. لحظه ای شک کردم که آیا اصلا متوجه حضورم شده است یا نه ؟
– غریبه ای ؟ باید حتما تعارف کنم تا بیایی داخل … امروز چهار تا قرار کاری مهم را کنسل کردم چون می خواست وقتی می یای خونه باشم … من امروز فقط منتظر تو بودم . رو به ویدا کرد و با لحن بچگانه ای ادامه داد : این خاله ی تو من رو دیوونه کرده . دستم را گرفت و با خود کشید . با حرص گفت : مهرداد و پریا رفتند عروسی و طبق معمول همیشه شما مسئول نگهداری از ویدا هستید . رو مبل نشستم و به ویدا لبخند زدم . بر خلاف انتظارم در آغوش امیر اصلا غریبگی نمی کرد و بهانه نمی گرفت گفت : چرا اجازه نمی دهی مهرداد و پریا یاد بگیرند چطور باید بچه داری کنند … تو هنوز وقت برای یاد گرفت این چیزها داری اما اونها هنوز نمی دونند چطور باید پدر و مادر باشند . ویدا را رو زمین گذاشت و با لبخند و هیجان گفت : من یک چیز خوش مزه تو آشپزخانه دارم. ویدا به سمت آشپزخانه دوید . بی اختیار به دنبالش از جا بلند شدم .
-بشین … هیچ چیز خطرناکی اونجا نیست . با تردید دوباره نشستم و گفتم : من باید مواظبش باشم



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86/
دیدگاه ها (۱)

مثل خواهرم دوستش دارم….از همه ی کارام هم خبر داره….همیشه هم ...

بابا زن ذلیل! و این جوابی بود که دسته جمعی به حرف سهیل دادن!...

من یه قلب از دست رفتم که به کام صاحهم سوختم اشکم ریخت و داغ ...

امیرعباس- عت لباس بتید راه هم اند دسع ِعر عینیم سع اون که تو...

چالش اوسی!

Part: ۲۵ داشتم از سالن خارج می شدم که دستم رو کشید و در رو ب...

اگر خیال کردین که جریان ماسونی اصلاحات لحظه ای از " خطوط قرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط