یه سناریو درخواستی دیگه از بی تی اس:وقتی به شوخی میگی میخ
یه سناریو درخواستی دیگه از بی تی اس:وقتی به شوخی میگی میخوای کات کنی باهاشون ولی چون ریاکنشن جالب بود خیلی جدی رفتار میکنی اون دیگه جدی باورش میشه
تهیونگ
تو آدمی نبودی که سر رابطه شوخی کنی و تهیونگ هم اینو میدونست.پس تصمیم گرفتی این یه دفعه رو هنجار شکنی کنی.کنارش نشستی.از تمرین برگشته بود و خستگی لبخندی بهت زد"جونم عروسک؟"
"ما باید جدا شیم"
یه دقیقه مثل برق گرفته ها نشست"چرا عزیزم؟هرچی باشه میتونیم حلش کنیم!"
با لحن سردی گفتی"نه نمیتونیم"
دستاتو گرفت"بهم بگو چیشده عشق من.درستش میکنم.اگه تو خسته ای و حوصله نداری درستش کنی خودم درستش میکنم فقط بهم بگو چیشده."
دستاتو کشیدی"ازت خسته شدم.راضی شدی؟"
با چشمهای وحشت زده و پر از غم از روی مبل بلند شد"من نمیخوام اذیتت کنم عزیزدلم...اگه تحمل منو نداری،تمومش میکنیم.من نمی خوام هرشب کنار کسی بخوابی که حسی بهش نداری.برمیگردم کمپانی."
کت چرم قهوه ای تیرهش رو برداشت و داشت از در بیرون میرفت که گفتی"حداقل یکم بیشتر تلاش میکردی تهیونگا!"
با نگاه متعجبی بهت خیره شد"چی؟"
"شوخی کردم.خواستم ببینم واکنشت چیه"
انگار دنیا رو بهش داده بودن کتش رو پرت کرد رو زمین بلندت کرد و چرخوندت"دیگه از این شوخیا نکن فندقی.یه قدم تا سکته فاصله داشتم!"
~
جونگکوک
شما هیچوقت جدی حرف نمیزدین.حتی جدی ترین حرف هاتون هم شوخی بود.اما این بار به دلیل نامعلومی دلش شور میزد کنارش که وایسادی با بیقراری نگات کرد"چیه بانی؟چیزی میخوای؟"
"من بانی نیستم.اسمم لی ا.ته.و بله چیزی میخوام.میخوام دیگه نبینمت.هیچوقت.از زندگیم برو بیرون"
"هی!این دیگه چه مسخره بازی ایه؟!"
"مسخره بازی؟چطور روت میشه؟اینقد عاجزم کردی که یه لحظه نمیتونم تحملت کنم بعد بهش میگی مسخره بازی؟!"
خواست دستتو بگیره"ا.ت عزیزم-
دستتو کشیدی"من عزیز تو نیستم!"
"میشه منم حرف بزنم؟تو این رابطه انقد حق دارم که تو این جلسه محاکمه کوفتیت شرکت کنم!"
پوزخند زدی"اوه البته جناب جئون!بفرمایید"
"چرا میخوای به هم بزنیم؟مشکلت چیه؟"
صدات رو کمی بالا بردی"تو!"
اون همچنان آروم حرف میزد"دقیقاً چیِ من؟"
"اوه میخوای بشنوی؟حرف زدنت،پیچوندن هات،بازی هایی روانی ای که راه میندازی،رفیق باز و بی بندوبار بودنت،شغلی کوفتیِ مزخرفت...بازم میخوای؟"
"من پیچوندمت؟!من کی پیچوندمت ا.ت؟هروقت پیش رفیقام بودم تو هم بودی!"
"برام مهم نیست!"
ازت فاصله میگیره"پس برو.اگه میتونی برو"
بعدم رفت توی تراس.چند دقیقه بعد رفتی پیشش.کنارش روی کاناپه تراس نشستی چشماش به طرز وحشتناکی غمگین بود.دیگه طاقت نیاوردی"کوکیا شوخی کردم!"
سرشو رو دستت گذاشت"چرا با این چیزا تهدیدم میکنی؟چرا این کارو باهام کردی؟"
موهاشو ناز کردی"ببخشید.شوخی بود"
"وقتی شوخیش اینطوری دیوونم میکنه فقط تصور کن جدیش چکارم میکنه!این کارو باهام نکن.هیچوقت"
این یکی خیلی دیر شد شرمنده.
تهیونگ
تو آدمی نبودی که سر رابطه شوخی کنی و تهیونگ هم اینو میدونست.پس تصمیم گرفتی این یه دفعه رو هنجار شکنی کنی.کنارش نشستی.از تمرین برگشته بود و خستگی لبخندی بهت زد"جونم عروسک؟"
"ما باید جدا شیم"
یه دقیقه مثل برق گرفته ها نشست"چرا عزیزم؟هرچی باشه میتونیم حلش کنیم!"
با لحن سردی گفتی"نه نمیتونیم"
دستاتو گرفت"بهم بگو چیشده عشق من.درستش میکنم.اگه تو خسته ای و حوصله نداری درستش کنی خودم درستش میکنم فقط بهم بگو چیشده."
دستاتو کشیدی"ازت خسته شدم.راضی شدی؟"
با چشمهای وحشت زده و پر از غم از روی مبل بلند شد"من نمیخوام اذیتت کنم عزیزدلم...اگه تحمل منو نداری،تمومش میکنیم.من نمی خوام هرشب کنار کسی بخوابی که حسی بهش نداری.برمیگردم کمپانی."
کت چرم قهوه ای تیرهش رو برداشت و داشت از در بیرون میرفت که گفتی"حداقل یکم بیشتر تلاش میکردی تهیونگا!"
با نگاه متعجبی بهت خیره شد"چی؟"
"شوخی کردم.خواستم ببینم واکنشت چیه"
انگار دنیا رو بهش داده بودن کتش رو پرت کرد رو زمین بلندت کرد و چرخوندت"دیگه از این شوخیا نکن فندقی.یه قدم تا سکته فاصله داشتم!"
~
جونگکوک
شما هیچوقت جدی حرف نمیزدین.حتی جدی ترین حرف هاتون هم شوخی بود.اما این بار به دلیل نامعلومی دلش شور میزد کنارش که وایسادی با بیقراری نگات کرد"چیه بانی؟چیزی میخوای؟"
"من بانی نیستم.اسمم لی ا.ته.و بله چیزی میخوام.میخوام دیگه نبینمت.هیچوقت.از زندگیم برو بیرون"
"هی!این دیگه چه مسخره بازی ایه؟!"
"مسخره بازی؟چطور روت میشه؟اینقد عاجزم کردی که یه لحظه نمیتونم تحملت کنم بعد بهش میگی مسخره بازی؟!"
خواست دستتو بگیره"ا.ت عزیزم-
دستتو کشیدی"من عزیز تو نیستم!"
"میشه منم حرف بزنم؟تو این رابطه انقد حق دارم که تو این جلسه محاکمه کوفتیت شرکت کنم!"
پوزخند زدی"اوه البته جناب جئون!بفرمایید"
"چرا میخوای به هم بزنیم؟مشکلت چیه؟"
صدات رو کمی بالا بردی"تو!"
اون همچنان آروم حرف میزد"دقیقاً چیِ من؟"
"اوه میخوای بشنوی؟حرف زدنت،پیچوندن هات،بازی هایی روانی ای که راه میندازی،رفیق باز و بی بندوبار بودنت،شغلی کوفتیِ مزخرفت...بازم میخوای؟"
"من پیچوندمت؟!من کی پیچوندمت ا.ت؟هروقت پیش رفیقام بودم تو هم بودی!"
"برام مهم نیست!"
ازت فاصله میگیره"پس برو.اگه میتونی برو"
بعدم رفت توی تراس.چند دقیقه بعد رفتی پیشش.کنارش روی کاناپه تراس نشستی چشماش به طرز وحشتناکی غمگین بود.دیگه طاقت نیاوردی"کوکیا شوخی کردم!"
سرشو رو دستت گذاشت"چرا با این چیزا تهدیدم میکنی؟چرا این کارو باهام کردی؟"
موهاشو ناز کردی"ببخشید.شوخی بود"
"وقتی شوخیش اینطوری دیوونم میکنه فقط تصور کن جدیش چکارم میکنه!این کارو باهام نکن.هیچوقت"
این یکی خیلی دیر شد شرمنده.
- ۱.۰k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط