{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتیازریندو

#تک‌پارتی.از.ریندو.


---------------------------------------------------------------------

ویو ا.ت:


تمام روز کار می کردم و همزمان حواسم به یانا بود.منتظر ریندو بودم که بیاد و بپرم تو بغلش که تمام خستگیم از بین بره فقد با فکر پریدن تو بغلش قلبم شروع کرد تند تند زدن و گونه هام سرخ شد و یه لبخند ناخداگاه رو لبم نشست.با شنیدن صدای در رشته‌ای افکارم پاره شد.


ویو نویسند:



ا.ت به محض شدنسدن صدای در به سمت در رفت و با چیزی که اخمی کرد. ریندو دخترشون یانا رو بغل کرده بود و با لبخند به اون خیره شده بود و ا.ت رو کامل نادیده می گرفت.


ا.ت: اهم!....

ا.ت برای جلب توجه ریندو اهمی کرد هرچند تنها واکنشی که از ریندو دید نگاه سردش و صورتی که لبخند نداشت.

ریندو: سلام

لحن ریندو سرد بود. چیزی که ا.ت بیشتر ناراحت و غمگین می کرد. اخم ا.ت بیشتر شد و گونه هایش پف کرد و با ناراحتی به سمت اتاق خواب رفت اما چیزی که ا.ت بیشتر ناراحت می کرد این بود که ریندو حتا زحمت اومدن پیشش نمی داد.


صدای خنده ریندو و خنده یانا قلب ا.ت بیشتر به درد می آورد اون به این بی توجهی به خصوص از طرف ریندو عادت نداشت. راستش حسودیش شده بود هر چند نمی خواست قبول کند.


ویو ریندو:

خسته از سر کار برگشتم و به محض اینکه در رو باز کردم یانا پرید بغلم و منم با خوشحالی بغلش کردم که یهو ا.ت اومدم که با دیدن یانا تو بغلم لبخندش پر از هیجان و ذوقش پرید. راستش آنقدر خسته بودم که اهمیت نمی‌دم.


تا اینکه ا.ت اهمی کرد که احتمالاً برای جلب توجه منم بود. ناخداگاه با شنیدن اون هم لبخند از صورت پرید و نگاهم جدی و سرد شد با اینکه می دونم اون از همچین رفتار و نگاهی متنفره.


ا.ت به محض اینکه نگاهم دید با گونه هاشو پف داد و با عصبانیت رفت طبقه بالا که یهو صدای بسته شدن در اومدم که نشون می داد ازم عصبانی هست.

باز هم کاری نکردم و به بازی کردن با یانا ادامه دادم تا اینکه به ساعت نگاه کردم و دیدم که از وقت خوابش گذشته پس با مهربونی و لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:

ریندو: یانا عزیزم از وقت خوابت گذشته بهتر بری بخوابی تا فردا بیشتر بازی کنیم.

با شنیدن حرف ها یانا با سرعت به سمت اتاقش دوید و من هم دنبالش کردم و وقتی به اتاقش رسیدم دیدم که رو تخت دراز کشید و من هم روش پتو کشیدم و گونه اش بوسیدم.

و به سمت اتاق خواب مشترک من و ا.ت رفتم و دیدم رو تخت دراز کشید. برای اینکه از دلش در بیارم رو لبه تخت نشستم و دستم رو شونه ا.ت گذاشتم که با اخم بامزه ای بهم نگاه کرد.

با دیدن اخمش یه لبخند زدم و بدون هشدار دو تخت افتادم و از پشت بغلش کردم و گردنش بوسیدم در حالی که قل قلکش می دادم.« دور شید ای منحرف های بی ادب»


صدای خنده های ا.ت اتاق پر کرد. خنده های که بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوسش داشتم و می خستم تا ابد بشنوم.

ریندو: معذرت میخوام توت فرنگی کوچولو من

ا.ت: بذار فکر کنم.... بخشیدمت!


با این حرف لب های ا.ت رو لب هام حس کردم و زبونم وارد دهنش کردم و بوسه رو عمیق تر کردم . دست هام تو موهای سیاه ا.ت فرو رفت و به چشم های سیاهش که بیشتر از هر چیزی منو یاد شب می نداخت نگاه کردم.



ادامه رو خودتو حدس بزنیدددددد
دیدگاه ها (۲)

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

مایکیداری تلو تلو می‌خوری.به سختی روی پیاده‌رو خودت را نگه د...

یکم بخندیم

ژوننننننننن مجمع کراش هااااااا

p4 یه دور پاک شد 😭کوکو : تووووووو دخترههههه@#&$¥£€.............

دو پارتی از ریندو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط